کد خبر 912131
تاریخ انتشار: ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۰
ابویوسف - عراق

سوز سرما و خستگی و سنگینی کوله ها داشت طاقتمان را می برد و شاید در کمین ایمانمان هم نشسته بود که یعنی امام هم شما را رها کرده ...خیابانها داشت خلوت می شد و تاریکی بیشتر.

به گزارش مشرق، مرضیه نظرلو، نویسنده درباره سفر اخیرش به عراق نوشت:

بیش از سه سال است با ابویوسف و ام یوسف آشنا شدیم... در آن سالی که سرمای عجیب کربلا بومی ها را هم متحیر کرده بود...

آن شب بعد از سه شبانه روز پیاده روی خسته و درمانده به کربلا رسیدیم...تم ام موکب ها و حسینیه ها پر بود. ازدحام در شهر بیداد می کرد و زن ها و بچه ها حتی به بوتیک فروشگاه ها هم رحم نکرده بودند. بیشتر ایرانی ها بودند. هنوز دلار طغیان نکرده بود.

داخل یک حسینیه چند طبقه شدم . از همان ورودی باید پا روی انگشت های دست و پای زن هایی می گذاشتی که ردیف و فشرده روی زمین افتاده اند .گفتم شاید داخل جایی پیدا کنم به اندازه یک متر و خودم را بچپانم در میان این توده. حداقل گرم بود اما وقتی دیدم زنی کودک یک ساله اش را در آغوش گرفته و از بی جایی روی پله ها خوابش برده قید حسینیه را زدم.

همراهان غر می زدند که ما لنگ تو هستیم وگرنه همین کیسه خواب و گوشه خیابان کار ما را راه می اندازد... استیصال داشت کم کم راه فکر و چاره را می بست. از اول سفر با این اندیشه که امام حتما برای ما جایی دارد اضطراب همراهان را کم کرده بودم تا راهی شوند. حالا در این سرگردانی و سرما و شلوغی کربلا نگاهشان را به من درمانده تر از خودشان دوخته بودند که یعنی بفرما این هم از برنامه ریزی تو که بی حساب و کتاب راه افتادی...

کمی که خستگی فشار آورد نگاه به کلام رسید و دیگر داشت طاقت ها به طاق می چسبید.

راه افتادیم و از حرم فاصله گرفتیم. دور و دورتر می شدیم تا جایی پیدا کنیم .بعضی ایرانی های کاربلد خانه ها را دربستی کرایه کرده بودند و حاضر نبودند به اندازه یک متر به یک خانم جا بدهند .آن شب متحیر این رفتار بودم اما بعد فهمیدم کاروانی آمده اند و پول داده اند و حتما حق دارند که علیرغم داشتن فضا غریبه ای هرچند هم وطن را بینشان راه ندهند...

سوز سرما و خستگی و سنگینی کوله ها داشت طاقتمان را می برد و شاید در کمین ایمانمان هم نشسته بود که یعنی امام هم شما را رها کرده ...خیابانها داشت خلوت می شد و تاریکی بیشتر ....بی هدف و بی جهت می رفتیم. زمین زیر پایمان خاکی بود و به جایی رسیدم که گل هم به آن اضافه شد. کشان کشان میرفتیم که مردی را دیدیم. شبیه خودمان لباس پوشیده بود.به نظرم ایرانی بود. گفتم:"آقا اینجا حسینیه ای هست برای خانم ها جا داشته باشه ؟" گفت:" در این خونه رو بزنید شاید جا داشت" و در بزرگ آهنی ای را نشانمان داد .

نظرات

  • انتشار یافته: 4
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیر قابل انتشار: 0
  • IR ۱۵:۲۴ - ۱۳۹۷/۰۸/۲۷
    7 5
    به به چه نتیجه شگرفی " در بزرگ آهنی ای را نشانمان داد " تمام شد یا قسمت اول یود ؟ اگر قسمت اول بود باید در تیتر یا انتهای متن اشاره میشد و اگر همین بود که بارک الله سردبیر کلاهتو بذار بالاتر پسر !
    • IR ۱۶:۲۶ - ۱۳۹۷/۰۸/۲۷
      4 0
      آی کیو تو خط اول نوشته خونه ابویوسف و ام یوسف بوده اون در آهنی
  • IR ۱۶:۵۰ - ۱۳۹۷/۰۸/۲۷
    7 3
    الان اون پروانه ها رو صورته زنه چیه ؟
    • IR ۰۱:۰۶ - ۱۳۹۷/۰۸/۲۸
      1 0
      حیا داد نزن

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس