سرویس فرهنگ و هنر مشرق - فیلم «قایقسواری در تهران»، جدیدترین اثر رسول صدرعاملی با فیلمنامه پیمان قاسمخانی، در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد. این اثر که بر پایه داستانی ساده پیرامون مرد میانسالی در آستانه ازدواج با دختری بسیار جوانتر بنا شده، تلاش میکند با ترکیبی از درام و کمدی موقعیت، به موضوعاتی همچون دوستیهای قدیمی، تفاوت نسلها و ارزش خانواده بپردازد. با این حال، فیلم در عمل از عمق و انسجام لازم برخوردار نیست و بیشتر به عنوان اثری سطحی و فاقد نوآوری ظاهر میشود.
عنوان فیلم، که ظاهراً با الهام از شعر محمد سپانلو انتخاب شده، بیش از حد تصنعی و بیربط به نظر میرسد؛ تهران نه ونیز است و نه دارای شبکه آبی قابل قایقسواری، و این نامگذاری بیشتر به یک ترفند تبلیغاتی شبیه است تا انتخابی معنادار. داستان یکخطی فیلم نیز، با وجود سادگی ظاهری، نتوانسته موقعیتهای باورپذیر یا لایهدار خلق کند. روابط دوستانهای که قرار است پس از بیش از سه دهه همچنان قوی باقی مانده باشند، به شکل کلیشهای و بدون پرداخت عمیق به تصویر کشیده شدهاند و در دنیای دیجیتال امروز، این ادعا بیش از حد آرمانگرایانه و دور از واقعیت به نظر میرسد.
طنز فیلم عمدتاً بر پایه موقعیتهای تکراری و شوخیهای پیشپاافتاده بنا شده و به ندرت به لایههای تأملبرانگیز میرسد. حضور پررنگ سرمایهگذار د فیلم به صورت ذوقزده و به شدت آزاردهنده است و تا مرز رپورتاژ آگهی پیش میرود، که این امر اعتبار هنری اثر را زیر سؤال میبرد.
از منظر فنی، آغاز متفاوت فیلم (که برای برخی ناخوشایند است) به سرعت به تکرار و یکنواختی میرسد. پایانبندی سادهانگارانه و سانتیمانتال نیز نتوانسته نتیجهگیری معناداری ارائه دهد و بیشتر به تسلیم در برابر ضعف روایی شبیه است. تهران در فیلم تنها به برخی مناطق خاص محدود شده و تصویر جامعی از شهر ارائه نمیدهد.
در مجموع، «قایقسواری در تهران» نتوانسته از پتانسیل همکاری مجدد صدرعاملی و قاسمخانی بهره ببرد و به اثری متوسط و فراموششدنی تبدیل شده است. بازگشت به اصالت خانواده و نمایش روزمرگی زنان مستقل، ایدههای ارزشمندی هستند، اما بدون پرداخت عمیق و ساختار محکم، به شعارهای سطحی تقلیل یافتهاند. این فیلم نه تنها انتظارات را برآورده نمیکند، بلکه نشاندهنده افت نسبی در کارنامه صدرعاملی است و پرونده جشنواره برای بسیاری از مخاطبان را با حس ناکامی به پایان میرساند.

یکی از مهمترین نقاط ضعف فیلم، فقدان هرگونه نگاه جدی به خانواده و روابط اجتماعی است؛ همان چیزی که همواره امضای صدرعاملی در آثار پیشین او – از «گلهای داوودی» و «من ترانه ۱۵ سال دارم» تا «زیبا صدایم کن» – بوده است. در این اثر، کارگردان عمداً تعلقات اجتماعی و ملودراماتیک خود را کنار گذاشته و به سمت کمدی سبک و نوستالژیک دهه ۷۰ و ۸۰ حرکت کرده، اما نتیجه نه طنازی هوشمندانه، بلکه تکرار موقعیتهای کلیشهای و شوخیهای کممایه است که زودگذر و فاقد ماندگاری هستند.
قاسمخانی، که زمانی یکی از ستونهای فیلمنامهنویسی و بازیگری ایران بود، در اینجا بیشتر به شخصیتی خودارجاعی و خودمحور تبدیل شده تا بازیگری که بتواند مخاطب را به عمق داستان ببرد.
حضور حداکثری سرمایهگذار اصلی، به شدت به ساختار دراماتیک و بصری فیلم آسیب زده است. دخالت نهاد سرمایهگذار در متن، شخصیتپردازی و حتی انتخاب لوکیشنها، فیلم را از حالت طبیعی و ارگانیک خارج کرده و به اثری تبلیغاتی و مقید تبدیل نموده که بیش از آنکه سینمایی باشد، شبیه یک پروژه سفارشی به نظر میرسد. این دخالت نه تنها خلاقیت را محدود کرده، بلکه لحن فیلم را به سمت یک خوشبینی مصنوعی و سادهانگارانه سوق داده است.
از منظر فنی، فیلم فاقد نوآوری بصری است و قاببندی «قایقسواری در تهران» اثری فراموششدنی است که بیش از آنکه به سینمای ایران خدمت کند، یادآور محدودیتهای ناشی از وابستگی بیش از حد به نهادهای غیرخصولتی است. این اثر نه تنها لایق احترام ویژهای نیست، بلکه نشاندهنده یکی از ضعیفترین لحظات کارنامه رسول صدرعاملی به شمار میرود. ها و ریتم روایی آن به شدت معمولی و فاقد انرژی باقی ماندهاند. از منظر فنی، فیلم فاقد نوآوری بصری است و قاببندی «قایقسواری در تهران» اثری فراموششدنی است که بیش از آنکه به سینمای ایران خدمت کند، یادآور محدودیتهای ناشی از وابستگی بیش از حد به نهادهای غیرخصولتی است. این اثر نه تنها لایق احترام ویژهای نیست، بلکه نشاندهنده یکی از ضعیفترین لحظات کارنامه رسول صدرعاملی به شمار میرود. ها و ریتم روایی آن به شدت معمولی و فاقد انرژی باقی ماندهاند. پایانبندی نیز بیش از حد ساده و سانتیمانتال است و نتوانسته نتیجهگیری معناداری از رابطه مرکزی یا مضمون دوستی قدیمی ارائه دهد. در حالی که جشنواره فجر ۴۴ با فقدان آثار زنده، جسور و مخاطبمحور مواجه است، «قایقسواری در تهران» نه تنها نتوانسته این خلأ را پر کند، بلکه خود به نمونهای از سینمای محفلی، وابسته به حمایتهای نهادی و دور از دغدغههای واقعی مخاطب تبدیل شده است.
نمای آغازین «قایقسواری در تهران» با فیلترهای اغراقآمیز و پرزرقوبرق، نه تنها در منطق درونی روایت جای نمیگیرد، بلکه فاقد هرگونه توجیه زیباییشناسانه است. این تصویر اعوجاجیافته و بیش از حد مصنوعی، بیشتر به سادهسازی سطحی گذشته شبیه است تا یک انتخاب هنری آگاهانه. متأسفانه، این رویکرد در ادامه فیلم نیز حفظ میشود و تمهای هدررفته و تکراری داستان، فضای کلی اثر را به حالوهوای ریلزهای عاشقانه اینستاگرامی نزدیک میکند؛ محتوایی زودگذر، کمعمق و فاقد ماندگاری.

داستان بر پایه یک تصادف ساده بنا شده: مازیار (پیمان قاسمخانی)، تازه از خارج بازگشته، با هدیه (نامزد سابقش) دوباره پیوند میخورد. پس از آن، زوج سابق مدام در تهران پرسه میزنند و مازیار که اتفاقی با آیدا (دختر خردسال هدیه) همراه میشود، بارها در رساندن او به مادرش ناکام میماند. این موقعیت تکراری نه تنها خستهکننده میشود، بلکه هیچ پیشرفت دراماتیکی ایجاد نمیکند. عمق رابطه هدیه و مازیار نیز به نوستالژیهای کلیشهای مانند سینما رفتن و دورهمیهای دانشجویی محدود مانده و هیچ لایه تازهای به آن افزوده نمیشود. شیمی میان این دو شخصیت شکل نمیگیرد و بنابراین اتصال دوبارهشان در پایان، کاملاً فاقد پشتوانه دراماتیک است.
پرسههای مداوم در شهر تهران، بیش از آنکه به توسعه روابط کمک کند، به نمایش خیابانها، ساختمانها و ویترینکردن پایتخت تبدیل شده است. این رویکرد، فیلم را به ادای دین آشکار به سرمایهگذار اصلی تقلیل میدهد و اثر را به یک تبلیغ مطول برای شعار «تهرانِ دوستداشتنی» بدل میکند؛ تبلیغی که اولویتش نشان دادن شهر است، نه پرداخت دراماتیک شخصیتها.
روابط شخصیتها بزرگترین نقطه ضعف فیلم هستند. رابطه مازیار با نامزد جوانش از ابتدا پذیرفتهشده فرض میشود و هیچگاه ساخته یا پرداخته نمیشود؛ بنابراین نه حضورش معنادار است و نه خروجش تأثیری دارد. حضور امین حیایی در نقشی کوتاه و افتخاری، عملاً قابل حذف به نظر میرسد و احتمالاً تنها برای پوستر و تیزر فیلم توجیه شده است. ورود سرباز عاشقپیشه نیز بیشتر ابزاری مکانیکی برای قطع پیوند قبلی و وصل دوباره مازیار به هدیه است؛ منطقی مخدوش که نشاندهنده فقدان ایده محکم برای پایانبندی مسیرهای داستانی است.
از نظر لحن، فیلم بیش از آنکه امضای رسول صدرعاملی را نشان دهد، به جهان پیمان قاسمخانی نزدیک است. فیلمنامه و بازی نقش اصلی (که عملاً خود قاسمخانی است و فراتر از یک حضور خودارجاعی ارائه نمیدهد) چنان بر اثر مسلط شدهاند که کارگردانی را به حاشیه راندهاند. شوخیها نیز ناهماهنگ هستند؛ گاهی بهواسطه شیمی محدود میان آیدا و مازیار جواب میدهند و گاهی کاملاً بیاثر و یخ میمانند. صحنههایی مانند صبحانه ابتدایی یا طنازیهای لهجهمحور امین حیایی بهروشنی نشان میدهند که در بسیاری لحظات، ایده کارآمدی برای خلق موقعیت کمدی وجود ندارد.

در جمعبندی، «قایقسواری در تهران» در پرداخت شخصیتها، طراحی روابط، تزریق روح تازه به پیرنگ و ایجاد تعادل میان کمدی و درام ناکام مانده است. نسبت مارکتینگی فیلم با تهران به مراتب پررنگتر از نسبت دراماتیکش است و معدود لحظات موفق کمدی نیز قادر به جبران این حجم از ضعف ساختاری نیستند. اثر نه تنها فاقد عمق و اصالت لازم برای حضور در جشنوارهای مانند فجر است، بلکه بیشتر به یک پروژه تبلیغاتی شهری شبیه است تا یک فیلم سینمایی مستقل و معنادار. این فیلم، با وجود نامهای شناختهشده، در نهایت اثری سطحی، فراموششدنی و دور از استانداردهای حرفهای سینمای ایران به شمار میرود.
با این حال، این برجسته شدن بیش از آنکه ناشی از کیفیت ذاتی فیلم باشد، نتیجه فقدان رقبای جدی و نیاز به یافتن یک نقطه مثبت در میان آثار جشنوارهای است.
در مجموع، این فیلم با وجود نامهای شناختهشده، نه شانس قابل توجهی برای اکران موفق دارد و نه میتواند مخاطب قهرکرده را به سالنهای سینما بازگرداند.





۱۵:۲۴ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۳