به گزارش مشرق، راهبرد جدید امنیت ملی دولت آمریکا در قالب سندی ۳۳ صفحهای منتشر شده و قرار است شالوده سیاست خارجی و امنیتی کاخ سفید را در سالهای پیشرو ترسیم کند. این سند، که در سنت سیاسی آمریکا همواره بهعنوان نقشه راه امنیتی واشنگتن شناخته میشود، بیش از هر چیز بازتابدهنده برداشت دولت ترامپ از تهدیدها، رقبا و فرصتهای ژئوپلیتیکی جهان است.
در همین راستا گفتوگویی با سردار محمدرضا نقدی مشاور فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجام دادهایم تا از جزئیاتی از سند امنیت ملی آمریکا آشنا شویم.
سردار عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما، با توجه به تأکید رهبر انقلاب بر جنگ رسانهای و جنگ نرم، از نگاه شما مهمترین مبنای تحلیل صحیح در این نبرد چیست؟
تشکر میکنم از این فرصتی که ایجاد کردید تا در جمع شما عزیزان و در خط مقدم جبهه جنگ امروز انقلاب اسلامی با دشمن، حضور پیدا کنیم؛ جبههای که شما در آن قرار دارید. ما امروز در خط مقدم فرمایش حضرت آقا هستیم؛ همان فرمایشی که در روز ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها خطاب به مداحان بیان شد و دقیقاً ناظر به موضوع اصلی نبرد امروز است: جنگ رسانهای، تبلیغاتی و جنگ نرم.
برای تبرک، بحث را با سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام آغاز میکنم مصداق روشن این سخن، وضعیت آمریکاست؛ رها کردن اصول، پیشگرفتن فساد، به قدرت رسیدن اراذل و اوباش و کنار رفتن خردمندان و صاحبان فکر از مدیریت جامعه. نتیجه چنین وضعیتی چیزی جز ادبار و سقوط نیست.
چرا بدون شناخت سنتهای الهی تحلیلها خطا میروند؟
دانستن این نکات که در حکمتهای قرآن و ائمه علیهمالسلام آمده و از سنتهای الهی است، کمک بزرگی به ما میکند تا بتوانیم تحلیل درست داشته باشیم. چه در عرصه رسانه، چه در یک موقعیت سیاسی که نیازمند تحلیل و پیشبینی وضعیتهاست: اینکه اوضاع چیست، چه خواهد شد، چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد و چه چیزی نه.
یکی از راههای بسیار مهم برای رسیدن به تحلیل صحیح، شناخت سنتهای الهی است. این عالم با سنتهایی اداره میشود؛ قانونمندی دارد و این قانونها تخلفناپذیرند و دائماً در جریاناند، درست مثل طلوع خورشید که هر روز از شرق اتفاق میافتد.
وقتی نمرود با حضرت ابراهیم علیهالسلام احتجاج میکند و میگوید من هم خالق هستم، من زنده میکنم و میمیرانم، و دو زندانی میآورد که یکی را میکشد و دیگری را آزاد میکند، حضرت ابراهیم علیهالسلام پاسخ میدهد: «إِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ». این سخن ساده است، اما بسیار عمیق؛ تو نمیتوانی سنت الهی را تغییر بدهی. قانونمندیهای خلقت همین است.
این قانونمندی در روابط اجتماعی، در زندگی انسان، در زندگی فردی و جمعی هم جاری است. سنتهای الهی بر جهان حاکماند و امور همیشه طبق این قوانین رخ میدهد. اگر میخواهیم آینده را پیشبینی کنیم و تحلیل درستی داشته باشیم، شناخت این سنتها، از جمله همین احادیث، کمک بزرگی به ما میکند تا در دام تبلیغات روز و جنجالهای رسانهای نیفتیم و یک تحلیل پایهای و مستحکم داشته باشیم.
شما بارها به نمونههایی مثل ماجرای ناوهای هواپیمابر آمریکا یا نوع برداشت از قدرت نظامی این کشور اشاره کردهاید. چرا با وجود شواهد میدانی، همچنان پذیرش این واقعیتها برای افکار عمومی و حتی برخی نخبگان دشوار است؟
نکته دوم این است که ما باید واقعیتها را فراتر از رسانه و با اطلاعات دقیق مرور کنیم. فرض کنید رسانه شما بتواند مثلاً ماهی یک جلسه برگزار کند که در آن جمعی از افراد صاحب اطلاعات، نه صرفاً صاحب تحلیل؛ بیایند و واقعیتهای کف میدان را توضیح دهند: واقعیتهای اقتصادی، سیاسی، روابط بینالملل؛ اینکه واقعاً در دنیا چه میگذرد، جدا از آنچه رسانهها میسازند. این کار کمک بزرگی میکند تا گرفتار فضاسازیها و جنگ شناختی نشویم.
امروز یکی از مشکلات حاد ما و نه فقط ما، بلکه ملتهای دنیا، قرار گرفتن در جنگ شناختی است؛ جنگی برای تضعیف قدرت محاسبه ملتها، از جمله خود ماست. حتی در سطوح بالای نخبگانی هم گرفتار این مسئله هستیم. آنقدر در جنگ شناختی غرق میشوند که وقتی واقعیتهای بسیار روشن برایشان ترسیم میشود، تخطئه میکنند، باور نمیکنند و حتی نمیخواهند بپذیرند که اتفاقی در حال رخ دادن است.
مثلاً در همین موضوع ناوهای هواپیمابر آمریکا؛ پنج ناو میآیند و هر کدام ظرف یک هفته دریای سرخ را ترک میکنند. یمنیها میگویند ما زدیم، خوردند و رفتند. اما برخی میگویند نه، ما فیلم نداریم، پس نمیشود گفت خوردهاند. در حالی که ناو هواپیمابر ظرف یک هفته بدون دلیل منطقه را ترک نمیکند. میگویند بعداً شاید بیانیه بدهند. بعد از یک سال یکیشان اعتراف میکند که ضربه خورده، اما باز هم تصویر ذهنی از قدرت آمریکا اجازه پذیرش واقعیت را نمیدهد. میگوید من خنثی کردم؛ خب اگر خنثی کردی، چرا رفتی؟
در چنین فضایی، واقعیتها قلب میشود و نهادینه میشود. الان همه میگویند جنگ اسرائیل علیه جمهوری اسلامی؛ در حالی که این یک خطا نهادینهشده است. من خودم با استدلالهای منطقی، علمی و مستند نوشتهام که این جنگ، جنگ آمریکاست، نه جنگ اسرائیل. استدلال نظامی دارد، سیاسی دارد، راهبردی دارد. اساساً اسرائیل توان چنین جنگی را ندارد. اما کسی نمیپذیرد. گویی باید خود ترامپ بیاید بگوید من فرماندهی جنگ را بر عهده داشتم تا این ذهنیت شکسته شود.
عرض من این است که ما نیاز به تصویر درست از وضعیت ایران و جهان داریم. نباید در حوادث روزمره غرق شویم و از اشراف راهبردی غفلت کنیم. نباید بگذاریم جنگ شناختی ما را تحت تأثیر قرار دهد.
تصویرسازی رسانهای جای تحلیل درست را گرفته است
گاهی حتی آدمهای خوب هم دچار این خطا میشوند. مثلاً گفته میشود اقتصاد آمریکا در وضعیت بسیار بدی است. این را اسناد رسمی خودشان میگویند: ۳۸ هزار میلیارد دلار بدهی، سالانه ۳ هزار میلیارد دلار افزایش بدهی، و این بدهی مثل بهمن در حال بلعیدن اقتصاد آمریکاست. ایلان ماسک میگوید الان ۱۷ درصد درآمد آمریکا صرف اقساط بدهی میشود و چند سال دیگر به ۱۰۰ درصد میرسد؛ یعنی کل درآمد آمریکا باید صرف بازپرداخت بدهی شود و هیچ توسعهای ممکن نخواهد بود.
اما باز هم اقتصاددان متدین میگوید این حرفها مهم نیست! چرا؟ چون جنگ شناختی اجازه نمیدهد تصویر ذهنی ساختهشده از اقتصاد آمریکا فرو بریزد.
اوایل انقلاب فیلمی در تلویزیون پخش شد به نام «حصار در حصار». زندانیها میگفتند انقلاب شده و آزادید؛ اما بعضیها میگفتند نه، محال است، دارند کلک میزنند. چون تصویر ذهنیشان اجازه نمیداد بپذیرند انقلاب پیروز شده. وقتی عدهای رفتند بیرون و برگشتند و گفتند واقعاً انقلاب شده، تازه باور کردند.
امروز هم ماجرا همین است. آمریکا در وضعیت بسیار بد و بحرانی است؛ از نظر اجتماعی، امنیت داخلی، سیاست بینالملل و اقتصاد. کشوری که از همه جهت در حال فروپاشی است، اما تصویر ساختهشده اجازه پذیرش این واقعیت را نمیدهد.
ما امروز نیاز داریم که رسانه وارد عمل شود؛ همانطور که حضرت آقا فرمودند، برخورد تهاجمی داشته باشد و این فضا را بشکند. اسنادی که خود دشمن منتشر میکند، جدی گرفته نمیشود. اگر جمهوری اسلامی چنین سندی درباره خودش منتشر میکرد، دو ماه تیتر یک تمام رسانههای جهان میشد و سالها تحلیل روی آن انجام میدادند.
شما از بیانیه اخیر آمریکا بهعنوان «پروستاریکای آمریکایی» یاد میکنید. منظورتان از این تعبیر چیست و چرا معتقدید این بیانیه در واقع اعلام شکست و آغاز فروپاشی آمریکاست، نه صرفاً یک موضعگیری سیاسی؟
افکار عمومی باید بداند که بیانیه آمریکا، در واقع پروستاریکای آمریکاست یعنی همان حرفهایی که گورباچف درباره اتحاد شوروی زد، امروز دارد درباره آمریکا گفته میشود. یعنی دارد یک فروپاشی را خبر میدهد یعنی همان که حضرت امام فرمودند: «من صدای شکستن استخوانهای کمونیسم را میشنوم.» لذا گورباچف هم نیامد بگوید کمونیسم یا سوسیالیسم مشکل دارد؛ گفت ما دیگر نمیتوانیم اتحاد شوروی را اداره کنیم، نمیتوانیم هزینههایش را بپردازیم، باید به جامعه خودمان بسنده کنیم. این یعنی اعلام شکست و فروپاشی.
امروز دقیقاً همان منطق، همان درد و همان شکست، درباره آمریکا تکرار شده است. در این بیانیه، آمریکا رسماً میگوید: ما دیگر نمیتوانیم رهبری نظم جهانی را بر عهده بگیریم. ما تصور میکردیم میتوانیم دنیا را اداره کنیم؛ این تصور غلط بود، یک خیال بود.
این حرف، تحلیل شخصی یا شعار سیاسی نیست؛ سند امنیت ملی ۲۰۲۵ ایالات متحده است. سندی که محصول فرایند نخبگانی، بررسیهای طولانی و کار دستگاه رسمی استراتژیک آمریکاست. اگر صرفاً نظر یک رئیسجمهور همچون ترامپ بود، همان روز اول اعلام میشد. اما یک سال روی آن کار شده و از دل ساختار امنیت ملی بیرون آمده است.
در این سند تصریح میشود که: «استراتژی آمریکا از پایان جنگ سرد تاکنون ناکام بوده است.» میگوید این استراتژیها فهرستهای بلندبالایی از آرزوها و وضعیتهای مطلوب بودند، بدون تعریف دقیق از واقعیت. حتی در تشخیص اینکه چه چیزی را باید بخواهیم هم اشتباه کردیم. این یعنی اعتراف رسمی به شکست راهبردی.
شکست راهبردی؛ اینبار به زبان خود آمریکاییها
سؤال کلیدی این است: این استراتژی در برابر چه کسی شکست خورده؟
در این بیانیه میگوید: «حداقل برای نیم قرن، سیاست خارجی آمریکا خاورمیانه را بالاتر از سایر اولویتها قرار داده بود.» و تصریح میکند که این مسیر شکست خورده است. ترجمه روشن این جمله چیست؟ یعنی آمریکا در خاورمیانه شکست خورده، و این شکست چیزی جز شکست در برابر انقلاب اسلامی نیست؛ هرچند نام آن را مستقیم نمیآورد.
بیانیه میگوید ما قمار کردیم؛ توانایی آمریکا برای تأمین مالی همزمان یک دولت رفاهی عظیم، یک ساختار اداری–نظارتی گسترده، و یک مجموعه بزرگ نظامی، دیپلماتیک، اطلاعاتی و کمکهای خارجی را بیش از حد برآورد کردیم. ما فکر کردیم میتوانیم دنیا را اداره کنیم؛ اما نمیتوانیم.
میگوید ما قمارهای نادرست و مخربی بر «جهانیسازی» و «تجارت آزاد» انجام دادیم. این همان موضوعی است که سالها پیش دربارهاش هشدار داده میشد. زمانی که از اقتصاد مقاومتی و اقتصاد ملی صحبت میشد، میگفتند دهکده جهانی شکل گرفته و دوره اقتصاد ملی تمام شده، تعرفه ملی بیمعناست و هر کس خلاف این حرف بزند عقبمانده است. این حرفها را تمام غربزدهها میگفتند. امروز خود آمریکاییها میگویند: این تفکر شکست خورده است.
نه فقط در حرف؛ در عمل هم آن را کنار گذاشتند. تعرفههای سنگین، گسترده و غیرمتعارف وضع کردند و تمام ایدئولوژی «تجارت آزاد مطلق» را با دست خودشان دفن کردند.
برای اولین بار، آمریکا بهجای «رهبری جهان» از تمرکز بر «بقا و امنیت داخلی» سخن میگوید. اهمیت این تغییر ادبیات چیست و چرا آن را باید پایان یک رؤیای امپراتوری دانست؟
در ادامه، بیانیه به نقد نهادهای مدیریتی آمریکا میپردازد و میگوید نهادهایی که قرار بود منافع آمریکا را تأمین کنند، امروز از کنترل خارج شدهاند و حتی علیه خود آمریکا عمل میکنند.
و در جمعبندی میگوید: نخبگان ما نهتنها اهدافی اساساً نامطلوب و غیرممکن را دنبال کردند، بلکه ابزارهای دستیابی به آن اهداف را هم تضعیف کردند.
این سند، سند عقبنشینی تاریخی ایالات متحده است؛ مشابه همان مسیری که اتحاد شوروی طی کرد. اگر عبارات را کنار هم بگذاریم، شباهتها آشکار است.
بعد از این اعتراف، سند میپرسد: حالا چه باید بخواهیم؟ ابزار موجود چیست؟ چگونه میتوانیم به اهداف برسیم؟ اینجاست که عقبنشینی بزرگ رخ میدهد. میگوید: ما باید فعلاً به بقا و امنیت خودمان فکر کنیم. یعنی آمریکا رسماً از رؤیای «رهبری جهان» عقب مینشیند.
در حالی که در تمام بیانیههای امنیت ملی آمریکا از قبل از سال ۲۰۰۰ تا امروز، یک جمله دائماً تکرار میشد: «ما رهبر جهان هستیم.» اما امروز میگوید: ما باید کلاه خودمان را نگه داریم؛ امنیت و بقای آمریکا اولویت دارد.
این عقبنشینی بسیار بزرگی است، اما حتی در این موضع هم گرفتار خیالبافی است. خودِ سند، پروژه ملتسازی را مسخره میکند و میگوید شدنی نیست؛ شکست قطعی آمریکا در جهان اسلام را بهطور ضمنی میپذیرد و اعتراف میکند اینها خیالهایی بوده که برای خود ساخته بودند.
آمریکا به مستعمرهسازی نوین دل بسته است
در بخش فرهنگی، دقیقاً از همان مفاهیمی استفاده میکند که سالها به خاطرش دیگران را تخطئه میکردند: تهاجم فرهنگی، نفوذ خصمانه، براندازی فرهنگی، جنگ تبلیغاتی. میگوید باید از جامعه، سبک زندگی، اقتصاد و فرهنگ خودمان در برابر این تهدیدها دفاع کنیم.
بعد میگوید میخواهیم گنبد طلایی درست کنیم برای دفاع از سرزمین مادری مثل گنبد آهنین که در جنگ اخیر هم سوراخ شد. بعد وارد اقتصاد میشود و میگوید: ما اشتباه کردیم که اقتصاد خدماتمحور را جایگزین تولید کردیم. اقتصاد باید سنگبنای قدرت جهانی باشد و ما به یک پایگاه صنعتی قوی نیاز داریم اما این بیشتر شبیه آرزوست تا برنامه، چرا؟ چون آمریکا نه مواد اولیه ارزان دارد، نه انرژی ارزان، نه نیروی کار ارزان، نه بهرهوری بالای نیروی انسانی. تنها مزیتش فناوریهای انحصاری بوده که آن هم در حال فرسایش است. در رقابت صنعتی، از پیش بازنده است.
برای بازار داخلی با تعرفه میتواند کاری بکند، اما به بهای تورم سنگین برای مردم خودش. در بازار جهانی چه؟ بر چه حسابی میخواهد کالای گرانقیمتش را بفروشد؟ پاسخ سند روشن است: کنترل نیمکره غربی. یعنی مستعمرهسازی آمریکای لاتین، مرکزی و جنوبی؛ قطع پیوندهای اقتصادی آنها با دیگران؛ جلوگیری از بریکس، شانگهای و ائتلافهای جدید؛ وادار کردن کشورها به خرید از آمریکا یعنی امید بسته به کودتا، اجبار، فشار سیاسی و امنیتی.
درباره اروپا و برخی کشورهای آسیایی هم میگوید: درسته در قیمت نمیتوانم رقابت کنم اما شاید کیفیت بالایی دارم جنس من را بخرند. در مجموع، این سند اعلام جنگ اقتصادی و سیاسی به آمریکای لاتین، آمریکای مرکزی، آمریکای جنوبی و حتی کاناداست.
در این بیانیه گفته میشود که ما باید اطمینان حاصل کنیم نیمکره غربی متعلق به ماست، نیمکره غربی بهخوبی اداره میشود، نیمکره غربی علیه تروریستها و کارتلهاست و نیمکره غربی عاری از تهاجمات خصمانه یا تعرض به مالکیت داراییهای کلیدی است. معنای واقعی این حرفها این است که آمریکا دل بسته به اینکه نیمکره غربی را دوباره بهنوعی مستعمره کند؛ یعنی حکومتها را وادار کند که از او بخرند و اجازه نداشته باشند کالا را از جای دیگری تهیه کنند.
اگر آمریکا بخواهد فشار خرید تسلیحاتی را بر اروپا و همپیمانانش افزایش دهد، آیا این کشورها الزاماً مجبور به تبعیت هستند؟ نقش چین، روسیه و سایر بازیگران در این معادله چیست؟
نکته دیگری که پایه آینده اقتصاد آمریکا روی آن بنا شده و به آن دل بسته، بحث دفاعی و هزینههای امنیتی است. این یعنی چه؟ یعنی کشورهایی که خودشان تولیدکننده عمده نیستند یا سطح تحصیلات و فناوری بالایی ندارند، بیایند سالانه مبالغ سنگینی از اروپا، ژاپن و دیگر کشورهایی که در بلوک غرب تعریف میشوند ـ مثل استرالیا و امثال آن ـ خرج خرید تسلیحات از آمریکا کنند.
در این سند، آمریکا عملاً به این امید بسته که مشکلات امنیتی تشدید شود؛ حتی چهبسا دوست دارد تهدیدهای روسیه علیه اروپا بیشتر شود تا این کشورها مجبور شوند بیشتر به آمریکا مراجعه کنند و پولهای کلان برای خرید تسلیحات هزینه کنند.
یعنی این اقتصاد جدیدی که میخواهد اقتصادش را با آن احیا کند، سه رکن اساسی دارد. رکن اول، استعمار مدرن است؛ وادار کردن یکسری کشورها به خرید اجباری، بهعنوان کشورهایی که باید بگویند «ما فقط از آمریکا میخریم».
رکن دوم، فروش تسلیحات است. آمریکا همپیمانان خودش را در شرایط معلق قرار داده و گفته دیگر حاضر نیست هزینههای دفاعی آنها را بدهد؛ خودشان باید خرج کنند، یعنی پول بدهند و از آمریکا اسلحه بخرند.
رکن سوم که واقعاً برای آمریکا شرمآور است، بحث خامفروشی است؛ موضوعی که در این سند به آن افتخار هم میکند. در حالی که همه میدانند در اقتصاد، خامفروشی متعلق به کشوری است که توان تولید ارزش افزوده ندارد.
چند روز پیش میخواستم جایی صحبت کنم و چون میدانستم آمریکا پارسال حدود سه میلیون بشکه در روز نفت صادر میکرد، رفتم بررسی کردم که اشتباه نکنم. دیدم امسال به حدود چهار میلیون بشکه در روز رسیده است. یعنی منحنی وابستگی اقتصاد آمریکا به فروش نفت خام بهوضوح در حال افزایش است. اگر این روند را ترسیم کنیم، آمریکا الان سومین کشور دنیاست بعد از عربستان و روسیه، و تا سه چهار سال دیگر به اولین کشور دنیا در خامفروشی نفت تبدیل میشود. یعنی اقتصاد اول دنیا امروز دارد به خامفروشی متکی میشود.
آن نقشهای هم که برای آینده کشیدهاند اینکه قبلاً اشتباه کردیم، قمار کردیم، خطا کردیم، آرزوهای دستنیافتنی داشتیم، حالا قرار است با این برنامه اقتصاد آمریکا «درست» شود؟ نه، این بنا از اساس روی آب است. کل ساختمان روی هواست. بر چیزهایی حساب کردهاند که تحققپذیر نیست.
آمریکا در مسیر تبدیلشدن به بزرگترین خامفروش جهان
آمریکا قطعاً نمیتواند کشورها را استعمار کند و بگوید جنس من را گرانتر بخرید و جنس دیگران را نخرید. نهایتاً میتواند با زور تعرفههای سنگین وضع کند، تورم تحمیل کند و تولید را به داخل برگرداند؛ اما دنیا دیگر دنیای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نیست که بشود به این سادگی تحمیل کرد.
از نظر تسلیحاتی هم اگر بیش از حد به اروپا و همپیمانان شرق آسیای خودش فشار بیاورد، آنها الزاماً مجبور نیستند از آمریکا خرید کنند؛ میتوانند از چین، روسیه، ایران یا دیگران اسلحه بخرند، بهخصوص اگر ارزانتر باشد. و خامفروشی هم که نهایت ذلت و خفت است؛ اینکه یک ابرقدرت اقتصادی متکی به فروش مواد خام شود. امروز آمریکا بزرگترین فروشنده زغالسنگ دنیاست. یعنی در مواد خام هم در حال تبدیل شدن به صادرکننده درجهیک است. ظرف پنج سال، این روند اقتصاد آمریکا را آسیبپذیر میکند، اما انگار برخی اقتصاددانهای ما این را نمیبینند؛ یا نمیخواهند ببینند. آمارش در سایتهای رسمی خودشان هست، ولی سرشان را در برف کردهاند.
این همان آمریکاست؛ بدهی عظیم، خامفروشی، اعتراف به ناتوانی و بنایی که میخواهد برای آینده اقتصادش بسازد. خودش هم خیلی صریح میگوید که توان ورود به یک جنگ بزرگ را ندارد و باید از جنگهای ابدی با هزینههای گزاف اجتناب کند. من قبلاً هم گفتهام: آمریکا فقط میتواند نقطهای ضربه بزند. اگر حتی یک کشور کوچک اراده واقعی مقاومت داشته باشد و تصمیم بگیرد تا آخر بایستد، جنگ برای آمریکا تبدیل به کشدار و فرسایش میشود.
با کنار هم گذاشتن این ناکامیها، اعترافات سند امنیت ملی ۲۰۲۵ و تجربههای عینی عراق و افغانستان، چرا معتقدید این سند بیش از آنکه نقشه احیای آمریکا باشد، سند درماندگی و سردرگمی راهبردی است؟
واقعاً آدم متعجب میشود. اینهمه اندیشکده، اینهمه دانشگاه، اینهمه پژوهشگاه، اینهمه نهاد بزرگ با بودجههای سنگین چه خاصیتی دارند؟ خودشان میگویند حدود چهار هزار میلیارد دلار در عراق و سه هزار میلیارد دلار در افغانستان خرج کردهاند. با این پول چه کارهایی میتوانستند بکنند؟ من خودم یک محاسبه سرانگشتی انجام دادم و فکر میکردم اشتباه دارم میکنم و بعد رفتم از هوش مصنوعی پرسیدم.
پرسیدم اگر بخواهیم به هر خانواده افغانستانی یک خانه بسازیم، با احتساب زیرساختها مثل آب، برق و امکانات، هزینه کل چقدر میشود؟ من فکر میکردم محاسبهام اشتباه است، اما هوش مصنوعی حتی کمتر از تصور من عدد داد. با در نظر گرفتن تفاوت مناطق شهری و روستایی، مصالح، هزینههای جانبی، کل پروژه با حدود ۷۴ میلیارد دلار قابل انجام بود؛ و با اضافه کردن کامل زیرساختها مثل جاده، مدرسه، آب و برق، نهایتاً حدود ۱۵۰ میلیارد دلار. یعنی با ۱۵۰ میلیارد دلار میشد کاری کرد که مردم افغانستان تا ابد مدیون آمریکا باشند اما آمریکا با خرج چند هزار میلیارد دلار، همه را از خودش متنفر کرد و با اردنگی بیرون رفت.
بعد پرسیدم اگر بخواهند یک بزرگراه هشتبانده از کراچی تا آلماتی، پایتخت قزاقستان، بکشند و همزمان یک خط آهن هم در آن مسیر باشد، هزینهاش چقدر میشود؟ همه چیز را حساب کرده بود: مناطق کوهستانی، دشتها، هزینه مصالح، ایستگاهها، هزینههای جنبی. نتیجه این بود که کل پروژه بین ۵۵ تا ۶۵ میلیارد دلار هزینه دارد.
فرصتسوزی تاریخی آمریکا در منطقه
با ۵۵ میلیارد دلار میشد کاری کرد که اصلاً وقتی قزاقستان چنین بزرگراهی و چنین خطآهنی داشته باشد، ایران در ترانزیت عملاً دور زده شود. این پروژه قزاقستان را تا چه حد از روسیه جدا و به آمریکا نزدیک میکرد؟ تا چه اندازه امکان نظارت بر مرزهای شرقی ما را فراهم میکرد؟ آمریکا ۳۰۰۰ میلیارد دلار خرج کرده، اما هیچکدام از این کارهای شدنی را انجام نداده است.
من اینجا چند سؤال برای خودم پیش آمد. اگر بخواهیم بزرگترین بیمارستان خاورمیانه را در هرات بسازیم، هزینهاش چقدر میشود؟ برآوردها نشان میدهد بین ۱.۷ تا ۲ میلیارد دلار؛ بیمارستانی با ۲۰۰۰ تخت، با تمام تخصصها. هزینه اداره سالانهاش هم حدود ۲۰۰ میلیون دلار است. حالا فرض کنید ۲۰ سال هم بخواهیم ادارهاش کنیم؛ میشود ۴ میلیارد دلار. با خود ساخت، جمعاً حدود ۶ میلیارد دلار.
آمریکا ۳۰۰۰ میلیارد دلار خرج کرده، اما با همان پول میتوانست فقط یک بیمارستان بسازد و کل این منطقه را بهنوعی اسیر خودش کند. مردم ایران برای درمان میرفتند آنجا دیگر چه کسی میتوانست جلوی مردم ایران بایستد و بگوید آمریکا بد است؟ مردم میدیدند چه بیمارستانی ساخته شده، چه خدماتی ارائه میشود، چه پزشکهایی در چه مدت کوتاهی چه کارهایی انجام میدهند.
اگر عقل داشتند، این کارها را میکردند. حکام آمریکا همهچیز دارند: سلاح، پول، امکانات، موقعیت جغرافیایی؛ فقط عقل ندارند. تصویری که ما از آمریکا داریم، همین است: کشوری که ۳۰۰۰ میلیارد دلار خرج کرده و بهجای کارهای ماندگار و عقلانی، با زور جلو رفته، با اسلحه کم آورده و بعد سراغ رسانهها رفته تا با پول، تخریب چهرهاش را جبران کند.
امروز این تصویر را باید از آمریکا ارائه بدهیم. این آمریکاست. تمام این موارد را اگر کنار هم بگذاریم، میشود فهمید سند امنیت ملی ۲۰۲۵ آمریکا چقدر قابل بحث است. بند به بند این سند را میشود تحلیل کرد و دید که به چه چیزهایی اتکا کرده و به چه چیزهایی دل بسته است.
در سند امنیت ملی آمریکا بهصراحت گفته میشود که این کشور در صورت لزوم، حقوق بشر و حقوق ملتها را رعایت نخواهد کرد. اهمیت این اعتراف صریح چیست و چرا باید آن را کنار گذاشتن کامل نقاب اخلاقی آمریکا دانست؟
در همین سند خیلی صریح میگوید که ما قرار نیست کاملاً حقوق بشر یا حقوق ملتها را رعایت کنیم؛ اگر جایی لازم شد، مجبور میشویم رعایت نکنیم. این را صریح میگوید. از راهزنی و مداخله در حملونقل میگوید. از تبدیل اجباری آمریکای لاتین به بازار انحصاری آمریکا میگوید. از زورگویی اقتصادی در منطقه میگوید. از استفاده از دستگاه اطلاعاتی برای تسلط اقتصادی صحبت میکند. از وادار کردن کشورها به مشارکت تجاری اجباری با آمریکا حرف میزند. میگوید باید معادن و صنایع بزرگ را در اختیار بگیریم. اینها حرفهای خود آمریکاست.
این مدل فقط در کشورهایی جواب میدهد که بتوانی پینوشه سر کار بیاوری. اما درباره هند چه؟ خودشان میگفتند هند را به سمت خودمان میکشیم؛ اما در همین مدت چقدر هند از آمریکا فاصله گرفته و چقدر به سمت چین متمایل شده است.
کاهش نرخ زاد و ولد؛ مشکل حاد آمریکا و اروپا
اگر ما این اطلاعات را درست و عمیق تحلیل کنیم و واقعیتها را ببینیم، متوجه میشویم آمریکا الان با یک مشکل حاد روبهروست که در همین سند هم به آن اشاره کرده: کاهش نرخ زاد و ولد نژاد خودش، چه در آمریکا و چه در اروپا. حتی میگوید اروپا احتمالاً در چند دهه آینده طوری میشود که بعضی اعضای ناتو اکثریت جمعیتشان غیراروپایی خواهد بود.
این همان مشکلی است که آنها در بحث مهاجرت دارند. ما هم باید این را با ادبیات خودشان نقل کنیم، نه با ادبیات رسانههای بینالمللی. یکی از مشکلات رسانههای ما همین است. گاهی تلویزیون تصویر چند صد هزار نفر تظاهرکننده در فرانسه یا انگلیس را نشان میدهد، اما در خبر میگوید «هزاران نفر»؛ چون خبر را از بلومبرگ گرفته است. این همان ادبیات آنهاست.
مسئله مهاجرت و آنچه آنها از آن بهعنوان «نابودی نسل» یاد میکنند، یک بحران جدی برایشان است. خودشان میگویند برخی اعضای ناتو اکثریتشان غیراروپایی میشود؛ کشورهایی مثل انگلیس، فرانسه، ایتالیا و جاهای دیگر. بخش بزرگی از این جمعیت از آفریقا آمدهاند. بعد میپرسند تکلیف ناتویی که دیگر از نژاد ما نیست چه میشود؟
در داخل آمریکا هم نگران کاهش نرخ زاد و ولد هستند و از شکلگیری گروههایی میگویند که رأیشان از خارج تغذیه میشود؛ مثلاً جوامع مهاجر که یک «سبد رأی» دارند و از بیرون جهتدهی میشوند. اینها مشکلات واقعی آمریکاست که خودش در این سند به آنها اعتراف میکند.
در بحث مهاجرت، دو مسئله اصلی دارند: یکی مسئله دین و مذهب، بهخصوص گسترش شدید اسلام. امروز در اروپا پایتختهایی داریم که بیش از ۵۰ درصد جمعیتشان مسلماناند. این برای آنها یک بحران حلنشدنی است. یکی از دلایل اسلامهراسی، داعشسازی و برجستهکردن خشونت، همین است: جلوگیری از گرایش روزافزون مردم خودشان به اسلام.
مسئله دیگر، سیاست و آرای انتخاباتی است؛ سبدهای رأی که کنترل آنها از دستشان خارج میشود. اینها واقعیتهایی است که خودشان در این بیانیه به آن اعتراف کردهاند: اعتراف به تغییر بافت نژادی اروپا، اعتراف به شکست در برابر مقاومت، و اعتراف به اینکه راه بازگشتی وجود ندارد.
این وضعیت شبیه پروستریکای گورباچف است. آنجا غرب با دستگاه تبلیغاتیاش روی فروپاشی شوروی کار کرد و آن روند را تسریع کرد. اما امروز کسی این بیانیه و این بحرانها را جدی نمیگیرد و ما هم آنها را فراموشی سپردهایم.
در جنگ اخیر، حضور مردم در صحنه بسیار برجسته بود. این حضور چه پیامی برای دوستان و دشمنان جمهوری اسلامی داشت و چرا این واقعیت با تصویرسازی رسانههای غربی کاملاً متفاوت است؟
در بحث جنگ هم خودشان میگویند جنگ چند لایه دارد. در لایه تاکتیکی، موشک زده شد و موشک خوردیم، اما به اندازهای پاسخ داده شد که طرف مقابل گفت جنگ تمام. اما لایه راهبردی مهمتر است بهگونهای که رژیم صهیونیستی صد سال روی مهاجرت کار کرد تا به توازن جمعیتی با فلسطینیها برسد، تازه در همین سالهای اخیر به این توازن رسید؛ اما ناگهان مهاجرت معکوس با شدت شروع شد.
سند امنیت ملی آمریکا شکست استراتژیک را تأیید میکند
آمارها را کم میگویند. اگر بخواهید واقعیت را بفهمید، باید به اخبار محلی نگاه کنید؛ مثلاً درصد کسانی که در شمال فلسطین اشغالی به خانههایشان برنگشتهاند. اینها نشانههای شکست راهبردی است. راهبرد آنها این بود که این سرزمین امنترین نقطه دنیا شود؛ اما امروز ناامن شده و مردم دارند از آن میروند.
در لایه راهبردی، آنها فقط خوردند. ما آسیب راهبردی ندیدیم؛ برعکس، وحدت ملی تقویت شد، اعتبار نظام افزایش پیدا کرد، روحیه مقاومت و شهادتطلبی قویتر شد.
در لایه تمدنی، شکست آنها حتی عمیقتر است. امروز رژیم صهیونیستی دیگر مقبول هیچ ملتی نیست و حتی دولتها هم تحت فشار افکار عمومی دارند این را بروز میدهند. این یک شکست تمدنی است؛ پرونده این رژیم بسته شده است.
آنچه امروز میبینیم، تلاشهای مذبوحانه است؛ مثل حیوانی که ذبح شده اما هنوز دستوپا میزند. زنده نیست، اما حرکت دارد. این شر و شور نباید ما را فریب بدهد.
وقتی در نیویورک که پایتخت واقعی صهیونیسم بینالملل است، کسی رأی میآورد که صریحاً مقابل صهیونیسم میایستد، این اتفاق کوچکی نیست. امروز روند به سمتی میرود که رئیسجمهور آینده آمریکا برای رأیآوردن دیگر نمیتواند به آیپک متوسل شود و ناچار است حساب فلسطینیها را بکند. این یک شکست تمدنی است.
در نهایت، این سند امنیت ملی آمریکا پر از اعتراف است؛ اعتراف به شکست استراتژیها بعد از فروپاشی شوروی، بهویژه در منطقه ما و در برابر انقلاب اسلامی. خودشان میگویند استراتژیمان شکست خورده. آمار سلاحهایی که در افغانستان جا گذاشتند، گواه همین شکست است: صدها هزار تفنگ، صدها بالگرد، هزاران خودرو و تجهیزات؛ و آن صحنههای فرار که همه دنیا دید.
همه اینها نشان میدهد آمریکا شکست خورده، هرچند برخی حاضر نیستند این واقعیت را بپذیرند. این سند، بهاندازه کافی حرفهای روشن دارد که میشود ماهها دربارهاش بحث کرد و نشست گذاشت.
در کنار همه اینها، در جنگ اخیر، حضور مردم شگفتانگیز بود. هر جا روزنهای باز شد، مردم پای کار آمدند؛ از راننده جرثقیل تا صاحب شرکت، از کارگر تا مدیر. این همان مردمی هستند که رسانههای غربی تصویر غلطی از آنها ساختهاند. این جنگ نشان داد مردم ایران آماده فداکاریاند، حتی بیش از دوران دفاع مقدس.
چرا سردار باقری در زمان آغاز جنگ تحمیلی ۱۲ روز، در محل کارشان حضور نداشتند؟
درباره عدم حضور سردار باقری، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، در محل کارشان در زمان جنگ باید گفت که سطح مسئولیت، سطح مسئولیت عملیاتی نیست که الزاماً فرد باید پشت سیستم باشد. این یک سطح راهبردی است؛ سطحی که تصمیم راهبردی میگیرد لذا الزامی ندارد که حتماً در قرارگاه حضور فیزیکی داشته باشد. حتی با وجود احتمال جنگ یا درگیری هم نمیشود گفت که کوتاهی صورت گرفته یا قصوری انجام شده است.
در چنین سطحی، تصمیم از قبل گرفته شده است. یعنی گفته شده اگر زدند، این کار انجام شود. بعد از آن، بقیه امور در سطح پایینتر اجرا میشود و کار در اختیار فرماندهان عملیاتی است؛ مثلاً از آن نقطه به بعد مسئولیت با آقای حاجیزاده و سطوح پایینتر است. بنابراین وقتی گفته میشود چرا سر پست نبوده یا چرا حضور نداشته، اساساً چنین پستی وجود ندارد که حضور فیزیکی در آن الزامی باشد یا عدم حضورش لطمهای به کار یا به تسلسل تصمیمگیری وارد کند.
اینکه تصور شود وسط یک روند مذاکراتی، ناگهان چنین اقدامی انجام شود، از نظر راهبردی تصور قابل درکی نبود. یعنی این انتظار که در میانه مذاکرات اتفاقی بیفتد، خودش یک تصور غیرواقعبینانه است. نهایتاً بعد از پایان مذاکرات، ممکن است بیرون گفته شود که چرا فلان کار انجام نشد یا چرا فلان اتفاق افتاد؛ این فضا و این حرفها بیتأثیر هم نیست، اما به معنای خطای عملیاتی یا قصور راهبردی نیست.
ضمن اینکه از چهار پنج ماه قبل، هر شب وضعیت آمادهباش برقرار بوده و این موضوع گزارش رسمی دارد. آن شب، تنها شبی نبوده که نیروها پای کار آمده باشند یا در وضعیت خاص قرار داشته باشند. در هر صورت، از نظر نظامی چنین انتظاری وجود ندارد که اگر یک مسئول در این سطح، لحظهای در قرارگاه حضور نداشته باشد، اتفاق مثبت یا منفی خاصی رخ دهد.
او میتواند صرفاً شنونده و ناظر باشد و در جریان آنچه اتفاق میافتد قرار بگیرد، چون تصمیمها از قبل گرفته شده و مسیر اجرا مشخص بوده است.





۱۱:۵۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۵