وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

به گزارش مشرق، برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!


زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...

می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!


می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از 14 سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه 11 سال یک طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش یک طرف! می گوید من از 17 اسفندماه سال 87 یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!

از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...

زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...

در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!


پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!

می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.

از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!


یک زن دیگر متولد شده است!

کبری حافظی همسر جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟

می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.

مهر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • انتشار یافته: 59
  • در انتظار بررسی: 1
  • غیر قابل انتشار: 4
  • نامی ۱۲:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    2 0
    آنها که امروز بر کرسی ریاست در وزات خانه ها و ادارات تکیه زده اند باید قدر این عزیزان را بدانند . کوتاهی در خدمت به فرزتدان ایثار گران و شهدا و بالاتر از آنها جانبازان قطع نخاع گردن خیانت به مردم است . وزارت خانه هائی که در پیچ و خم ادارات برایشان کارشکنی می کنند نمی دانند در خانه این عزیزان چه می گذرد .
  • مهدی ۱۲:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    1 0
    سلام بر سید سلاله پاک فاطمه زهرا(س) و سلام بر همسر زینبی اش، بعد مدتها حسابی دلتنگ شهدا شدم و نسبت به این بزرگواران احساس خضوع و شرمساری تمام وجودم رو فرا گرفت. یکی درد و یکی درمان پسندد... اللهم احفظ امامنا سید علی الحسینی الخامنه ای(حفظه الله)
  • ۱۲:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    1 0
    واقعا دمش گرم من که کم آوردم
  • زهرا ۱۲:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    مایه افتخار همه زنان ایران اسلامی هستند
  • رضا ۱۲:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    درد و بلاي اين عزيز و همسر و فرزندش بر سر تمام خائنين و دشمنان و خيانت کاران به امانت بخورد.
  • خاك پاي اهل نظر ۱۳:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    1 0
    کی میتونه بگه کدوم یک به خدا نزدیکترند؟ نورخدا یا همسرایثارگرشون ؟
  • رضا ۱۳:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    خدا به ایشان عافیت عاجل وبه خانوادهاش هم صبر عطا فرماید ( الهی آمین ) آنها در پاسداری از این مرز و بوم و امنیت کشور ما به این مشکل دچار شده اند
  • ۱۳:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    دوست دارم برايش دعا کنم،مي ترسم نشان لياقت خدمت از ديگري را سلب نمايم. سکوت مي کنم و به اين فرشته ارضي درود مي فرستم که الهي زينبي بماني ...
  • ۱۳:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    جانباز 100 درصد؟ 100 درصد که دیگر شهید است و جان در بدن ندارد که
  • ۱۴:۰۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    ما شرمنده این عزیزانیم خدا شفای عاجل عنایت فرماید.
  • شیبانی ۱۴:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    ممنون ادرس این عبد خدا را بدهید تا ما نیز فیض ببریم قلبم پاره و دیده گریان از این عظمت خدا سید نور خدا شفاعت من یادت نرود
  • ۱۴:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    مشرق عزیز اگر امکان دارد ادرس این بزرگوار را برایم ایمیل بفرمائید. hofa1343@yahoo.com
  • مهدی ۱۵:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    میخواستم خیلی چیزها بنویسم ولی .... اللهم جعل عواقب امورناخیرا و ختم بشهاده
  • ناشناس ۱۵:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    همه چیز بوی خدا می دهد ایمان راسخ استقامت بازهم ایمان واستقامت وهزاران بار تکرارش باز هم کم است فقط الله اکبر .
  • حسین ۱۶:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    مگر شهید مرده هم داریم که از ایشان به نام شهید زنده یاد می‌کنید؟ خداوند ما رو با شهدا محشور کنه!
  • ۱۷:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    من که واقعا ایستادم ....
  • مصلح ۱۷:۲۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    یک نفر مثل این زن طرفدار نظام و اسلام باشه مخالفت صدهاهزار بچه خوشگل و پولدار و پوشالی و پوچ رو خنثی میکنه والله
  • shahab ۱۷:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    به عشق هم بگید با وضو وارد بشه!!!!
  • رضا ۱۷:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    واقعاً که اشکم جاری شد امیدوارم خداوند متعال به تمام جانبازان عزیز شفا به دهد انشاء الله اگر آدرس داشتم به عیادتش میرفتم . از همکاران سایت شما تشکر می کنم .
  • کاظمی ۱۷:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    ما با چشمان تر بر می خیزیم و درود می فرستیم بر این شیر زن ... کلمات نمی تواند گویای احساسات باشد... فقط خدا را شکر که چنین بزرگوارانی در عصر کنونی هستند...
  • ۱۸:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    الحمدلله
  • ۱۸:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    خدا خدا خدا........ امان از این دنیا.
  • احمدی راد ۱۸:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    به گزارش مشرق و به نقل از خبرگزاری مهر، رفتار حرفه ای تری است که از مشرق انتظار می رود!
  • ياسين ۲۰:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    اشك توو چشمام جمع شد. نه از باب ترحم... نه بخدا، از روح بلند اين عليا مخدره. از كوچكي و حقارت خودم ، كه بخاطر سختيها و مشكلاتي كه در مقابل مشكلات اين خانم اصلا مشكل حساب نمي‌شود هميشه مينالم. براي اولين بار به يك جانباز غبطه خوردم ... براي اولين بار خودم را در برابر يك شخصيت عظيم ، چقدر حقير ديدم. نميدونم چرا ولي يدفه ياد مظلوميت و تشنگي حضرت اباعبدالله (ص) افتادم. صل الله عليك يا اباعبدالله. اين شيرزن قطعا مورد توجه ويژه مادرسادات است.
  • ۲۰:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    ای کاش رسانه ملی به سریالهای عاشقانه و بدآموز برای گسترش فرهنگ ایثار و مقاومت و نشان دادن نمونه اوج ایثار و فداکاری و همسر نمونه اینها را نشان دهد.البته از شبکه های متعدد و مکرر.گفتنی زیاد است هرچه بگوییم کم است.
  • ۲۰:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    تا ...بی کفایت های ایران پشت این اسوه ها خود را پنهان می کند خدا می داند..
  • امیر ۲۱:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    عمق ایمان این همسر جانباز مرا شرمنده خدا کرد.
  • عباسی ۲۲:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    این زن به من درس مردانگی اموخت
  • من مرده ام ۲۲:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    بهعظمت نام شهدا به برکت وجود جانبازان.....خدایا قسمت میدم منو زنده کن....خدایا.......... برکت زندگی همینای که نام شهدارو زنده کردن..یادجانبازارو بیاد اوردن......هر روز بیشتر از دیروز کن...اللهم عجل لولیک الفرج
  • سرباز آقا ۲۳:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    باسلام وعرض ادب .دوستی گفته بودند که جانباز 100٪یعنی شهید .خیر دوست گرامی شهید زنده داریم که جانبازی 100٪رادارا هستندبگزریم.خواهش می کنم به مسولان صداوسیما که به جای این سریالهای بس سروته وکاملا مفسدانگیز وترویج روابط مفسده انگیز از زندگینامه این عزیزان را فیلم کنید از زندگی الان این جان برکفان فیلم بسازیدخواهش می کنم .اللهم عجل الولیک الفرج
  • حامد ۲۳:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۷
    0 0
    سلام زن به این میگن (زینبی) نه اون احمقهای فراری و...
  • بهاره ۰۰:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    شرمنده ایم...این افراد از فرشته هم بالاترند...چرا نباید سریال عاشقلنه ای با این مضموم از صداوسیما دید؟همش ...
  • saeed ۰۲:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    خواب در چشم ترم می شکند
  • امینی ـ سوئد ۰۳:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    الله اکبر الله اکبر..الله اکبر الله اکبر ..الله اکبر خدایا چقدر ما ازنعمتهای توی بزرگ غافلیم ! خدایا ! چنین بانوانی بزرگوار..صبور..زینب سیرت در ایرانزمین حضور دارند و ما غافلییم ! خدایا ! ..چه درس بزرگی به بندگانت داده ای ! خدایا..نسل این سید جلیل..این بانوی بزرگوار را پایدار فرما ! خدایا مرا با روح این سید ، این اسوه حسنه در آخرت و کنار جد بزرگوارش محشور بفرما ! خدایا ! ..با خواندن شرح حال فرزند زهرا ، یکبار دیگر مرا باعظمت خودتان و کوچکی خودم ، اشنا ساختی ! خدا ! اجازه فرما به جایگاه این سید بزرگوار حسادت کنم !! خدایا !..گرچه 25 سال است از ایران اسلامی دورم ، از تو می خواهم این سرزمین را که *رضای مرتضی * ترا میزبان است ، از هرگونه بلیات ، محفظ بدار ! خدایا ! توان کفتن ونوشتن بیش این را ندارم ! وای بر من !
  • فدايي امامت و ولايت ۰۷:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    خدايا ما را شرمنده سجادها و زينب هاي زمانه نكن.
  • يک جامانده ۰۹:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام بر خواهر نستوهم ما را هم در اين عبادت، شريک کن سربلند باشيد
  • داود ۱۰:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    وقتي به فيلم اصغر فرهادي به خاطر سياه نمايي جامعه ايراني جوايز بين المللي فراوان مي دهند به اين شيرزن به خاطر عشق زينب وارش چه بايد داد؟
  • سجاد ۱۱:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    بازهم ما شرمنده ایم........
  • عليرضا ۱۱:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام از عظمت سيد و خانمش كه بگذريم بايد به شدت از متن و نويسنده اون كه نشون ميده يكي از ارزشي ترين گزارشگران مي باشد متشكريم كه با قلم خوبش گريه را بر چشانمان و ياد شهدا را بر دلهامان جاري كرد. من اله توفيق.
  • عليرضا ۱۱:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام از عظمت سيد و خانمش كه بگذريم بايد به شدت از متن و نويسنده اون كه نشون ميده يكي از ارزشي ترين گزارشگران مي باشد متشكريم كه با قلم خوبش گريه را بر چشانمان و ياد شهدا را بر دلهامان جاري كرد. من اله توفيق.
  • عليرضا ۱۱:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام از عظمت سيد و خانمش كه بگذريم بايد به شدت از متن و نويسنده اون كه نشون ميده يكي از ارزشي ترين گزارشگران مي باشد متشكريم كه با قلم خوبش گريه را بر چشانمان و ياد شهدا را بر دلهامان جاري كرد. من اله توفيق.
  • عليرضا ۱۲:۰۸ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام از عظمت سيد و خانمش كه بگذريم بايد به شدت از متن و نويسنده اون كه نشون ميده يكي از ارزشي ترين گزارشگران مي باشد متشكريم كه با قلم خوبش گريه را بر چشانمان و ياد شهدا را بر دلهامان جاري كرد. من اله توفيق.
  • 313 ۱۱:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۲۹
    0 0
    خير سرمون مملكت اسلاميه حضرت اقا ميگه اين عمار اختلاس بزرگ ميشه تو فتنه پشت اقا خاي ميكنند حتي اقاي........ شهدا شرمنده
  • marzie ۰۲:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۳/۰۶
    0 0
    شهیدهمت روزی به همسرش گفت:دراین دوروزمونه دیگه مرد کم پیدا میشه.میخواستم بگم تواین دوروزمونه دیگه زن خوب کم پیدا میشه. خوشبحال عشقشون علی نگهدارشون
  • يوسفي ۱۲:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۳/۲۸
    0 0
    خدا صبر بهشون بده من حال دخترشو ميفهمم جون بدر من الان 5 ساله كه تو اين وضعيت قرار داره و مادر من ازش مراقبت ميكنه با اين تفاوت كه بدر من زندكي نباتي داره و شيميايي ولي هنوز با وجود اين همه دوندكي مادرم حتي 25 درصد هم جانبازي تاييد نشده..خدا به اين مادرها صبر بده كه تو شبانه روز ممكنه بتوونن 3 يا4 ساعت بخوابن......
  • ۰۰:۵۳ - ۱۳۹۳/۱۰/۰۷
    0 0
    092113700934محمد
  • دانش آموز ۰۹:۱۸ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۵
    0 0
    خدایا بنازم چه درس سختی
  • ۰۷:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۶/۳۰
    0 0
    سلامتی هرچی مرده.... سلامتی مردان بی ادعا که جونشون رو برا وطن و ناموسشون میدن به سلامتی شون صلوات!
  • نازنین ۲۲:۲۸ - ۱۳۹۴/۰۹/۱۸
    0 0
    دمش گرم واقعا با وفاست
  • معصومه ۱۱:۰۴ - ۱۳۹۴/۱۰/۲۱
    0 0
    خدایا به ما توفیق شناخت این عزیزا ن را بده تا درس زندگی بگیریم وناسپاس نباشیم مسئولین جواب این ایثار گریها را چگونه خواهید داد اندکی تفکر
  • سید ۲۰:۳۴ - ۱۳۹۴/۱۱/۰۲
    0 0
    الله اکبر به صبر عجیب این شیر زن خواهرم ایثارت مبارک
  • منا ۲۳:۲۲ - ۱۳۹۵/۰۲/۱۰
    0 0
    بانوی محترم خدا وند با بی بی زینب محشورت کنه
  • مرتضی ۲۳:۴۷ - ۱۳۹۵/۰۲/۲۳
    0 0
    خداوند به این بزرگواران رحمت واسعه خود را عطا فرماید.
  • مهران ۲۱:۵۳ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۳
    0 0
    خدایا به حق بی بی دو عالم شفا عنایت فرما.التماس دعا
  • افسانه ۱۱:۴۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۰۵
    0 0
    واقعا کی باید جواب این آدم و زنشو بده ....
  • ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۵/۰۷/۲۱
    0 0
    اجرش با امام حسین تو این ظهرعاشورا ،خدا به خانوادش کمک کنه
  • حسن ۰۸:۵۵ - ۱۳۹۵/۰۸/۱۸
    0 0
    کلمات قدرت بیان رشادت این خانم و نور خدا رو نداره . وفای این خانم کمتر از خود شهادت نیست .
  • ساران ۰۰:۳۹ - ۱۳۹۵/۰۸/۲۰
    0 0
    سلام خدا بر این شهید زنده و همسر با غیرت این شهید. خداوند صبر و استقامت به این خواهرمان دهد. خداوندا به حق جد سادات همسر و دو فرزند این شهید بزرگوار را همواره سالم و موفق بگردان.
  • سعید ۰۶:۰۷ - ۱۳۹۵/۰۹/۰۵
    0 0
    ای خدا ما کجاییم و اینها کجا ای خدا ما مشغول چه هستیم و اینهه مشغول چه ای خدا ذره ای از صبر و دلاوری این بزرگ مردان و زنان را نیز به ما بده

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس