کد خبر 106568
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۳

در روز 7 مرداد 1303 استیضاح سردار سپه ( رضاخان )‌ توسط آیت الله مدرس مطرح شد. جلسه استیضاح با خشونت و ضرب و شتم استیضاح كنندگان پایان یافت. در راهروی مجلس،"سردار سپه با آن جثه غول‌آسایش با دست راست گلوی مدرس را گرفته، به دیوار فشار می‌داد. سید حسن زعیم دوست و یار مدرس كه دید نزدیك است سید مدرس خفه شود، از عقب سر سردار سپه، دو انگشت راست خود را در دهان سردار گذارده به طوری می‌كشد كه چیزی نمانده بود دهان سردار سپه از هم دریده شود پس ناچار دست از گریبان مدرس برمی‌دارد، ولی سردار به طوری انگشتان دست زعیم را گاز می‌گیرد كه خون از آن جاری می‌شود...."

به گزارش مشرق به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، رضاخان همین كه خر خود را خوب سوار شد، دیگر خود را زیاد محتاج به جلب قلوب و عوام فریبی و نرمی ندید، و یك مرتبه پرده را عوض كرد. دستورات راجع به مجالس روضه‌خوانی و دست سر و گوش كله جنبانان كشیدن فورا تغییر كرد. و اوامر موكدی مبنی بر سخت گیری و فشار و الدرم و بلدرم به مأمورین صادر گردید. نظامیان و سركردگان دستور داشتند كه با نهایت خشونت و تبختر با مردم رفتار كنند، تا زهره چشم از ملت گرفته و شئون و احترامات زیادی از راه مستقیم ترس در دل‌ها ایجاد نماید. یك مثل فرانسوی می‌گوید:‌ ظاهر تشخص و تفرعن همیشه در عوام كارگر می‌افتد

«سردار سپه این معنی را صد در صد به كار بست و «در عوام» حقیقتا هم كارگر افتاد. روی همین نقشه «اول حكومت پایتخت را نظامی كرد، و عمدا بدون مراجعه به مجلس و خود سرانه یك روز بی‌خبر حكومت نظامی را اعلام نمود.» بگیر بگیر شروع شد. عده‌ای از آزادی‌خواهان واقعی مجرب و عده‌ای از هوچیان گردن شق را متدرجا گرفتند. روزنامه‌های دولتی، یعنی طرفداران اكثریت هم مرتب نفس اقلیت را می‌بریدند و هر تهمت و افترائی كه به عقلشان می‌رسید (متأسفانه تاكنون همیشه این متاع رایج بازار سیاست ایران بوده و هست) به آن بیچاره‌های رشید می‌بستند. لقب‌های جاسوس و اجنبی پرست و مرتجع و پوسیده و دزد و جانی و از این قبیل از طرفین سبیل بود. در مجلس شورای ملی هم یك علم شنگه‌ای بین دستجات مختلف پیدا شده بود كه ، سگ صاحب خودش را نمی‌شناخت. مدرس كارش از صحبت‌های فردی و كمیسیون‌های خصوصی مجلس گذشته و همه اقداماتش بی‌نتیجه و عقیم مانده بود فقط دو راه بیشتر در پیش نداشت: یا از میدان در رفته و مثل دیگران فقط به ملائی و مدرسی و اسم بی‌مسمای وكالت مجلس اكتفا كند. یا اینكه مثل جدش بدون ترس و واهمه با علم به برتری قشون دشمن، خودش با چند نفر وفادار به میدان بتازد. آشنایی با روحیه مدرس حدس این قضیه را خیلی آسان می‌كند، و بدون تردید اگر هم اسنادی در دست نداشتیم، می‌توانستیم بگوییم كه مدرس البته راه دومی را انتخاب كرد. مدرس با اینكه به خوبی می‌دانست هر خطری حتی خطر جانی او و بعضی از رفقایش را صریحا تهدید می‌كند، معذلك در سر دو راهی لجام رفتار خود را به دست طبیعت تند و رشید و سركشش داده و بی‌محابا به طرف راه حمله شتافت.

نه راه فرار. روز هفتم مرداد ماه 1303 همین كه مجلس به ریاست پیرنیا تشكیل شد و تشریفات اولیه به عمل آمد، مدرس رفت پشت تریبون. همه ساكت شدند، دوست و دشمن چشمان خود را به لب‌های كلفت و سیاه و لحمی مدرس دوخته بودند، و حتی مخالفین مزد گرفته و مصممش هم نمی‌توانستند قلبا، رشادت و عزم این سیدی كه فقط با یك عصای كج و كوله می‌خواهد به جنگ یك ارتش چهل هزار قشونی برود، منكر شوند. مدرس اول بسم‌الله الرحمن الرحیم و چند عبارت عادی خودش را كه با كمال مهارت همیشه برای متوجه كردن گوش‌ها در ابتدای نطقش می‌گفت بیان كرد، و با ذكر مقدمه فی البداهه وارد مطلب خطرناك شد. "مطلبی را كه می‌خواهم به عرض آقایان برسانم این است كه در حقیقت از روز انعقاد مجلس شورای ملی هر روز یا هر هفته یا هر ماه (مبالغه نشود) یك وضعیات و یك رنگ‌های مختلفی برای مملكت و برای ماها اتفاق افتاده است كه در واقع خوب یا بد حالا موقع ندارد ولی در نتیجه‌اش زحمت‌هایی هم برای دولت، هم برای مجلس و هم برای مردم تولید شده است، و بدین جهت نتوانسته‌ایم درست آن خدمتی كه در این چند ماه بایستی كرده، به عقیده من، آن خدمت را به خوبی انجام داده باشیم. حالا این رنگ‌ها منشأش چه بود، خوب بوده ، بد بوده ، داخل در آن مذاكرات نمی‌شوم. همین قدر رنگ‌های عجیب و غریب و بی‌سابقه‌ای بود كه ما فكرش را هم نكرده بودیم. تا رنگ اخیر كه مسئله حكومت نظامی بود. مسئله حكومت نظامی را به عقیده من قانون شامل نمی‌شد، و می‌بایست از مجلس اجازه گرفت. صلاح بود یا صلاح نبود هر چه بود ونبود با این صدماتی كه به مردم وارد می‌آید كه مشهور تمام مردم و تمام دنیاست، خوب نیست یا اینكه صلاح نیست. ماها مخالف بودیم و مخالف هم هستیم.

بعضی رفقا چون میل نداشتند این مسئله در مجلس مذاكره شود كه بنده هم یكی از آنها بودم خواستیم در خارج مجلس یك كمیسیونی از عقلا این مسئله را حل بفرمایند. در كمیسیون هم آقایان مشیرالدوله و مستوفی‌الممالك و سایر وجوه تشریف داشتند، كه نخواستیم این مسئله زیاد در مجلس مذاكره شود، بلكه در خارج مجلس در آن كمیسیون حل شود. اگرچه بوده خودم عضو كمیسیون نبودم كه كاملا مذاكرات آن را بفهمم، ولی كیف كان مقصود ما این بود كه بلكه این مسئله در خارج مجلس حل شود، ودر مجلس خلاف نزاكتی صحبت نشود. متأسفانه این هم نشد، بالاخره منتهی به این شد كه بعضی آقایان رفقا مجبور شدند به جهت بیان وضعیات كه بسیار ناگوار بود در مجلس صحبتی بدارند. آقای ملك‌الشعرا صحبتی نمودند، آقای حائری زاده اظهاراتی فرمودند، البته حفظ شئون و مراتب مجلس بر هر چیزی مقدم است. آقای رییس به مقتضای وظیفه خودشان عمل كردند موجب تشكر است و البته باید حفظ نظم و حفظ نظام‌نامه را بكنند، كه وضعیات مجلس محفوظ باشد. لهذا اگر بنا شود همه روزه بنده یا یكی از آقایان بخواهیم از ناگواری وضعیات و عملیاتی‌ كه می‌شود و رفتارهایی كه می‌شود (كه بنده عقیده‌ام این است در سیصد چهار صد سال استبداد سابقه نداشته است و اگر بود در تاریخ هم خوانده می‌شد كه فلان بچه هفت ساله را حبس كنند! یا فلان زن را كتك بزنند!) نبایست همه روز در مجلس كه ابهت و جلالتش لازم است و باید وضعیاتش خیلی وضعیات نیكو باشد، این اوضاع بوجود آید و بعضی اوقات هم ملاحظه می‌شود كه آقای رییس مجاهدت فوق‌العاده می‌فرمایند كه شأن مجلس محفوظ بماند. و من تصدیق می‌كنم این نحو بیاناتی كه چند روز قبل شد، كانه همه آقایان میل نداشتند این نحو بیان بشود. حتی من ملتفت نشدم كدام یك از آقایان بودند، گویا شاهزاده سلیمان میرزا بودند، كه فرمودند چرا استیضاح نمی‌كنید و ما را دعوت به استیضاح فرمودند. از آنجایی كه باید ابهت و جلالت و نزاكت در مجلس شورای ملی محفوظ باشد، و از طرفی هم ناگوار است و سكوت نمی‌شود كرد لذا اجابت كردیم دعوت از این وضعیات كه بسیار سخت و دعوت كننده را و این ورقه استیضاح را تقدیم می‌داریم." وكلای اكثریت كه پس از این مقدمه دیدند، مدرس تند نرفت و اسم كسی را به زبان نیاورد و رعد و طوفانی بپا نكرد و هیچ گونه مستمسكی برای اعتراض و آشوب به دست نداد كم كم نفسی كشیدند و یكی از آنها برای اینكه بهت دیگران را بشكند گفت: «استیضاح هیچ وقت سابقه نداشته كه با ذكر مقدمه باشد» آن وكیل راست می‌گفت، تقدیم استیضاح مقدمه زیاد لازم ندارد، ‌ولی در این جا یكی از رنگ‌های پارلمانی مدرس به خوبی ظاهر می‌شد، و آن این است كه با این مقدمه ماهرانه، بدون خشونت و مباحثه تمام وكلای حادثه جوی اكثریت را تشویق و تكلیف به سكوت و آرامش كرد. و در واقع هر چه دلش خواست گفت و قبیح‌ترین جنایات را نیز به دولت نسبت داد ، ترور و استبداد و قانون‌كشی و اجحاف به زن و بچه و غیره را صراحتا جسته جسته در ضمن یاد‌آوری حفظ شئون و مراتب مجلس و لزوم رعایت نظام و نظام‌نامه بیان كرد و مثل دوای تلخی كه در وسط قرص‌های شیرین می‌گذارند همه آن تلخی‌ها را به خورد اكثریت داد و هیچكس هم نتوانست كوچكترین وسیله و مجالی برای اعتراض نسبت به حرف‌های او پیدا كند. وقتی آن وكیل اكثریت (كه گویا نجات بود) اعتراض غیر مؤثر بالا را كرد، مدرس با كمال حاضرالذهنی مناسب دید كه قدری از برندگی استیضاح بكاهد، و قبل از به كار بردن این نیشتر ، موضع را اندكی بی‌حس كند، تا بلكه به این وسیله قدری از دست و پا زدن و لگد اندازی مریض نیشتری كاسته شود گفت: «این كلمه را هم اجازه می‌خواهم عرض كنم، فقط استیضاح من از حیث بودن سردار سپه است در رأس سیاست والا از حیث وزارت جنگی ایشان اگر ترتیبی بشود كه وزیر جنگ باشند بنده هم طرفدار ایشان می‌باشم و همیشه طرفدار بوده و خواهم بود». با در نظر گرفتن اوضاع و احوال آن روز و سابقه قهر سردار سپه تهدیدات امیر لشگرها ، و رعب و مزدوری اكثریت و كلا و غیره، حقیقتا این عبارت دومی مدرس را باید یكی از برجسته‌ترین تردستی‌های پارلمانی مدرس شمرد. در همین چند كلمه ، یك دنیا رنگ روان‌شناسی وجود دارد، كه برای احتراز از دراز شدن مطلب، فعلا از تفسیر آن خودداری كرده و به مخیله خود خوانندگان واگذار می‌كنیم.

عین استیضاح معروف خطرناك از این قرار است: بسم‌الله الرحمن الرحیم ، مقام محترم ریاست مجلس شورای ملی اینجانبان راجع به مواد ذیل از آقای رییس الوزراء استیضاح می‌نماییم. 1ـ سوء سیاست نسبت به داخله و خارجه 2ـ قیام و اقدام بر ضد قانون اسسای و حكومت مشروطه و توهین به مجلس شورای ملی 3ـ تحویل ندادن اموال مقصرین و غیره به خزانه دولت و بودجه وزارت جنگ حائری زاده ـ عراقی ـ كازرونی ـ مدرس ـ اخگر ـ ملك‌الشعرا ـ زعیم. روز تاریخی استیضاح رسید، و صبح سه شنبه هفدهم محرم (27 مرداد 1303) الكتریسته زیادی در تمام فضای مجلس و اطراف آن محسوس بود. كارآگاهان شهربانی ، و پلیس‌های مخفی، و پلیس‌های آشكار و رجاله‌های مزدور، و چاقوكشان چریك و هوچیان داوطلب، و امثال آن در میان گروه تماشاچیان كنجكاو در حوالی مجلس پراكنده بودند، و نگاه‌های مظنون و كله‌های مشكوك همه جا به نظر می‌آمد و احساس می‌شد. معتقدین به مدرس كه آن روز حاضر شده بودند خیلی در اقلیت بودند، زیرا از یك طرف هنوز منظره سر نیزه‌ها و شمشیر‌های روز «جمهوری نخواهی» و سر و دست‌های شكسته در خاطره‌ها بود. و از طرف دیگر غالب سرجنبانان و میدان‌داران و سردسته‌های طرفداران مدرس را زندانی یا تبعید كرده بودند. و هواخواهان مدرس، چون بدون افسر و سركرده شده بودند ، به آسانی عبارت مخدر و مؤثر «ما را كجا می‌برند» را ذكر كرده و در خانه‌های خود لمیده بودند. در خود مجلس هم مدرسیان یار زیادی نداشتند، زیرا وكلا اكثریتشان سردار سپهی بودند ، و به تماشاچیان هم غالبا از اكثیرت بلیط ورودی داده شده بود. در حوالی ساعت ده صبح مدرس عصازنان به مجلس آمد و از همان بدو ورودش تعزیه شروع شد. هوكنان مزدور از دم در، طبق دستور شهربانی شروع به جنجال و اهانت را نسبت به مدرس گذاشتند، صداهای قالبی، «مرده باد مدرس!» تمام صحن مجلس را پر كرد. چند نفر هم زنده باد مدرس می‌گفتند و صدایشان در غلغله مخالفین مستهلك می‌شد.

نزدیك عمارت عده‌ای به طرف مدرس هجوم كردند، ولی آزاری نرساندند، سیلی جمهوری خراب كن دكتر احیاء السلطنه(1) پند مفیدی به دولتیان داده بود، و گفته سردار سپه در خاطره‌ها بود كه در حال غضب لطیفه‌گو شده و گفته بود «این پسره مادر... احیاءالسلطنه با یك سیلی بیجا سلطنت قاجاریه را احیا كرد...!» مدرس در آن جنجال خطرناك نه تنها هراسی به خود راه نداد و دست و پای خود را گم نكرد، بلكه دست از متلك گویی هم نكشید، و مثل اینكه آن حوادث را كاملا عادی و با نظر حقارت نگریسته باشد برگشت و به دستور مرده‌باد گویان مزدور گفت: «آخر اگر مدرس بمیرد دیگر كی به شما پول خواهد داد ! و پس از آن فریاد كشید «زنده باد خودم ... زنده باد مدرس! » مدرس خود را به اطاق فراكسیون اقلیت می‌رساند و چند نفر از وكلا دور او را گرفته با وی مشغول گفتگو می‌شوند. سردار سپه نیز كه به مجلس آمده بود و شنید كه مدرس به او گفته: (مرده باد سردارسپه) كه این قضیه سخت بر‌آشفته شده مجددا از پایین سرسرا صدای مرده باد مدرس بلند می‌شود و مدرس از اطاق بالا پنجره را گشود سر خود را بیرون می‌آورد و فریاد می‌كند «مرده باد سردار سپه» به محض اینكه این جمله را تكرار می‌كند چند نفر از طرفداران دو آتشه سردار از جمله سید یعقوب انوار و یكی دو نفر دیگر با دوات و بادبزن و هر وسیله‌ای كه در دسترسشان بود به طرف مدرس حمله‌ور شده به وی بنای ناسزا گویی را می‌گذارند. این مجتهد رشید پهلوان از گیر جمعیت رجاله كه خلاص شد و وارد عمارت مصون مجلس گردید، دچار نمایندگان آنها شد، و جمعی از برگزیدگان ! ملت با دوات و باد بزن و غیره به او حمله كردند. سردار سپه كه قبلا هم شنیده بود مدرس " مرگ بر سردار سپه " را گفته علیرغم همه شكیبایی و بردباری، عنان اختیار از كف می‌دهد و به طرف مدرس می‌رود، آنگاه با مشت‌های گرده كرده خود را به وی می‌رساند و پس از قدری اشتلم و تهدید به طرف مدرس حمله كرد و یقه آن پیرمرد لاغر و خسته را گرفت و با غضب كنج دیواری گذاشته و گفت: « آخر سید تو از من چه می‌خواهی .... » آن پهلوان هم در آن حال كه مثل جوجه‌ای در چنگال آن ببر مازندران گرفتار بود، باز ذره‌ای ترس از خود ظاهر نكرد و فورا با رشادت و عزم راسخ با لهجه اصفهانیش گفت: « می‌خواهم كو تو نباشی !!! » یكی از نمایندگان دوره پنجم كه خود از نزدیك شاهد ماجرا بوده چنین نقل می‌كرد: كه سردار سپه با آن جثه غول‌آسایش با دست راست گلوی مدرس را گرفته، به دیوار فشار می‌داد. سید حسن زعیم دوست و یار مدرس كه دید نزدیك است سید مدرس خفه شود، از عقب سر سردار سپه، دو انگشت راست خود را در دهان سردار گذارده به طوری می‌كشد كه چیزی نمانده بود دهان سردار سپه از هم دریده شود پس ناچار دست از گریبان مدرس برمی‌دارد، ولی سردار به طوری انگشتان دست زعیم را گاز می‌گیرد كه خون از آن جاری می‌شود. به همین جهت هم سردار سپه به عوامل خود دستور می‌دهد كه هنگام خروج از مجلس، نمایندگان اقلیت راكه وی را استیضاح كرده بودند مورد ضرب و شتم قرار دهند. داستان كه به اینجا می‌رسد، سردار سپه در حال خروج از سرسرای مجلس خطاب به مدرس می‌گوید « شما محكوم به اعدام هستید، شما را از بین خواهم برد ». خلاصه آن روز صبح مجلس تشكیل نشد. از استیضاح كنندگان عده‌ای بنا به احتیاط ناهار را در مجلس ماندند و عده دیگر من جمله خود مدرس و كازرونی و حائری‌زاده بدون واهمه به طرف منزل‌های خود رفتند كه عصر باز برگردند. در راه عده‌ای از همان چماقداران روز مزدی به آن سه نفر حمله كردند. مدرس را نزدیك مسجد سپهسالار كتك زدند، و كازرونی بیچاره را سخت مجروح كردند به طوری كه سخت درخانه افتاد و نتوانست به مجلس بیاید. بعدازظهر آن روز مجلس تشكیل شد، ولی مقدمه صبح، سرنوشت استیضاح را روشن كرده بود، و واضح بود كه رأی اعتماد به نفع دولت تمام خواهد شد. پس استیضاح كردن چه فایده دارد. مدرس صلاح دید استیضاح نشود و به همین جهت هم خودش را مجلس برنگشت و فقط به ملك‌الشعرا كه نهار را در مجلس مانده بود نوشت كه به جای استیضاح شرح وقایع قبیح صبح را در جلسه علنی بگوید و تكلیف استیضاح را به وقت مناسب‌تری محول نماید. ملك‌الشعرا با شهامت پسندیده‌ای رفت پشت كرسی خطابه و پس از ذكر مقدماتی گفت: «.... صبح امروز آقایان برای اظهار استیضاح در مجلس حاضر شدند. همه آقایان بودند و می‌دانند كه هجوم دستجات تجهیز شده معین بدون جواز به داخل مجلس قدری قیافه مجلس را از حالت طبیعی خارج كرده بود. در این موقع آقای مدرس نماینده اقلیت وارد مجلس شدند و نسبت بدیشان یك نوع مهاجمه شدید و خطرناكی از طرف همان دستجاتی كه بدون جواز وارد مجلس شده بودند به عمل آمد. و علاوه بر این مهاجمه شدید و خطرناك و فریاد‌هایی‌ كه البته همه آقایان شنیده و دیدند در موقعی كه از طرف بعضی از نمایندگان مجلس در خود اطاق فراكسیون نسبت به آقای مدرس به عمل آمد از قضا رییس محترم دولت هم در همان حین وارد اطاق شدند و از همان هجوم ممانعت شد و هر گاه ممانعت نمی‌شد شاید بیشتر اسباب تأسف می‌شد.

این قضایای دور از متانت و عجیب باعث این شد كه یك تأسف فوق العاده زیاد و شدیدی در نمایندگان اقلیت ایجاد گردید، و موجب آن شد كه از مجلس محترم كه مركز قانون‌گذاری است و فی‌الحقیقته مركزی است یگانه و اولی تر نقطه‌ای است كه بتواند در حفظ فانون اساسی و مصونیت همكاران ساعی باشد سئوال كنیم و بپرسیم كه آیا تكلیف ما با این وضعیات شرب الیهود چیست؟» پس از نطق مفصل و مشروح ملك‌الشعرا كه خلاصه كوچكی از آن را در فوق دیدید، سلیمان میرزا از طرف دولت مدافعات و حملاتی كرد و خلاصه استیضاح نشد .

ولی معذلك سردار سپه كه از نتیجه كار خود مطمئن بود و تأثیر پخت و پزهای سابق و تأتر آن روز را موفقانه مشاهده كرده بود تقاضای رأی اعتماد كرد. تا با حائز شدن اكثریت مسلم، شبهه‌ای در اذهان باقی نماند. رأی اعتماد گرفته شد و دولت البته ! حائز اكثریت گردید .... پانوشت: 1- در جریان سخنرانی شهید مدرس در مخالفت با جمهوری رضاخانی دكتر احیاءالسلطنه سیلی سختی به گوش مدرس نواخت. این عمل به قدری مردم را برآشفت كه اساس جمهوری را در هم پیچید. مردم می‌گفتند این چه جمهوری است كه هنوز نیامده به سید روحانی سیلی می‌زنند؟ همین اعتراضات كار جمهوری را به پایان رساند. منبع: 1-از كودتای 1299 سید ضیاءالدین طباطبایی تا دولت بازرگان، محمود طلوعی 2-بازیگران عصر طلایی ، ابراهیم خواجه نوری 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس