کد خبر 899939
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

حرفم را ناتمام گذاشت:«بچه‌ها رو به خوب کسی (خدا) سپردم، می‌دونستم اتفاقی براشون نمی‌افته. شما هم من رو به خدا بسپارید.»

به گزارش مشرق، قرار بودهمراه پدرش به تهران برویم؛ تا او را دیدم، گفتم: «خوب وقتی مرخصی اومدی مهدی جان! چند روزی خونه بمون و مراقب خواهر و برادرات باش.»

دست‌هایش را روی چشمانش گذاشت:
- «چشم.»
گفتم: «قربان چشمت مادر.»
***
وقتی از تهران برگشتیم، جای او را خالی دیدم!؟ از بچه‌ها پرسیدم:
- «پس مهدی کجاست؟»
گفتند: «رفت جبهه.»
- مگه قول نداده بود که منطقه نره؟
- دنبالش اومدند و مهدی رو بردند.
***
توی خانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. تا گوشی را برداشتم، مهدی از آن سوی خط سلام کرد:
- «مادر جان، بالاخره اومدید؟»
با دلخوری پرسیدم: «همین جوری بچه‌ها رو نگه داشتی؟ مگه قول نداده بودی که...؟»
حرفم را ناتمام گذاشت:«بچه‌ها رو به خوب کسی (خدا) سپردم، می‌دونستم اتفاقی براشون نمی‌افته. شما هم من رو به خدا بسپارید.»
***
آن روز من هم مهدی را به خدا سپردم.می‌دانم که این روزها جایش خوب است؛ خیلی خوب‌تر از ما.
خاطره‌ای از شهید مهدی هنرور باوجدان / راوی: طیبه فاضل الحسینی، مادر شهید

منبع: کیهان