حسین رحیم و عرفان عبدالرزاق با فرمانده گردان بحثشان شده بود. حسین به فرمانده گردانشان گفته بود: «سیدی!حالا که ایران قطعنامه ۵۹۸ رو پذیرفته، آیا دلیلی داره با ایرانی‌ها بجنگیم؟!» فرمانده گردانشان قضیه را به فرمانده تیپ گزارش داد.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از رندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است...

از عملیات‌هایی که بعد از قطعنامه به وقوع می‌پیوست در تعجب بودیم. عُمال سازمان به فرماندهی مسعودر جوی در عملیاتی به نام «فروغ جاویدان» به ایران حمله کرده‌اند. مسعود رجوی در مصاحبه‌ای که از شبکه سراسری تلویزیون عراق پخش شد،گفته بود:‌ «هر یگان سازمان منافقان با سه،چهار یگان سپاه و ارتش ایران برابری می‌کند.» او به نیروهای تحت امرش وعده داده بود در عملیات فروغ جاویدان با شعار رفتن بدون بازگشت انقلاب و حکومت آخوندها را سرنگون خواهد کرد! عراقی‌ها زیاد با ما بحث می‌کردند. در جوابشان گفتم: «اگه همه منافقان را جمع کنند، یکی از لشکرهای عراق می‌شن؟! چه جوری شما با اون‌ همه کبکبه و دبدبه و اون‌ همه تیپ‌ها و لشکرهایی که داشتید، نتونستید هشت سال ما رو شکست بدید، منافقان ما رو شکست می‌دن؟!»


امروز شنبه هشتم مرداد ۱۳۶۷، منافقان در عملیات مرصاد شکست سختی را متحمل شده بودند. نمی‌دانستند ما اطلاع داریم که منافقان شکست خورده‌اند. بعضی از آن‌ها اذعان کردند که حکومت این آخوندها را نمی‌شود شکست داد!
دیروز ایرانی‌ها شهرهای قصرشیرین و سومار را از دشمن پس گرفتند. امروز،ارتش عراق با خفت از مناطق جنگی جنوب عقب نشینی کرد. عراق خیلی سعی کرده بود بعد از قبول قطعنامه بخش‌هایی از خاک ایران را در تصرف خود داشته باشد.
امروز، روز ناامیدی عراقی‌ها بود.فکر می‌کنم دروازه‌های اشغال بخش‌هایی از خاک ایران به روی خود بسته دیدند که رسما آتش بس را پذیرفتند.


امروز دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۶۷،دومین روز ماه محرم بود. شب قبل، برای بچه‌ها نوحه‌ی «هنوز از کربلایت/به گوش آید صدایت/حسین جان‌ها فدایت» را خوانده بودم. عبدالجبار فهمید مرا بیرون برد و سیلی محکمی خواباند توی گوشم. تهدیدم کرد اگر تکرار شود، بدجوری اذیتم خواهد کرد. تصمیم داشتم شب‌های بعد هم نوحه بخوانم. محرم بود و خط و نشان کشیدن عبدالجبار برایم مهم نبود.


روز سوم ماه‌محرم است.برای بچه‌ها نوحه خواندم می‌دانستم عبدالجبار عصبانی می‌شود. کوچک که بودم، ده شب ماه محرم را در مسجد امام سجاد علیه‌السلام نوحه می‌خواندم. بعدها که به جبهه آمدم، هر ده شب محرم سال ۱۳۶۵ را در مناطق جنگی جنوب و سال ۱۳۶۶ را در کردستان مداح بچه‌های واحد تخریب بودم. وقتی این شعر حاج صادق آهنگران را خواندم، بچه‌ها به یاد روزهای جنگ اشکشان درآمد. «هنوز از کربلایت / به گوش آید صدایت / حسین جان‌ها فدایت» وقتی برای بچه‌ها نوحه خواندم، عراقی‌ها پشت پنجره حاضر شدند. سازمان منافقان در برنامه تلویزیونی سیمای مقاومت که از تلویزیون عراق پخش می‌شد، از نقش صادق آهنگران در ایجاد و تولید شور و حماسه، بالابردن انگیزه بسیجی‌ها برنامه‌ای داشت. قضیه بلبل خمینی، بارها از رادیو و تلویزیون عراق اعلام شده بود. بعد از ظهر، لطیف سراغم آمد و گفت: «سید! تا امروز با سلام و صلوات یک جوری آهنگران خواندن تو رو با ترجمه وارونه جمع و جور کردم، ولی امروز عراقی‌ها فهمیدم بهشون دروغ گفتم، اگه به من بی‌اعتماد بشن برای هممون ضرر داره...!» حرفی برای گفتن نداشتم، دلم نمی خواست عراقی‌ها از لطیف سلب اعتماد کنند. وجود او برای اسرای مجروح سرمایه با ارزشی بود.
غروب،عبدالجبار مرا احضار کرد و گفت: «لطیف سعی می‌کنه کمکت کنه، ولی تو چرا شهر حماسیِ جنگ آهنگران رو می خونی؟!»
- من آهنگران نخوندم!
- بگو به حسین !
- قسم نمی‌خورم!
عبدالجبار عصبانی شد و دو سیلی محکم خواباند توی صورتم. احساس کردم پرده گوشم پاره شد.خیلی فحش بارم کرد. به آسایشگاه برگشتم. صورتم کبود بود.

توفیق احمد برایم کیک آورد. هر روز، علاقه‌ام به او بیشتر می‌شد. توفیق که شاهد علاقه اسرای مجروح به آقا اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام بود، گفت:‌ «من روزی فهمیدم خدا شما ایرانی‌ها رو در این جنگ ذلیل نمی‌کنه که خمینی رو از اون همه دربه‌دری و تبعید، رهبر ایران کرد و شاه ایران فرار کرد. روزی فهمیدم که خدا نظامیان ما رو ذلیل می کنه که شما تو جبهه‌ها مرتب قرآن می‌خوندید و به اهل بیت متوسل می‌شید، بعد این خواننده‌های مبتذل تو جبهه مهران برای نظامیان عراقی برنامه شرم‌آور رقص و آواز برگزار می‌کردند و خبری از خدا و دین نبود.اون‌روز فهمیدم خدا شما رو دوست داره و نظامیان عراقی قبل ازاینکه توسط شما یا صدام کشته بشن، کشته جاه‌طلبی و کشورگشایی رئیس جمهورشون هستن.»

بعد می‌گفت: «سید! قدر توسل به آقا امام‌حسین علیه‌السلام رو بدونید. این توسل بود که شمارو عزیز کرد و مارو ذلیل.»


به همراه محمدکاظم بابایی کنار درِ ورودی آسایشگاه نشسته بودم. مجروحان عراقی آسایشگاه روبه‌رویی در محوطه حیاط قدم می‌زدند. تا امروز نمی‌دانستم چرا این مجروحان اینجا هستند.حتی ندیده بودم کسی به ملاقاتشان بیاید. محمدکاظم که آدم شاد و ماجراجویی بود، یکی از مجروحان عراقی را صدا زد. مظلومیت خاصی در چهره‌اش بود. محمدکاظم به شوخی به او گفت: «شما عراقی‌ها پای ما دو تا رو قطع کردید، ولی عیب نداره،جنگه دیگه!»

محمدکاظم همان برخورد اول با او قاطی شد. مجروح عراقی حسین رحیم نام داشت. او شیعه و از طایفه غاضریه کربلا بود. کنار رود فرات زندگی می‌کردند. نام فرات که آمد، خود به خود اشکم جاری شد. اسم دوستش عرفان عبدالرزاق بود.شیعه و اهل نجف بود.


حسین رحیم در همان شروع صحبت‌هایش گفت: این جنگ شیعه‌کشی بود. بعثی‌ها خودشون می‌دونن چه کار کردن! می‌گفت: «ما پیرو آیت‌الله محمدباقر صدر هستیم.ایشون همان اوایل جنگ فتوا دادند جنگ با برادران شیعه ایرانی حرام است. خیلی از عراقی‌ها به خاطر همین فتوا حاضر نشدن با شما ایرانی‌ها بجنگن!» در بین صحبت‌هایش حرف‌های جدیدی می‌شنیدم. ادامه داد: «اوایل جنگ، برادرم در لشکر نهم عراق خدمت می‌کرد، برادرم می‌گفت وقتی گردان ما وارد سوسنگرد شد، اونجا فقط عده‌ای پیرمرد و پیرزن و بچه‌های کوچک نتونسته بودن از شهر خارج بشن، مانده بودن. به دستور طالع خلیل الدوری که اونموقع سرهنگ بود، همه اونارو توی میدان شهر جمع کردن و با تانک‌ها و نفربرها اون‌ها را به رگبار می‌بندن و زیر میگیرن!» گویا بعد از این اتفاق، برادرش دچار مشکل روحی و روانی شدید شده و از خدمت فرار می‌کند.


قضیه این دو سرباز عراقی دردآور بود.حسین رحیم و عرفان عبدالرزاق با فرمانده گردان بحثشان شده بود. حسین به فرمانده گردانشان گفته بود: «سیدی!حالا که ایران قطعنامه ۵۹۸ رو پذیرفته، آیا دلیلی داره با ایرانی‌ها بجنگیم؟!» فرمانده گردانشان قضیه را به فرمانده تیپ گزارش داد. فرمانده تیپ در حضور نیروهای گردان با کلاش یکی از سربازان، چهار نفرشان را هدف قرار می‌دهد. حسین رحیم از پا و شکم مجروح می‌شود و عبدالرزاق از پای چپ و مثانه.
یکی از اسرای مجروح ایرانی که علی ملکی نام داشت حالش وخیم بود. دو، سه روز بود که اصلا غذا نمی‌خورد. تلاش بچه‌ها برای بهبودی و وادار کردنش به غذا خوردن و راه رفتن، فایده‌ای نداشت.از بس لاغر شده بود که شکمش به پشتش چسبیده بود. استخوان‌های سینه‌اش به گونه‌ای بود، که دنده‌های سینه‌اش به راحتی شمرده می‌شد. وضعیت علی به گونه‌ای بود که هرکس می‌دیدش، دلش کباب می‌شد.چشمانش گود رفته بود و گونه‌هایش آب شده بود. صدا از حنجره‌اش بیرون نمی‌آمد. ریه‌هاش عفونت کرده بود و به سختی نفس می‌کشید. روزهای اول که دستش تحرک داشت، برای نماز، خوابیده مهر نماز را روی پیشانی‌اش می‌گذاشت. بچه‌ها فقط این حرکت دست او و تکان دادن لب‌هایش را هنگام نماز شاهد بود.

 ادامه دارد...