کد خبر 626496
تاریخ انتشار: ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ - ۰۹:۵۶

هفت هشت تا از بچه‌های گردان سوار وانت شده بودند که برن جلو، ناگهان یه خمپاره اومد وسط‌شون و همه‌شون رو تیکه و پاره کرد.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - سعی کنید دوستی شما برادران مخلص و با خدا با برادران دیگرتان آنقدر زیاد نباشد که از خدا دور باشید و وسوسه‌های شیطانی شما را فریب دهد.
برادر حقیر و کوچک شما
مجتبی کاکل قمی
گروهان یک - دسته یک - رسته پیک
۶۵/۱۲/۲۰
شهید "مجتبی کاکل‌ قمی" متولد: دوشنبه 1/3/1351
شهادت: چهارشنبه 19/1/1366 عملیات کربلای 8 در شلمچه
مزار: بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی29 ردیف 88 شماره‌ی ؟


امروز داشتم خاطرات گذشته را مرور می کردم که نگاهم به تصاویرش گره خورد. بغضی سخت گلویم را خراشید و اشک ...
وای خدای من ...

شلمچه، عملیات کربلای 8
نماز صبح جمعه، بیست و یکمین روز فروردین 1366 را که خواندیم، آماده‌ی رفتن شدیم. کسی تا صبح نخوابیده بود. نجوای زیارت عاشورا که از حفظ خوانده می‌شد و گفت‌وگوهای دوستانه‌ای که شاید آخرین دیدارها بود، تنها صدایی بود که تا صبح به گوش می‌رسید.
 
هوا هنوز تاریک بود که گفتند سوار نفربر شویم. یکی از بچه‌های گردان حمزه را که دیدم، چشمانش بدجوری نگران بود و قیافه‌اش در هم و گرفته. علت را که پرسیدم، گفت:
هفت هشت تا از بچه‌های گردان سوار وانت شده بودند که برن جلو، ناگهان یه خمپاره اومد وسط‌شون و همه‌شون رو تیکه و پاره کرد.
 
خیلی دلم برای‌شان سوخت که نرسیده به خط شهید شده بودند. وقتی گفت "مجتبی کاکل‌ قمی" هم جزو اونا بود ... رنگم پرید.
 
 
مجتبی کاکل‌ قمی نوجوان خوش‌سیمای کم سن و سال پرحرف و شلوغی بود. خودش می‌گفت که مداحی هم می‌کند. مدام یا حرف می‌زد و مخ تیلیت می‌کرد، یا زیر لب ذکر و نوحه می‌خواند. چهره‌ی سبزه‌اش به سعید طوقانی می‌خورد. جذاب بود و نورانی. تصور این‌که چه بر آن چهره و جثه‌ی کوچک آمده، مو بر تنم راست کرد. دلم خیلی سوخت؛ نه برای او، برای خودم که از همه عقب مانده بودم.

*نقل از کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته: حمید داودآبادی