کد خبر 420321
تاریخ انتشار: ۳ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۳


نسیـم آورَد بـوی عطــر بهــاران
فضـا گشتـه خـرّم چو روی نگاران

سمــا ســرخ‌تر از رخ لالــه‌رویان
زمیـن سبزتــر از خــط گلعـذاران

ملـک مشـک افشانـد از عطر گیسو
فلک بر زمین بارد اختـر چـو بـاران

ندا مـی‌دهد مـرغ شـب لحظه‌لحظه
که روشن شده چشمِ شب‌زنده‌داران

جمـال خــدا را بــه بیـت ولایت
بیاییــد یــاران ببینیــد یــاران!

عروس محمّد علی زاد امشب
ولیِ خـدا را ولـی زاد امشب

الا ای همـه خلق عالم خدا را
خدا خوانده امشب شما را شما را

برآییــد از پــردۀ تیرگــی‌ها
ببینیـد بـی‌پرده روی خـدا را

در آغوش فُلک نجات دو عالم
ببینیـد روشـن چـراغ هدا را

ببینیـد در لیلــۀ پنجِ شعبان
رخِ چارمیـن حجّتِ کبریــا را

بگردیـد دور حریـم جمــالش
ببینید هم مروه را هم صفا را

امام شهیدان که جان است جان را
گرفتـه در آغـوش، جان جهان را

دل عالمـی بستــه بــر تـار مویش
ز شمس الضحی برده دل ماهِ رویش

حیات است مرهون عیـن الحیاتش
بقا قطره‌ای کوچک از آب جـویش

تو گویـی کـه از صبـح روز ولادت
دمد وحی صاعـد ز نـای گلــویش

ننوشیــده مــی، ساقیـان بهشتی
فتادنـد مستانــه پــای سبـویش

نبـرده است تنهـا دل دوستـان را
که دشمن بوَد کشتۀ خلق و خویَش

خصالش محمّد کمالش محمّد(ص)
جلالش محمّد جمالش محمّد(ص)

سـلامُ علـی آلِ طاهــا و یاسیــن
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین

رخش مصحف فاطمه، حُسن، قرآن
پُر از «قدر»و«واللیل»و«والشمس»و«والتین»

درود الهــی بــر آن خُلـق نیکو
سلام محمّد بر آن خوی شیرین

نماز از خضوعش بـه پـرواز آید
دعا از نفس‌های او بستـه آذین

به سجـاده‌اش آسمان آورد سر
به ذکر دعایش خدا گوید آمین

سلام خدا بر خضوع و خشوعش
قیام و قعود و رکوع و سجودش

درود خداونــد حــی جلیلــش
به قدر و کمـال و جمال جمیلش

عجب نیست در مسلخ عشق و ایثار
اگـر بوسـه بـر دست آرد خلیلش

عجـب نیست کز عرشۀ عرش اعلا
طـواف آرد از چــارسو جبرئیلش

سلاطین غلامش، خواتین کنیزش
طوایـف مریـدش، قبایل دخیلش

حجـر شاهـد عـزت و اقتــدارش
هشـام ابـن عبدالملک‌ها ذلیلش

بسا تخت شاهی فرو رفت در گل
کجا حاکم گِل شود حاکم دل؟

«هشـام» استـلام حجـر تـا نماید
در آن ازدحــام خــلایق نشایــد

نه قدری که از وی شـود قدردانـی
نه کس بود تا کس بر او ره‌گشایـد

بـه ناگــاه دیدنــد آمــد جوانــی
کـه پیوستـه او را حَجر مـی‌ستاید

گشودنــد حُجّــاج از چـار سو، ره
کـه آن شاهـد حسـن یکتـا بیـاید

یکی خواست تا سر به پایش گذارد
یکـی رفـت تـا جـان نثارش نماید

یکی گفت نامش چه باشد هشاما
- حسد را نگر- گفت: نشناسم او را

به ناگه «فرزدق» خروشید در دم
که: ایـن است نجل رسول مکرم!

تو چون می‌کنی در مقامش تجاهل؟
من او را بـه از خویشتن می‌شناسم

نمـاز اسـت بـی او گنـاه کبیره
ثواب است بی او خطـای مسلّم

تعـالیم اسـلام از اوست جـاری
قوانین توحیـد از اوست محکم

چراغـی است بـر قلـۀ آفرینش
امام است بـر جملۀ خلـق عالم

سلام و رکوع و سجود است از او
قنوت و قیـام و قعود است از او

امامـی اسـت کـو را امـم می‌شناسد
کریمـی اسـت کـو را کرم می‌شناسد

صفا، مروه، مسعی، حجر، حجر، زمزم
طـواف و مطـاف و حـرم مـی‌شناسد

بیابـان مکـه، منـا، خیـف، مشعر
سمـاوات و لوح و قلم مـی‌شناسد

زمین می‌شناسد، زمان می‌شناسد
عرب می‌شناسد، عجم می‌شناسد

یم و قطره و ماه و خورشید، او را
بـه ذات الهــی قسـم می‌شناسد

سلام خدا بر اب و جد و مامش
مسلمان بود هر که داند امامش

سلام ای سلام خـدا بـر سـلامت!
درود ای کـلام الهــی، کــلامت!

تو هم سجده؛ هم سیدالساجدینی
که قلب حسین است بیت‌الحرامت

مسلمـان نباشم نبـاشم نبـاشم
ندانـم اگـر بـر خـلایق امـامت

سلام خدا بـر سجـود و رکوعت
درود خـدا بـر قعــود و قیـامت

حجر بر در خانه‌ات قطعه سنگی
مقـام آورد سـر بـه پای مقامت

تو حَجّی صلاتی زکاتی جهادی
تو ممدوح بـا نامِ زین العبادی

تو در تیرگــی‌ها سـراج المنیری
تو همچون پیمبر، بشر را بشیری

سمـاوات و عرشند در اختیـارت
تـو آزادۀ عالمـی، کـی اسیـری؟

تو در کنـج ویرانه‌ها هـم بهشتی
تو در زیــر زنجیرهـا هـم امیری

به پای تو سر کرد خم «سربلندی»
تو تنها به نزدِ خدا سر به زیری

یمِ هشت بحری و درِّ سـه دریا
ولـی خداونــد حــیّ قدیـری

تو «قدر» و «تبارک» تو «فرقان» و «نوری»
تو عیسـی تـو گردون تو موسی تو طوری

تو با خطبه‌ات شام را شـام کردی
تو همچون علی فتح اسـلام کردی

تو از شـام، پیغـام خـون خـدا را
به هر عصر و هر نسل، اعلام کردی

تو بـر روی دشمـن نمـودی تبسّم
تو حتی به «مروان» هم اکرام کردی

تو دل پیش زخـم‌ زبان‌هـا گشودی
تو دعـوت ز سنـگِ لبِ‌ بـام کردی

تو در کوفه یک لحظه دخت علی را
بـه اوج خروشیــدن آرام کــردی

تو با صبر و با حلم و با استقامت
بـه قـرآن بقـا داده‌ای تا قیامت

تو زمزم، تو مروه، تو سعـی و صفایی
تو فرزنـد کعبـه، تـو خیـف و منایی

تو قرآن، تو احمد، تو حیدر، تو زهرا(س)
تـو در حُسـن، آیینـۀ مجتبــایی

امامـی و، پیغمبــری از تـو زیبد
کــه تنهــا پیــام‌آورِ کــربلایی

کلامت بوَد وحیِ صاعد چه گویم
تــو از پــای تـا سر کلامِ خدایی

دعـا بــر دهـان و لبت بوسه آرد
همانــا همانــا تــو روح دعـایی

چه بهتر که «میثم» ثنای تو گوید
بـرای تـو خوانـد، بـرای تو گوید
(1)

دل فرشته در اطراف آسمان می رفت
به خواب شاه زنان، سرور زنان می رفت

به خواستگاری والا عروس خود زهرا
سحر به خطه ایران نظر کنان می رفت

خدا، برای حسین انتخاب کرده عروس
به خواب ناز دلش تا دم اذان می رفت

به گِردِ مادر داماد با سلام و درود
فرشته بود که مانند کاروان می رفت

زمان، زیاد ز رویای ناز او نگذشت
میان جمع اسیران به بیکران می رفت

نشان فاطمه بود و نگاه های علی
در آن میانه نگاهی دوان دوان می رفت

همین که چشم علی نو عروس خود را یافت
حسین بود و نگاهش که خوش گمان می رفت

چه خواستگاری نابی عجیب جاذبه ای است
عروس در پی داماد ناگهان می رفت

خلاصه پای عروسِ علی به خانه رسید
و نو عروس پی، مادری جوان می رفت

نبود، بانوی رؤیاییِ شب وصلش
و یادش آمد از آن شب که قد کمان می رفت

کجاست فاطمه بیند که میهمان آمد
چه زود ، شاه زنان سوی میزبان می رفت

خبر رسید که پور حسین در راه است
پسر رسید ولی مادرِ جوان می رفت

چه با صفا پسری آمده ولی مادر
به شوق فاطمه هنگام زایمان می رفت

گزاف نیست، بگوییم این عبارت را:
ز هیبت پسرش مادر از جهان می رفت

به دست حکمت گلچین چو باغبان می رفت
ز ره رسید گلستان و گل ستان می رفت

چه بانویی که شده نُه امام را مادر
چه کودکی که از او نور تا جنان می رفت

چه کودکی که جهان شد ز نور او روشن
شعاع روشنی اش تا به کهکشان می رفت

امامِ بعد حسین آمده خدا را شکر
و گرنه کرب و بلا نیز بی گمان می رفت

ارادة ازلی در سرشت او پیداست
شهادتین ز لعلش، چه خوش بیان می رفت

گرفت عمه در آغوشِ خویش آقا را
چه خوش ز هوش به لالای عمه جان می رفت

تمام عمر دلش با عمو هم آوا بود
دلش به گفتنِ ذکر حسین جان می رفت

به همنشینیِ هر بینوا عنایت داشت
کنار سفرة سائل چه مهربان می رفت

دعای خیر دریغ از کسی نمی فرمود
به یاری فقرا با همه توان می رفت

به خانه ، دشمن خود را پناه و جا می داد
اگر که خصم به امید یک امان می رفت

گهی به درد غریبان رسیدگی می کرد
گهی به دیدن بیمار بی نشان می رفت

صحیفه اش همه دریایی از معارف اوست
به جنگ دشمن دین با دعا، عیان می رفت

حقوق جملة ذرات را بیان فرمود
اگرچه حقِّ خودش دست ساربان می رفت

تمام زندگی و هستی اش به غارت رفت
کسی که یاری هر پیر و هر جوان می رفت

یکی ز سلسلة قتلِ صبر اینجا بود
که در عبور، ز یک قتلگاه، جان می رفت

صدای عمه رسد: یا بقیه الماضین
ز آه تو همة جان کاروان می رفت

تحملی که دل خواهر صغیرت سوخت
صبور باش که جانت از این فغان می رفت

به تازیانه و تحقیر، قافله برخاست
بهار عالَم اسلام چون خزان می رفت

میان سلسله یک کاروان ز عصمت بود
بدون قافله سالار و سایبان می رفت

عفاف بود که آنجا مقاومت می کرد
و زیوری که در آنجا به ارمغان می رفت

به نیزه بود که هجده سر بریده چو ماه
کنار زینب و سجادِ قهرمان می رفت

ز کربلا سوی کوفه ز کوفه تا سوی شام
هزار کرب و بلا بود کز توان می رفت

هزار جا ، جگر زین العابدین خون شد
گهی که نالۀ یا صاحب الزمان می رفت
(2)

ما همان یا کریم بام شما
جبرئیل قدیم بام شما

صبح روز نخست خواندمتان
چقدر آشناست نام شما

صبح روز ازل حوالی نور
سجده کردیم بر کدام شما؟

من حلالم بود حلال شما
من حرامم بود حرام شما

چهارده قرن دست هیچ کسی
دل ندادم به احترام شما

به شما معدن کرم گفتند
و به ما سائل حرم گفتند


پر من بال و بال من پر شد
پر و بالی زدم کبوتر شد

به نفس های حضرت سجاد
حالمان خوب بود و بهتر شد

سحر پنجم عبادت بود
کوچه های خدا معطر شد

مردی از سمت ابرهای دعا
آمد و خشکی دلم تر شد

آمد و با خودش کتاب آورد
او امام آمد و پیمبر شد

مردی از سمت آفتاب آمد
با مفاتیح مستجاب آمد


آمده تا مرا تکان بدهد
چشم گریان به این و آن بدهد

آمده روی پشت بام سحر
با صدای خدا اذان بدهد

بشکند میله قفس را تا
بالها را به آسمان بدهد

با خودش مصحف نور آورده
تا خدا را به ما نشان بدهد

به نگاهش دخیل می بندیم
تا مناجات یادمان بدهد

ای مسیر سبز نجات
بر مناجات کردنت صلوات


ای مناجات و ای نسیم دعا
راه نزدیک ما به سمت خدا

ای که دریا کنار تو قطره
قطره با یک نگاه تو دریا

نذر سجاده قدیمی توست
چهارمین رکعت نوافل ما

ای امام علی دوم من
ای امام چهارم دنیا

مرد شب زنده دار سجاده
مرد محراب التماس دعا

از تو بوی نماز می آید
بوی راز و نیاز می آید


مادرت آفتاب حجب و حیاست
شرف الشمس سید الشهداست

مایه آبروی ایران است
افتخارم همیشه ام به شماست

از تو و مادر تو این دل ما
عاشق خانواده زهراست

یک سفر پیش ما نمی آیی
سفر مادری تو اینجاست

تو عجم زاده ای تو فامیلی
پس حرم سازی ات به گردن ماست

تو در این سرزمین گلکاری
به خدا حق آب و گل داری


آفتابی که حق کشیده تویی
جلوه ای که کسی ندیده تویی

با ظرافت، خدای عز و جل
بی نظیری که آفریده تویی

آنکه با کفه تولایش
پای میزانمان کشیده تویی

شب اسیر هزار رکعت تو
به خدایت قسم پدیده تویی

نخلهای بلند نخلستان
بارش رحمتی که دیده تویی

با دعای غلام دارد
آسمان مدینه می بارد
(3)

عید است و من شراب زاده
عازم به خُمم به عزم باده

می زاده اگر شراب نوشد
در دیدن خویشِ خویش کوشد

من زاده ی خم و خویش خامم
گه واجبم و گهی حرامم

در سینه ی من بجز طرب نیست
هرگز غم دوست مستحب نیست

من با همه فقرم و نداری
هرگز نکشیده ام خماری

پس نعره ز استخوان بر ارم
پهنای فلک دهان در آرم

ای جوش جهان بر آتش تو
ای دست همه در آتش تو

بنشین که ارادتی بخیزم
از روی سعادتی بخیزم

ای تیغ فصاحت و بلاغت
ای داده به کیمیا سعادت

سجاده ی تو پر از حیات است
اشک تو خود از مطهرات است

ای مست نماز تو ملائک
ای بسته به راز تو ملائک

ای مصحف تو کلام عالم
ای در کف تو زمام عالم

ای کعبه ی ازدحام دیده
ای محتشم هُشام دیده

برخیز و طواف کن حرم را
از کعبه مگیر این کرم را

بگذار که حاجیان حیران
دنبال نگاه تو چو جیران

ای دلبر مکّی و عراقی
معراج سعادت نراقی

سبحانک یا من اسمهُ فیه
ای مجلس فیهِ ما فیه

ای یاد تو شاه نامه ی من
زلف تو سیاه نامه ی من

ای نیم شرر ز تو به ققنوس
ای یک نم حکمت تو قابوس

ای یاد تو کامل بهایی
من ناقصم و تو پر بهایی

خاقان فلک تویی، و لا غیر
سیمرغ، سفیر توست، لا طیر

ای خسرو تخت و تاج و دیهیم
شیرین حرکات هفت اقلیم

دستم نرسد اگر به تختت
تخت تو بلند همچو بختت

نِشتر برسان که رگ رسیده
ای زاده ی پارس، سگ رسیده

ای خاک نشین صاف و ساده
ای حُرّ فلک، اسیر زاده

ای زاده ی مکه و مدینه
ای اصغر و اکبر و سکینه

ای یاد تو کامل الزیارات
ای ذکر تو بهترین تجارات

ایران ز تو دارد این بقا را
ای مادر تو عروس زهرا

تو مصحف پاک و تازه داری
در هر ورقش اجازه داری

تو با دل زینب عفیفه
دیدی که چه رفت بر صحیفه

یعقوب بیا که غم بزرگ است
یوسف جگرش به دست گرگ است

چون پای شه از رکاب افتاد
مابین دو نهر آب افتاد

خون بود خضاب روی ماهش
غم بود بساط رو به آهش

ناگاه به فکر چاره افتاد
برخاست ولی دوباره افتاد

پس تکیه به نیزه زد به گودال
با شمر خطاب کرد آن حال

تا هستم و می کشم نفس را
غارت مکنید این قفس را

من در حرمم غزاله دارم
آهو روشی سه ساله دارم

«معنی» نده طول این سخن را
آشفته مکن تو مرد و زن را
(4)

نشیب های دل من فراز میخواهد
فراز اشک مرا در نماز میخواهد

مؤید است به روح القدُس قلم اما
برای شعر سرودن نیاز میخواهد

اگر چه کرده دل من خیال پردازی
حقیقت است که عاشق مجاز میخواهد

برای سفره ی بازش نیامدم اینجا
گدای این در، آغوش باز می خواهد

اگر چه این دو شب از جام کربلا مستم
دلم دوباره شراب حجاز می خواهد

پیاله ای بدهیدم که دم زنم حق را
دوباره زنده کنم قصه ی فرزدق را


نسیم پنجم شعبان ز راه آمده است
صدای پای بهاران ز راه آمده است

ببین بدون پیمبر بدون جبرائیل
دوباره آیه ی قرآن ز راه آمده است

میان بیشه ی شیران هاشمی امشب
غزال عرصه ی ایمان ز راه آمده است

فقط نه اینکه ز راه آمده عزیز عرب
عزیز دختر ایران ز راه آمده است

زنی که در رگ او خون آریایی هاست
که از دیار دلیران ز راه آمده است

شب تولد فرزند شاه دختر ماست
زبان مادری او زبان کشور ماست


کسی که شد ششمین نور سوره ی انسان
کسی که خسته شد از سجده های او شیطان

کسی که هست تجلی پنج تن در او
کسی که شد پدر هشت قبله ی ایمان

کسی که با نفس یک غلام ساده ی او
نفس گرفته زمین مدینه از باران

کسی که موقع انفاق بین سائل ها
ملقّب است دل شب به صاحب انبان

به حق او حجر الاسودی شهادت داد
که جز به حق علی وا نکرده است دهان

به حیرت است کنار حَجر دو چشم هشام
ز اهتمام خلایق به احترام امام


بخوان که ضبط کند آسمان صدایت را
صحیفه پخش کند بعد این نوایت را

برای این که بخوانیم " لا تؤدّبنی "
بخوان برای ابوحمزه ها دعایت را

تو با زبان خدا حرف می زنی آخر
چگونه یاد بگیریم ربنایت را

بیا و بعد دعا روضه هم بخوان آقا
بیا و شرح بده داغ کربلایت را

بیا بگو چه کشیدی تو در چهل منزل
بگو که بست به زنجیر دست و پایت را

بیا بگو چه به روز رقیه آوردند
بگو چگونه کشیدند عمه هایت را

کسی که حرف خدا و کتاب می آورد
کنار یک سر تشنه شراب می آورد

(5)

ای انيس قديمی دلها
آفتاب بلند ناپيدا

تا خدا مي برد دلِ ما را
پَر ِ سجاده های سبز شما

من كجا و غبار مقدمتان
تو كجا، كوچه های اين دنيا

من كي ام از قبيله ي مجنون
تو ولي از عشيره ي ليلا

من كي ام بي زبان ترين مردم
تو خداي بلاغتي اما

نفسي دِه كه از تو دم بزنم
بال در صحن اين حرم بزنم


آسمان موج شد تلاطم كرد
كه خدا جلوه بين مردم كرد

آسمان جاي خود از اين محشر
عرش هم دست و پاي خود گم كرد

عرش هم جاي خود خدا خنديد
لحظه اي كه لبت تبسم كرد

آب با نيت دو ركعتِ عشق
با غبار شما تيمم كرد

همه ديدند با دوچشمانت
چشم هاي پدر تكلم كرد

خانه ات قبله ي غريبان است
پايتختت تمام ايران است

اي سراپاي تو مثال حسين
دومين مرتضاي آل حسين

روي دوش تو گيسوان علي
كنج لبهاي توست خال حسين

با تماشاي تو به سر ميشد
شب و روز تمام سال حسين

خنده اي كن كه در تو گُل كرده
همه زيبايي جمال حسين

سير ميديد چهره ات را عشق
به سرش بود اگر خيال حسين

شور آب آور حسين هستي
دومين حيدر حسين هستي


سرخوش از بانگ اين طرب هستيم
مست شيرين ترين رطب هستيم

مثل موسيقي ِ شگفت بهار
نغمه هايي به روي لب هستيم

شجره نامه اي اگر داريم
همگي بر تو منتسب هستيم

ما همه خانه زاده تو يعني
همه ي ما از اين نسب هستيم

شكر حق ما ز آستان توايم
همگي از نوادگان توايم


به علي رفته اي غديري تو
نه فقط شير، شيرگيري تو

اذن اگر داشتي عيان ميشد
مثل عباس بي نظيري تو

هم ركابِ علي اكبرها
هم خروش سفير تيري تو

شوره زاريم و خشكسال اما
چشمه ي روشن كويري تو

رشته هاي قنات ميجوشد
از قنوتت چه آبگيري تو

خوش به حال دو دست خالي ما
لحظه هايي كه دستگيري تو

با حضورت غم پدر سر شد
كربلا با تو كربلاتر شد


به دلت داغ مادرت افتاد
شعله بر باغ پرپرت افتاد

كربلا شد مدينه وقتي كه
رَدِ زنجير بر پرت افتاد

بين خيمه تو بودي و بابا
از سر زين برابرت افتاد

بين خيمه تو بودي اما آن
شعله بر روي پيكرت افتاد

چقدر سنگ و خاك و خاكستر
از سر بام بر سرت افتاد

ناله ات بين شام ميپيچيد
عمه آتش به معجرت افتاد

گرچه بالت اسير سلسله بود
قاتلت خنده هاي حرمله بود

(6)

سجاده ایم پهن برای دعا شدیم
نائل به همنشین شدن اولیاء شدیم

تاثیر کرد خصلت خوبان بروی ما
از یمن سجده های سحر باخدا شدیم

از دستباف بودنمان خیر دیده ایم
پاخورده ایم و از شرفش پربها شدیم

هر نخ زما مطهر انفاس دلبر است
با این حساب هم نفس کبریا شدیم

شکرخدا به طالعمان مهر عشق خورد
پاگیر لطف بی حد و حصر شما شدیم

اصلا چه حاجت است به آب و گلاب ها
ما پاک از طهارت این گریه ها شدیم

وابستگی به یار اثراتش مشخص است
فارغ زما چو یار شد از غصه تا شدیم

هرچند دست جمع زمین خورده ایم ما
گفتند عشق و پیش قدمهاش پا شدیم

سجاده ایم قسمت ما شور و شین شد
یعنی که پای بوسی ابن الحسین شد


امشب مدینه حال و هوایش معطر است
از شوق چشم منتظر آسمان تر است

باران گرفت و جان دوباره به خاک داد
ابر نگاه تو چقدر سبزه پرور است

کاسه بدست ها همه از راه می رسند
باب المراد عالم و آدم همین در است

امشب به آفتاب قمر فخر می کند
در خانه ی حسین مهی جلوه گرتر است

گهواره را نگاه کنید عشق آمده
زهراست یا حسین حسن یا که حیدر است

پیغمبری چقدر برازنده اش بود
پیشانی اش تجلی نور پیمبر است

طرز نگاه کردنش آیینه ی علی است
بر قاب صورتش رخ زهرا مصور است

ما از ازل ملازم خاک ره تواییم
مارا نوشته اند گدا چون مقدر است

تا چند کفر؟باده ی ایمانیم بده
یعنی که از صحیفه مسلمانیم بده


هرکس ز عشق تاب و تبش شهره می شود
بیش از همه غم و تعبش شهره می شود

زردی رویش از اثر سجده های روز
یا اینکه سجده های شبش شهره می شود

مادر بزرگ زاده و بابا شه قریش
خیلی بجاست گر نسبش شهره می شود

مسکینک فقیرک یاربش آشناست
دربین خلق ذکر لبش شهره می شود

تا روز حشر کار ابو حمزه اش گرفت
هرکس که گشت منتسبش شهره می شود

شمشیر خطبه اش کمر شام را شکست
اینگونه تا ابد غضبش شهره می شود

نخلی که آبیاری دست کریم شد
در شهر مزه ی رطبش شهره می شود

سر میدهیم پای تو عشق است عشق عشق
عاشق دل بلا طلبش شهره می شود

تطهیر آب وام گرفته ز طهر توست
خورشید آسمان و زمین جای مهر توست


ازبس کلام معجزه دار تو نور داشت
خورشید شد هرآنکه به پایت حضور داشت

وقتی که دست و پای تو از سجده آب شد
در عرش خود خدای تو حس غرور داشت

حاجی ناشناخته ی کاروان حج
در قافله به یمن تو نعمت وفور داشت

نزدیک ها که جای خودش لطف ویژه ای
آقای خوب ما به گدایان دور داشت

جبرئیل میرسید به پابوسی اش مدام
وقتی که در نماز دم یا غفور داشت

تو حضرت کلیمی و ادعیه شاهد است
محراب خانه ی تو شباهت به طور داشت

لطف دعای نیمه شبت بر همه رسید
از برکت صحیفه ی تو دین زبور داشت

زخم زبان و طعنه اگرچه زیاد خورد
ایوب آل فاطمه قلبی صبور داشت

آماده ایم رخصت افروختن بده
پروانه ایم اذن ز غم سوختن بده


اصلا چه شد که روی تو در آفتاب سوخت؟
هروقت خورد بر لب خشک تو آب سوخت

اصلا چه شد که خیمه ات آتش گرفته بود؟
در بین شعله های جهنم کتاب سوخت

پای تورا به ناقه ی رم کرده بست شمر
از کربلا به کوفه تنت زین عذاب سوخت

در گیرو دار ردشدن همسرت ز شام
آتش سراغ معجرش آمد نقاب سوخت

رجاله ها بصورتتان سنگ می زدند
از طعنه های شهر دلت بی حساب سوخت

برروی زخم گردن تو مرهمی نبود
وقتی که از حرارت سرب مذاب سوخت

دید چگونه چوب به لبهای عشق خورد
دیدی چگونه از غم این سر رباب سوخت

یعقوب دل شکسته چهل سال آزگار
چشمت به یاد روضه ی بزم شراب سوخت

گفتم رباب و روز و شبم رنگ غم گرفت
"بس کن رباب"عمه ی سادات دم گرفت

(7)

پَر ِ قنداقه ات مسيحا شد
يار گهواره ي تو موسا شد

 خوش به حالت كه بر دو چشم ِحسين
اولين بار چشم تو وا شد

عطر گيسوت تا بهشت آمد
يوسف عاشق شد و زليخا شد

جبرئيل از حضور تو سرمست
با اذان عليِّ اعلا شد

رويت عباس با ادب بوسيد
و حسن غرق در تماشا شد

گره ي كور داشتيم اما
از دعاي صحيفه ات وا شد

دل ما شهر عشق آباد است
عشق هم خانه زاد سجاد است


با تو همسايه ي خدا هستيم
سر سجاده ي دعا هستيم

بچه هاي محله ي عشقيم
ما همه اهل روستا هستيم

روستاي شما بهشت است و
روي بال فرشته ها هستيم

مادر تو ست مادر اين خاك
همه ذريّه ي شما هستيم

ما در اين سرزمين پهناور
از شماييم و كيميا هستيم

شكر در سرزمين مادريت
سالها زائر رضا هستيم

شكر ِارباب از همين ايليم
حضرت عشق با تو فاميليم


مادر تو عروس آل عباست
شاه بانوي كشور زهراست

نذرشان كرده ايم و مي بينيم
با تو حاجات ما هميشه رواست

به بقيعت قسم كه مي سازيم
حرمت را كه كعبه ي دلهاست

حرمت را شبيه صحن رضا
با دو گلدسته اي كه تا به خداست

گنبد و طاق و حوض و فوّاره
چار ايوان كه غرق آب طلاست

صحن هايي كه لب به لب زائر
با ضريحي كه گِرد آن غوغاست
 
ما ابوحمزه ايم، اَدِّبني
يا الهي و لا تُعدِّبني


روزگاري رسيد و جانت سوخت
روي اين خاك آسمانت سوخت

روزگاري رسيد و در پيشت
خيمه ات، بام و آشيانت سوخت

چشم تو ديد در دلِ گودال
صحنه اي را و استخوانت سوخت

خواستي تا بخيزي اما حيف
نشد و پاي ناتوانت سوخت

خيمه ي شعله ور سرت افتاد
سر و دستان و گيسوانت سوخت


زنده ماندي ميان آتش و دود
اين هم از لطف های زينب بود

(8)

پی نوشت ها:
1- غلامرضا سازگار
2- محمود ژولیده
3- علی اکبر لطیفیان
4- محمد سهرابی
5-  محسن عرب خالقی
6- حسن لطفی
7- سید پوریا هاشمی 
8- یوسف رحیمی