کد خبر 344295
تاریخ انتشار: ۲۳ شهریور ۱۳۹۳ - ۰۸:۳۶

يك‌بار كه تلويزيون مزار شهداي آبادان را نشان مي‌داد حميد با حالي خاص مي‌گفت: خيلي از اين شهدا را من دفن كردم. آنجا بود كه گفت: «دوست دارم مثل اينها گمنام باشم.»

گروه جهاد و مقاومت مشرق - چند رزمنده به مادرهايشان قول بازگشت دادند و چشم‌هاي مادر در انتظار ماند تا روزي كه پيكر بي‌سر فرزندشان را به نظاره نشستند. آن روز مادر زير لب زمزمه كرد مي‌دانستم فرزندم اگر سرش مي‌رفت، قولش نمي‌رفت. نمي‌دانم چند زن شهيده مي‌شناسيد كه در سن 15‌سالگي همسر شهيد شده باشند و همه آنچه از همسران عزيزشان به دستشان رسيده، تنها يك ساك باشد و وصيتي كه سفارش مي‌كند به صبر... نرجس ديندار، همسر شهيد عبدالحميد صفايي يكي از همان زنان است. زني كه همه حيرت مادرانه‌‌ام را برانگيخت و اين همه از مكتب خميني (ره )‌ است كه نشئت مي‌گيرد و بس. زني كه همه لالايي مادرانه‌اش براي تنها يادگار شهيدش مي‌شود اين ابيات:

پناه لرزش دستان من كجايي تو؟

تب و تابم توان من كجايي تو؟

كجاي حادثه گم شد پلاك زيبايت؟

شهيد بي‌سر و پيكر استخوان من، كجايي تو؟



نرگس كه متولد سال 1349 است و در 14‌سالگي با همسر شهيد ازدواج كرده، از اولين‌هاي همسرش مي‌گويد: خواهر حميد همسايه روبه‌روي ما بودند و ايشان حميد را به خانواده ما معرفي كردند. حميد اهل آبادان بود. ما 8 سال اختلاف سني داشتيم، آن زمان من 14‌سال سن داشتم و شهيد 22 سال. حميد طلبه بود.

نرجس ميان همه بغض‌هاي ترك خورده‌اش از شروط ازدواجشان برايمان مي‌گويد: سن من كم بود، موافق نبودم در سن پايين ازدواج كنم، به ايشان هم گفتم كه به احتمال زياد پدرم به خاطر تحصيلم مخالفت مي‌كند. پدرم خيلي به درس و تحصيل من حساس بود و خيلي مقاومت مي‌كرد. بالاخره شهيد اصرار كرد كه خودش بيايد با پدرم صحبت كند. ماه مبارك رمضان بود ايشان بعد از اينكه از مسجد مي‌آيد، دو ركعت نماز حاجت مي‌خواند، وقتي خواهرش از علت اين كار مي‌پرسد حميد مي‌گويد: ‌دو ركعت نماز حاجت خواندم كه پدرشان مخالفت نكند. دقيقاً همين شد. پدرم با ديدن حميد مخالفتي نكرد و بعد هم رسماً آمدند خواستگاري. تنها شرطش جبهه رفتنش بود. حميد از من سؤالاتي درباره جبهه و جنگ كرد. او مي‌دانست كه پاسخ‌هاي من از روي احساسات دخترانه و شور نوجواني نيست. من را محك مي‌زد تا ببيند چقدر مسائل را درك مي‌كنم. برايم شرط كرد كه برود جنگ. من با اينكه سن كمي داشتم اما جنگ و شرايط آن موقع را خوب درك مي‌كردم. مي‌دانستم كه بچه‌هاي جنگ و جبهه خيلي با تقوا و الهي هستند و من دوستشان داشتم.

دوست دارم گمنام باشم

نرجس ديندار در ادامه مي‌گويد: 19 مرداد 1364 عقد كرديم، چهار ماه با هم نامزد بوديم، در فاصله اين چهار ماه، يك‌ماهي كردستان بودند. در قم هم درس مي‌خواند، هر دو‌هفته يك‌بار هم سري به خانواده مي‌زد. 14‌آذر 1364 عروسي كرديم، مراسم در خانه پدري‌ام خيلي ساده برگزار شد. بعد از ازدواجمان رفتيم قم براي زندگي. ايشان هم دوباره راهي شدند و زمان تا شهادتشان هم دو مرحله رفتند جبهه.

مرحله اول، سه ماهي را در مهران بودند، همزمان با عمليات كربلاي 1 بود. در لشكر 27 تيپ ذوالفقار، روحاني تيپ‌ بودند. فعاليت‌هاي قرآني هم داشتند، حافظ قرآن بودند. مرحله دوم كه رفت ديگر بازنگشت و مفقود شد.

حرف‌هاي همسرانه نرجس به جان دلمان مي‌نشيند، هر بار كه نام حميد را به زبان مي‌آورد، گويي تنها يك ماه از گمنامي حميد مي‌گذرد: همسر شهيدم قبل از اينكه طلبه شوند در بنياد شهيد آبادان در قسمت ثبت آمار شهدا خدمت مي‌كردند. از قديمي‌هاي بنياد شهيد آبادان بودند. طراح و خطاط بودند. آثار جالبي از ايشان باقي مانده بود. رسيدگي به خانواده شهدا را همواره در برنامه‌هايشان داشتند. شهداي مردمي و گمنام آبادان را شناسايي مي‌كردند.

حميد از آن روزهاي تلخ و سخت محاصره آبادان برايم تعريف مي‌كرد. در شروع جنگ او 18 سال بيشتر نداشت و مي‌گفت: زماني كه با توپ مستقيم آبادان را مي‌زدند، ما در حال دفن شهدا بوديم و من به هر طريقي شده دو سه نفري را نگه داشتم تا در كار دفن شهدا كمكم كنند. صبح تا شب شهدا را جمع مي‌كرديم، از تكه‌هاي لباس كه از پيكر‌هاشان باقي مانده بود آنها را ثبت و شناسايي مي‌كرديم. بعد هم در حوض خانه‌هاي مخروب و ويران غسلشان مي‌داديم. حميد مي‌گفت: بچه سه ساله را دفن مي‌كرديم و سنجاق روي سينه كودك را براي نشانه ثبت مي‌كرديم تا شايد بعدها مادر يا خانواده‌اش از طريق اين نشانه او را بشناسد.

يك‌بار كه تلويزيون مزار شهداي آبادان را نشان مي‌داد حميد با حالي خاص مي‌گفت: خيلي از اين شهدا را من دفن كردم. آنجا بود كه گفت: «دوست دارم مثل اينها گمنام باشم.»

اين همسر شهيد از همنشيني و حرف‌هايش با همسر شهيدش برايمان روايت مي‌كند: ‌حميدم انسان عاقل و فهميده‌اي بود. من به ايشان مي‌گفتم: شما به اميد شهادت به جبهه مي‌رويد؟! ايشان مي‌گفت: نه! من بر حسب وظيفه‌اي كه دارم در جهاد شركت مي‌كنم. اگر توانستم شهيد مطهري يا شهيد دستغيب شوم و بعد به شهادت برسم، ارزشمند است. من كه كسي نيستم و كاري براي مملكتم نكردم.



آخرين ديدار


واگويه‌هاي نرجس كه به آخرين ديدار مي‌رسد، همه وجودمان را به آتش مي‌كشد، به واقع بايد تاريخ دفاع مقدس خود را مرهون صلابت و صبر مردانه‌ امثال او بداند. نرجس اينچنين از آخرين‌هاي شهيدش مي‌گويد: آخرين‌باري كه به منطقه رفت، همان زمان بود كه امام‌خميني (ره )‌ دستور داده و حضور در جبهه را بدون اذن خانواده تكليف كرده بودند.

مرتبه آخرش، من دخترم را بار‌دار بودم. آن زمان در قم زندگي مي‌كرديم من مي‌دانستم دل در دلش نيست. همان روز بود كه برادرش كه طلبه بود به خانه ما آمد، زير‌گوشي با هم حرف مي‌زدند و من مي‌دانستم آهنگ و عزم رفتن دارند. انگار كه آقاي جلالي مسئول عقيدتي- سياسي لشكر‌41 ثارالله كرمان در حرم حضرت معصومه (س)‌ به بچه‌هايي كه مي‌شناخت نداي عمليات را داده و از آنها خواسته بود افراد زبده را معرفي كنند.

به هر حال من گفتم برو به سلامت، اشكالي نيست. فقط به من گفت كه بايد به خانه پدرم بروم. من هم قبول كردم. به حميد گفتم: حميد جان شما بچه آبادان، اهل تهران، لشكر كرمان! اينها كه با هم جور نيستند، حداقل با بچه‌هاي لشكر 27 محمد رسول‌الله (ص) برو تا اگر اسير، مجروح و شهيد شدي ميانشان غريب نباشي.

در پاسخم تنها يك جمله گفت: من طلبه‌ام و طلبه بايد براي تبليغ همه‌جا باشد. من را به خانه خواهرش برد وقتي كه داشت آخرين سرم را به من تزريق مي‌كرد، خنديد و گفت: نرجس قول مي‌دهم بيست‌ روزه برگردم. سال 1365 بود و زمزمه عمليات كربلاي 5.

كلي به خواهرم سفارش كرد، رفتنش همان شد. من 28 سال است كه در انتظار آمدنش هستم. 28 سال براي من يعني همه عمر، براي يك دختر نو‌جوان 15 ساله يعني همه زندگي‌ات سراسر به انتظار بگذرد.

حميد در 12 اسفندماه 1365 شهيد شد و دخترم طيبه 8‌شهريورماه 1366 به دنيا آمد. يعني هفت ماه بعد از شهادت پدر، دردانه‌اش به دنيايي آمد كه ديگر پدر نداشت. البته در آن زمان ما از سرنوشت حميد خبر نداشتيم و همواره در انتظار بازگشتش بوديم. نرجس كه ديگر گويي اشكي براي پنهان كردن نداشت، ادامه مي‌دهد: سال‌هاي انتظار را يك به يك پشت سر گذاشتم تنها به اميد اينكه اسير است و بازمي‌گردد. همان روزهاي بعد عمليات بود كه دوستانش از لشكر27 محمد رسول‌الله آمدند و گفتند شهيد شده است.

اما پيكري از او به دست ما نرسيد. باردار بودم، براي پيدا‌كردن اثري از حميد راهي جنوب شدم. در ميان پيكر شهداي مجهول‌الهويه گشتم، همان زمان حميد، به ‌خواب خواهر شوهرم آمده و گفته بود: بين اين شهدا به دنبال من نگرديد، من آنجا نيستم. تنها چيزي كه توانستم با خود برگردانم يعني همه آنچه از حميد به دستم رسيد، تنها يك ساك بود، يك چمدان ياد. حميد در لشكر 41 ثار‌الله غريب بود. غريبانه هم شهيد شد تنها روايتي كه از شهادتش شنيديم اين بود كه چون طلبه، رزمنده و امدادگر بوده براي كمك به مجروحين به سمت كانال‌هاي نوني‌شكل مي‌رود. اما ديگر بازنمي‌گردد، فرمانده پيك هم به دنبالشان مي‌فرستد، اما آنها هم در راه شهيد مي‌شوند.
نرجس ديندار از درد‌هاي غربت همسران شهدا برايمان مي‌گويد: درد غربت همسر شهدا در گمنامي است. در مظلوميتشان. بيشترين لطمه متوجه همسر شهدا است. همسر شهدا غريب هستند، حتي آنهايي كه ازداوج كردند. زندگي را نمي‌شود فراموش كرد. اميدوارم آنهايي كه در مسير شهدا گام برمي‌دارند و قلم مي‌زنند شهادت نصيبشان شود.
منبع : روزنامه جوان / صغري خيل‌فرهنگ