کد خبر 24124
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۶

عامل اصلي ترور دکتر مسعود عليمحمدي بخشي از نحوه همکاري و فعاليتش با سرويس اطلاعاتي رژيم صهيونيستي براي ترور دانشمند هسته اي کشورمان را تشريح و اعتراف کرد.<BR>

به گزارش مشرق، مشروح اظهارات وي که در بخش هاي تلويزيوني نيز پخش شد در پي مي آيد.
نحوه آشنايي با موساد
من مجيد جمالي فشي هستم و اولين آشنايي من با سرويس اطلاعاتي اسرائيل در حدود 3 سال پيش بود که براي دومين بار به استانبول سفر کرده بودم و در آنجا با فردي به نام رادپور آشنا شدم که او پيشنهاد رفتن به کنسولگري را به من داده بود و من هم به علت اينکه مشتاق بودم با هم به کنسولگري رفتيم و آنجا طبق يکسري تشريفاتي که انجام شد وارد اتاقي شدم ولي از هم جدا بوديم يکسري سوالات زياد از من کردند طبق آن سوالات يکسري فرم ها به من دادند فرم هاي مشخصات بود و چگونگي همکاري با آنها.
البته کسي را نمي ديدم و از پشت ميکروفون با هم صحبت مي کرديم همانجا بود که به من گفتند فردا تنها بيايم بدون رادپور.
البته در همان سفر حتما تاکيد داشتند که با رادپور و دوستان ايراني ام تماس نداشته باشم يعني در آن خانه اي که در آن زندگي مي کردم به من گفتند که بايد به هتل بروي و تمام هزينه هايش را هم دادند. من هم طبق دستورالعملي که به من داده بودند به هتل رفتم در حدود يک هفته طول کشيد که کار آنها تمام شد يک ماموريت جمع آوري اطلاعات در ايران به من دادند و من به ايران برگشتم.
من به ايران برگشتم و همان ماموريتي که به من داده بودند جمع آوري اطلاعات بود در مورد يک محل مشخص انجام دادم به طور کامل و در زمان معيني حدود 3 ماه بعد بود دوباره به ترکيه بازگشتم بعد طبق همان سيري که داشتم تماس گرفتم وارد کنسولگري شدم البته مدارک و اطلاعات را روي کاغذ نوشته بودم و در کاغذ حمل مي کردم در حدود 30 صفحه بردم آنجا تحويل دادم و خيلي هم خوششان آمد البته يکسري ايرادها را برطرف کردند نواقصش را گرفتند توضيحاتي دادند و تقريبا در حدود 10 روز طول کشيد که از پشت ميکروفون اطلاعات جديد و آموزش هاي جديد به من مي دادند و در آن موقع در سفر دومي که به کنسولگري رفته بودم با فردي به نام بهرام که رابط من و سرويس اطلاعاتي اسرائيل شد.در حدود سومين سفر بود که انجام شد وقتي برگشتم يک تست پلي گراف يا همان دروغ سنج از من گرفتند که 2 روز طول کشيد يک روز تستش را انجام دادند و روز بعد تست اصلي انجام دادند که يک دکتر اسرائيلي بود به همراه يک فرد ايراني که کار مترجمي را انجام مي داد البته بهرام هم از پشت ميکروفون صحبت مي کرد.
آموزش ترور و جاسوسي
آموزش ها شروع شد، آموزش ها جمع آوري اطلاعات در مورد مکان ها مثل پارک ها، جاده ها، پادگان ها تقريبا مکان هايي که بيشتر عمومي بودند مثل پارک هاي تهران، جاده ها که چه چيزهاي امنيتي دارد چه دوربين هايي دارد چه اشخاصي در آنجا تردد مي کنند چه ارگان هاي دولتي در آنجا هست سير اطلاعاتشان در همين حد بود که چه چيزهايي براي انجام عمليات مضر بود.
در اين سفر بود که يک پله جلوتر رفتم و گفتند که براي ارائه اطلاعات نمي خواهد بر روي کاغذ بياوري يک دوربين ديجيتال به همراه کمربند حمل مموري دوربين ديجيتال که يک دوربين معمولي بود که مموري مي خورد ولي کمربند چرم قهوه اي مشکي بود که سگک آن باز مي شد توسط يک آچار آلن و مموري در آن جاسازي مي شد اين تکنولوژي جديد را در آن سفر به من دادند و گفتند از اين به بعد مي تواني اطلاعات را از اين طريق براي ما بياوريد.
بعد از اين دوره من برگشتم ايران. يک ماموريت جمع آوري اطلاعات بود در مورد يک مکان خاص در تهران به من دادند جمع آوري اطلاعات را طبق آن چيزي که گفته بودند بر روي کاغذ مي نوشتم و از آن عکس مي گرفتم و عکس را داخل کمربند مي گذاشتم و از ايران کمربند را خارج مي کردم.
بعد از آن سفر که برگشتم يک «ميل» به من دادند و گفتند: از اين به بعد تاريخ هاي سفر را ما تعيين نمي کنيم که در اين ساعت بيا از قبل تعيين نمي کنيم طبق اين ميل ما با شما در ارتباط هستيم البته به صورت کدگذاري شده يکسري کشورها را براي من کدگذاري کردند که مثلا کشور تايلند جنوب، کشور ترکيه شمال که از طريق آن بتوانم يکسري تاريخ ها و محل ها را براي ملاقات تعيين کنيم. اولين سفرمان قرار شد آسياي جنوب شرقي باشد و طبق همان چيزي که گفته بودند يک تاريخي را به من گفتند و من به آنجا رفتم بعد از اينکه به آن کشور رفتم قرار شده بود شماره تلفن و آدرسم را در ميل بگذارم که در حدود 3 يا 4 ساعت بعد با من تماس گرفتند و يک محلي را براي ملاقات بهرام به من داد يک محلي را براي ملاقات آدرس داد يک هتلي بود و من تاکسي گرفتم و به آنجا رفتم، آنجا اولين ديدار حضوري من و بهرام در خارج از کنسولگري بود در حدود 4-5 ساعت با من صحبت کرد که چه طوري است و از اين به بعد کارهايمان عملي مي شود و به صورت عملي شما را آموزش مي دهيم يکسري معلم ها هستند که بهترين هاي اسرائيل هستند و ما انتخاب کرديم که تو را آموزش دهند و همين طور يک سيم کارت و گوشي به من دادند که از اين به بعد با آن در تماس هستيم. فرداي آن روز رسيد و 2 نفر افراد جديد بودند که من با آنها آشنا شدم 2 افسر اسرائيلي بودند و عبري صحبت مي کردند و بهرام مترجم ما بود يعني رابط بين ما بود شخص هايي به نام اومر و جوني بودند که جوني متخصص فني و کامپيوتر بود و اومر مخصوص کارهاي عملياتي بود و آموزش عملياتي مي داد.
در آن سفر يکسري آموزش هايي به من دادند مثل تعقيب و گريز، ضد تعقيب، تعقيب ماشين، جمع آوري اطلاعات از يک محل خاص، چسباندن بمب به زير ماشين در همين حد البته آموزش هاي عملي به صورت عملي و خودشان نظارت داشتند روي اين کار و چيز مهمي که در آن سفر آموزش دادند ارتباط sayf (رودررو) از طريق لب تاپ بود. يک لب تاپ را به من آموزش دادند که از طريق آن مي تواني به صورت رودررو و راحت هر چيزي را که مي خواهي بتواني صحبت کني اما به دليل اينکه من لپ تاپ شخصي داشتم گفتند که نمي تواني در اين سفر به شما لب تاپ بدهيم چون از لحاظ پوششي مشکل دارد نمي تواني همزمان 2 تا لب تاپ را به ايران ببري به خاطر همين موکول کردند به سفر بعد. دوباره يک ماموريت جمع آوري اطلاعات يک نقطه خاص تهران را به من دادند و من را راهي تهران کردند يعني عين سفرهاي قبلي.
ويندوز قرمز
اين لب تاپ در ظاهر يک لب تاپ معمولي بود که همه داشتند و اگر کسي هم مي ديد چيزي را متوجه نمي شد در اصل 2 ويندوز xp داشت که يکي از ويندوزها 2 ويندوز بود يک ويندوز sayf داشت که بايد يکسري مراحل را طي مي کردي تا برسيم به آن ويندوز اصلي که به آن ويندوز قرمز مي گفتند. 2 ويندوز آشکار و يک ويندوز پنهان در اصل 3 ويندوز داشت. زماني که لب تاپ را روشن مي کرديد اگر دست به چيزي نمي زديد وارد يک ويندوز معمولي و عادي مي شد و کسي متوجه نمي شد وقتي مي خواستيم وارد ويندوز sayf بشويم وقتي لب تاپ را روشن مي کرديم بعد از چند ثانيه از گزينه کامپکت 2 گزينه مي آمد وقتي دکمه اسکيس (ESC) را چند بار مي زديم وارد منوي اصلي لب تاپ مي شد منوي اصلي شامل 3 گزينه بود يک برنامه ريکاوري برنامه اي بود که خودشان تنظيم کرده بودند در صورت بروز هرگونه مشکلي براي کامپيوتر طبق آن ريکاوري مي توانستيم برگرديم به همان حالت اول برنامه ريزي خودشان يعني به حالتي که روز اول لب تاپ را به من داده بودند نه حالت کارخانه. گزينه دوم ويندوز 2بود ويندوزي که از طريق آن مي توانستي وارد ويندوز قرمز شوي از آنجا روي کيبورد آن گزينه را انتخاب مي کرديم وارد ويندوزي که شبيه ويندوز معمولي بود از گزينه استارت 3 گزينه را بايد فعال مي کرديم اولين گزينه در پنجره اول گزينه دوم در پنجره دوم و گزينه سوم در پنجره سوم HP سه مرحله بود که 3 پنجره فعال مي شد وقتي سومين پنجره را فعال مي کرديم يک دفعه پنجره ها محو مي شد و يک پنجره جديد باز مي شد که روي آن پسورد را مي نوشتيم يک پسورد داده بودند که البته آن SONY777 بود آن را تايپ مي کرديم اينتر (ENTER) را مي زديم در آن زمان کليد فلش مموري را مي خواست يک فلش مموري که مخصوص وارد شدن به قسمت قرمز بود آن زمان کليد کامپيوتر را وارد مي کرديم اينتر مي کرديم در عرض يک ثانيه ويندوز تغيير مي کرد و رنگ صفحه قرمز مي شد و عملاً وارد قسمت قرمز شده بوديم.
در مورد گوشي هم يک چيزي شبيه همين بود. 2 عدد ويندوز داشت گوشي موبايل، يک گوشي سامسونگ بود که 2 عدد ويندوز داشت که از ويندوز اصلي يک سري مراحل را طي مي کرديم بعد مي رسيديم به جائي که رمز مي داديم وقتي رمز را وارد مي کرديم بعد از 5 ثانيه يک نوار پر مي شد و خودبخود وارد قسمت قرمز مي شد و آن هم همينطور بود با اين تفاوت که در گوشي مي توانستي در قسمت قرمز چيزي را ذخيره کني همانطور که گفته بودم نمي شد در قسمت قرمز چيزي را ذخيره کرد و فقط زماني که وارد قسمت قرمز مي شدي مي توانستي آن چيزها را ببيني که اين گوشي بيشتر براي فيلمبرداري و عکسبرداري هاي مخفي بود چون حالتي داشت که وقتي وارد قسمت قرمز مي شديد اگر دکمه قرمز را 2 بار فشار مي دادي و يکبار دکمه بغل را صفحه نمايش سياه مي شد و تا دوباره اين دکمه ها را فشار نمي دادي طبق مراحل خودش روشن نمي شد اگر کسي هم به آن دست مي زد خودبخود خاموش و روشن مي شد برمي گشت به ويندوز اصلي، اين دو دستگاه را در سفر دومي که به آسياي جنوب شرقي رفته بودم به من دادند البته طرز کار آن را در آن دو سفر به من ياد داده بودند.
با من تماس گرفتند و گفتند که بليط بگير و بيا و برو به فلان هتل. اسمت را بگو پاسپورت را نشان بده و ما براي تو اتاق رزرو کرده ايم من اين کار را کردم بعد رفتم همان هتل درست بود براي من اتاق رزرو کرده بودند بعد با من تماس گرفتند طبق همان شرايط قبلي يک تلفن دادند و يک تلفن براي خودشان براي ارتباط بود دوباره ترجمه شروع شد با اين تفاوت که در اين سفر به جاي جوني که مسئول کامپيوتر و فني بود نيامده بود يک خانمي آمده بود به نام (اما) که حامله بود يعني خانم اما با بهرام و اومر آمده بودند 3 نفر. آن 2 نفر سرجايشان بودند و يک نفر جديد آمده بود دوباره آموزش ها شروع شد از فرداي آن روز ولي يک تفاوت داشت با دوچرخه شروع کردند يک دوچرخه آورده بودند که سواري دوچرخه را يا د دادند که ببينند چطور است مهارت سوار شدن. بعد يکسري راه ها مي دادند و مي نشستند در يک رستوران و مي گفتند از روي نقشه از اين راه بروي تا به اين جا برسي بعد از اينکه رسيدي يک زنگ مي زني تا ما بگوييم بيايي کجا پيدا کردن مسير بود با دوچرخه بعد از آن يک سبد پلاستيکي گذاشتند پشت آن که خالي بود.
در آن سفر قبلي بازهم يک کيف جاساز پول به من دادند که البته 2 عدد بود در حدود 30 هزار دلار بعد من برگشتم که در آن سفر خانم من هم آمده بود و بعد با هم برگشتيم.
جمع آوري اطلاعات از مکان هاي خاص
بعد از اينکه برگشتيم ايران يکسري ماموريت ها به من داده بودند جمع آوري اطلاعات از يک مکان هاي خاصي بود تا اينکه برنامه ريزي کردند تا من به يک کشور اروپايي بروم يک کمپي بود در آنجا براي شخصي بود به نام استپان کيرالي که البته ميلش را به ايميل من فرستاد قرار بود من بروم آنجا براي آموزش بوکس که طبق چيزهايي که گفته بودند آنجا کنسل شد و سفرم را موکول کردند به کشور ديگري. من زميني به آنجا رفتم طبق همان شرايط قبلي يک قرار ملاقات اوليه گذاشتم با بهرام و گوشي موبايل به من داد و از فرداي آن روز رفتيم براي خريد کردن يکسري لوازم براي من خريد کردند کل لبا سها از کفش گرفته تا لباس زير، شلوار، پيراهن و... همه چيز را گرفتند و گفتند هيچ کداميک از لباس ها را که از ايران آورده اي نمي تواني همراه خود بياوري يک ساک چمدان هم براي من گرفتند.
در حدود 3 روز بعد قرار گذاشتند که صبح زود ساعت 7 صبح جلوي يک هتل با من قرار گذاشتند و من با آنها رفتم البته تمام لباسهاي خود را از من گرفتند و من با لباسهايي که آنها به من داده بودند، ساعت، همه را از من گرفتند فقط حلقه ام را به من دادند.
با بهرام به فرودگاه رفتيم. در فرودگاه آن آقاي مسئول پشتيباني بود آنجا ديدم آمد دوباره در رستوران فرودگاه يکسري توضيحات را از اول به من دادند و پاسپورت را به من تحويل دادند. در سفر گفتند که من را نمي شناسيد برنگرد به من نگاه کن، خيره نشو، حرف نزن تنها کسي که همسفر توست بهرام است. از فرودگاه پرواز کرديم به تل آويو. وقتي رسيديم به تل آويو طبق مهري که در پاسپورت خورده بود من يک اسرائيلي بودم. وارد فرودگاه تل آويو شديم که البته آنجا مسئول مهر کردن پاسپورت ها به من گير داد چون يک سؤالي از من پرسيد و من که عبري بلد نبودم مشکوک شد که همان آقاي مسئول پشتيبان وارد عمل شد و کارتي را نشان داد. پاسپورت من و بهرام را گرفت و از يک راه ديگري بود يعني مسافرهاي عادي از يک خرطوم رد مي شدند ما را از خرطوم ديگري رد کردند. وقتي آخر خرطوم رسيديم اومر آنجا بود. بعد از سلام ما را سوار کرد البته آن فرد از ما جدا شد و من و بهرام و اومر سوار ماشين اومر که يک تويوتا دوکابين بود شديم. از فرودگاه خارج شديم و رفتيم به سمت تل آويو. از تل آويو رد شديم و رفتيم به شهر هرتزليا که در آنجا يک هتلي بود که کنار ساحل بود آنجا يک اتاق به من نشان دادند که اتاق سوئيت مانند بود که گفتند اينجا محل اقامت توست. در حدود 1000 شگل بود و پول اسرائيلي هم به من دادند و گفتند اگر اتفاقي افتاد پول پيش شما باشد يک گوشي موتورولا با سيم کارت اسرائيلي به من دادند و گفتند که البته تماس نمي گيري و رفتند و گفتند بعدا برمي گرديم استراحت کن. بهرام و جوني آمد اولين کسي که در اسرائيل آمدند براي آموزش و در همان سوئيت هتل آموزش را شروع کردند، يکسري برنامه ريزي ها بود که مي خواستند به من نشان دهند مثل راهها را چطور بروم آموزش هايي که چه کارهايي را بايد انجام بدهم به صورت تئوري جوني به من ياد داد.
فرداي آن روز گفتند که آموزش عملي شروع مي شود. فرداي صبح آن روز بهرام آمد و ماشين کرايه بود از اين دو کابينه ها، ماشين کرايه اي تل آويو. رفتيم فروشگاه يکسري چيزها خريد آب و... از تل آويو خارج شديم. حدود نيم ساعت گذشت وارد يک پادگان شديم. از تل آويو خارج شديم اتوبان تل آويو- اورشليم در حدود نيم ساعت طول کشيد تا رسيديم به درب پادگان فکر کنم دقيقا مجاورت اتوبان تل آويو- اورشليم بود. وارد پادگان شديم و از يک پل روگذر وارد خود پادگان مي شديم حدود 3-4 کيلومتر از کنار فنس ها مي رفتيم دور تا دور پادگان را فنس کشيده بودند.
خلاصه آموزش هاي حرفه اي موتور شروع شد. طي 2 روز آموزش حرفه اي موتور گذاشتند، يکسري موانع که آنها را چطوري رد کنم. روز اول يک موتور نيمه سنگين در حدود 200 بود ولي موتوري که در شهر اسرائيل- تل آويو مي ديديم. فرداي آن روز وارد آنجا شديم. 2 تا هوندا 125 نو ايران آنجا گذاشته بودند. صفر صفر بود تعجب کردم که چطور اينها را آورده اند دقيقا مارک آنها ايراني بود که کارخانه ايران درست کرده بود صفر بود از فردا شروع کردم روي آن تمرين کردم. فقط روي هوندا 125انجام مي داديم.
من خيلي تعجب کردم پرسيدم گفتند دقيقا ساخت ايران است. همان موتوري است که در ايران دارند سوار مي شوند ديگر آموزش ها روي اين موتور است چون سخت تر است لاستيک آن کوچکتر و باريکتر و قدرتش هم کمتر است و اين موتوري است که کار اصلي را بايد با آن انجام بدهي. بعد يک جعبه بزرگ روي موتور نصب کردند يعني پيچ کردند دو پيچ روي آن بستند روي آن يک جعبه در حدود 20-30 کيلو بود. موتورسواري را با آن شروع کردم تئوري آن را گفتند که اگر يک جعبه سنگين روي موتور باشد بايد کجاي موتور بنشيني. تئوري را به من گفتند اول خودش نشست تمام مراحل را رفت و بعد گفت به من نگاه کن تا من شروع کنم باز هم کارهاي مهارتي را با آن انجام دادم.
آموزشها ادامه داشت با جعبه سنگين پشت موتور. جعبه هميشه پشت موتور بود تا روزي که باعث تعجب من شد. با آن موتور توي شهر من را آموزش مي دادند در شهر تل آويو. چند روز آينده را فقط روي موتور تاکيد مي کردند که البته بعدا بهرام حذف شده بود چون ارتباط من با ميکي انگليسي بود بقيه با تمام کساني که با آنها ارتباط داشتم عبري صحبت مي کردند بهرام حتما حضور داشت براي مترجمي. ولي چون ميکي انگليسي اش خوب بود البته با بقيه عبري صحبت مي کرد ولي با من انگليسي صحبت مي کرد.
ميکي چند روز با من تمرين موتورسواري مي کرد روز آخر آموزش يک برنامه ر يزي کردند توي شهر تل آويو يعني با موتور 125 ايراني که يک بسته پشتش بود از يک نقطه بايد مي رفتم يک نقطه ديگر.
براي تيراندازي آنجا 2 روز اومر آموزش کلت به من داد و گفتند که اين کلت ساخت اسرائيل هست تقريباً کلت کوچکي بود بزرگ نبود يک کمي بزرگتر از شاه کش که گفتند ساخت خود اسرائيل هست و 13 تا تير مي خورد در آن 2 روز آموزش تيراندازي را به من ياد دادند اول ايستادن، سراپا، نشسته، خوابيده، موانع مختلف، تيراندازي هاي عملياتي و خيلي چيزها را به من آموزش دادند و از تمام مراحل آموزش ها فيلمبرداري مي کردند يادم رفت حتي البته از آموزش هاي موتورسواري هم فيلمبرداري مي کردند جز به جز جزئيات آنها را فيلمبرداري مي کردند. آموزش تيراندازي 2 روز طول کشيد.
نحوه ترور کردن شخصي که در مراحل مختلف متحرک، ثابت، بزن دررو و خيلي چيزهاي ديگر که 2 روز طول کشيد و آموزش ها را اومر به من مي داد بعد که آموزش ها را مي دادند لباس هاي من را درمي آوردند يعني يک لباس مخصوص تيراندازي بود يعني لباسي که بيرون مي رفتم نمي گذاشتند تيراندازي کنم که بعد علتش را پرسيدم که چرا لباس هايم را عوض مي کنيد گفتند که باروت روي پيراهن نماند که بقيه پيراهن هايت را آلوده مي کند.
2 روز جمع بندي کل چيزهايي را که ياد گرفتي انجام دهي و عملياتي را که مي خواهي براي ما در ايران انجام بدهي و خيالت راحت باشد که اين مأموريت يک سري اجزا دارد يکسري کارهاست که از قبل آموزش ديدي خيالت راحت باشد همه چيز آموزش ديده چيز جديدي نيست من را بردند به همان پادگان، پادگاني که آموزش موتورسواري مي ديديم آنجا بود که يکسري آموزش ها روز اول به من دادند يعني آموزش نبود جمع بندي کلي بود.
ترس از دستگاه امنيتي ايران
در اين روز يک شخص جديدي آمد به اسم جان که مخصوص کارهاي فني بود يعني مخصوص آموزش دادن کارهايي که اون جعبه را روي موتور يعني زير اون جعبه اي که من چطور آن را روي موتور ببندم آموزش مي داد آقاي جان که مسئول آموزش دادن کل چگونگي حمل و کارکردن با جعبه بمب که البته قبل به من گفته بودند يک جعبه است و اطلاعي نداشتم بعد از اين مرحله آمد و توضيحاتي داد که چگونه خشاب ها را چطور بيرون بکشم سوزن ها را و کلاً آن جعبه چيست و چگونه بايد آن را سوار کنم روي موتور. اول به صورت تئوري يکسري آموزش هايي داد که چه کارهايي بايد انجام بدم و ساکت باشم، سر و صدا کم باشد، در تايم خيلي کمي بايد اين کار را انجام دهم بعد وارد مرحله اي شد که خودش يکبار اين کار را انجام داد همينطور 2 تا پايه هايي بود که بايد وصل مي کرديم بخاطر اينکه نيافتد موتور، ما دو پايه اضافه به موتور وصل مي کنيم که احياناً کسي به موتور دست زد يا بادي خورد نيافتد، موتور جابجا نشود تمام اين مراحل را خودش يکبار انجام داد و به من فقط نگاه مي کردم مرحله بعد توضيح مي داد و من انجام مي دادم تا اينکه رسيد به موقعي که خودم بايد انجام مي دادم يکبار کلي خودم انجام دادم خيلي خوب بود گفت سر و صدا نمي کني و خيلي سريع انجام مي دهي و کلاً يک جمع بندي کردند و گفتند که اين دقيقاً چيزي است که تو بايد در ايران انجام بدهي يعني حتي پيچ ها، آچارها همان هاست يعني دقيقاً رنگشان هم، سعي مي کنيم که چيز جديدي براي تو نباشد دقيقاً همان را براي تو مي گذاريم آن را با آنها انجام بدهي و مراحل هم بايد دقيقاً همينطور باشد.
در آن روز در هتل 2 خانم آمدند که آموزش حرفه اي گريم را به من ياد دادند البته عکس هم گرفتند و گفتند که چه چيزهايي جلب توجه مي کند کلاً آموزش تئوري و عملي گريم را در حدود 3، 4 ساعت در هتل و همان سوئيت ياد دادند که در تل آويو بود.
اين مسير را تقريباً 3 بار انجام داديم آن روز يکسري بحث ها مي شد يکدفعه انجام مي دادم جلسه مي گذاشتند آن 7، 8 نفر يکسري صحبت ها و بحث ها مي کردند بعد تجزيه و تحليل مي کردند يک جاهايي را عوض مي کردند دوباره از اول تمرين مي کرديم اين روز کلاً کار ما اين بود يعني تمرين آخر بود تمرين نهايي و چسباندن پازل ها به هم بود تا اينکه شب به هتل رفتيم بهرام به من گفت فردا روزي هست که تو همين کاري که امروز کردي بايد انجام بدهي با اين تفاوت که يکسري آدم ها مي خواهند تمام آدم هايي که در اين کار دست داشتند مي خواهند بيايند و تماشا کنند و تا ok ندهند اين کار انجام نمي شود يعني معلوم بود که يک حالت مثلاً مي گفتند که آن آدم ها بايد بيايند و حتماً ببينند يک حالت ترس از دستگاه امنيتي ايران داشتند که حتماً بايد کار خوب پيش برود چون خيلي به جزئيات توجه مي کردند خيلي خيلي تأکيد مي کردند که چون خيلي ترس از ايران داشتند مي گفتند يعني بايد همان چيزي پيش برود که ما مي گوئيم وحشت آنها واضح بود. فردا صبح که رفتيم ديدم چيزها را تغيير داده اند دوربين گذاشته بودند.
يک ساعت بعد شخصي آمد که چهره اي خيلي شبيه ايراني ها داشت من حدس مي زنم که يک شخص ايراني بود و ايراني يک کلمه هم با من صحبت نکرد من را کشيد کنار به محض اينکه وارد شد و بهرام هم آمد که کار ترجمه را انجام مي داد عبري صحبت کرد حول و حوش يک ربع با من صحبت کرد خيالت راحت باشد هيچ مشکلي براي تو بوجود نمي آيد سعي کن با تمام وجود کارهايي که طبق همان جزئيات است انجام بدهي يعني ترس هنوز در وجود آن بود يعني خيلي تأکيد داشت که يک ذره جزئيات را جا نيندازيم بعد از اينکه با من صحبت کرد.
قبول کردند همه چيز خوب است انجام شد رفتيم هتل بعد شب يک مهماني ترتيب دادند يک مهماني خداحافظي که اومر، جوني، بهرام و من بوديم که فرداي آن روز پرواز داشتيم من و بهرام و اون آقاي مسئول پشتيباني که پرواز کنيم به يک کشور همسايه ايران از طريق همان پرواز برگشتيم به اين کشور. يک هتل براي من در نظر گرفته بودند گفتند خودت را معرفي کن رفتم اونجا فرداي آن روز لباس هايم را به من برگردانند لباس هايي که مال خود من بود يکبار ديگر آن کسي که مسئول پشتيباني بود در رستوراني با من جلسه گذاشت 3 نفر بوديم آن عبري صحبت مي کرد و بهرام مترجم بود کل کار را دوباره به من توضيح داد از نظر تئوري.
در جاي خودکار جامدادي بود که از زير پيچ مي خورد و در آنجا جاسازي مي شد شناسنامه بود، کارت ملي، کارت پايان خدمت و گواهينامه موتور به نام مهدي ولي عکس خودم روي آن بود عکس هايي که قبلاً از من گرفته بودند.
خانه ما را دزد زده بود
يک مشکلي به وجود آمد و آن در برنامه نبود من زماني که در اسرائيل بودم خانه ما را دزد زده بود به خاطر اينکه نمي توانستند اطمينان کنند که امکان دارد لب تاپ تو را برده باشند يک لب تاپ ديگر به من دادند گفتند اين براي اطمينان گفتند اگر لب تاپ بود اين را بگذار براي پشتيباني، قايم کن و باهمان لب تاپ کار کن يا اگر دزديده بودند و يا خراب شده بود به هر علتي يک لب تاپ جديد داري يعني نمي شد که ارتباط قطع شود به خاطر همين اين برنامه سوپرايزي بود که اين لب تاپ را به من دادند من به ايران آمدم زميني و در مرز هيچ مشکلي بوجود نيامد تقريباً 2، 3 روز بعد به من اطلاع دادند اولين ماموريتي که در ايران داشتم اين بود که بايد موتوري مي خريدم کنسل کردند موتور را و گفتند ما موتور را خودمان تهيه کرديم ديگر احتياجي به خريد موتور نيست و بايد بروي و آن را تحويل بگيري اين اولين خبري بود که به من درباره ماموريت دادند ولي گفتند که به تو خبر مي دهيم فقط بدان که احتياجي نيست که موتور بخري.
بعد گفتند که بايد موتورها را تحويل بگيري و مراحل آن را که يک وانت بگيرم، تغيير چهره دهم، يک موبايل بي نام هم بخرم و آنها را بياورم به نقطه اي و از آن نقطه ببرم به محلي که در نظر گرفته بودند که موتورها را آنجا پارک کنم تماس گرفتم و گفتم شخصي مي آيد و موتورها را و پاکت مدارک را به آن بده و درب پاکت را چسب بزن و فاکتور را هم بده بياورد، وانت گرفتم و شماره آن را در موبايل زدم بعد تماس گرفتم با موتورسازي بعد از 2 ساعت از قرار با موتور و 2 زنجير همراهش برگشت حساب کردم و موتورها، را انتقال دادم به محل مورد نظر. موتورها موتورهاي معمولي 125ساخت خود ايران بود ولي نو نبود، کارکرده بود ولي معلوم بود اجزاي آن را تعويض کرده بودند لاستيک هايش و قطعاتش را عوض کرده بودند.
ماکت منزل دکتر عليمحمدي
يک روز قبل از بستن جعبه آدرس منزل آقاي عليمحمدي که قبلاً ماکت آن را ديده بودم به من دادند و دليلش هم واضح بود که هر زمان برنامه لو رفت بقيه آدرس ها لو نرفته باشد آن روز رفتم براي جمع آوري اطلاعات اين آدرس هست و خانه اش هم که قبل ديدي آنطور است و گفته بودند که جلب توجه نکن واينستا به خانه که رسيدي حتي به خانه نگاه نکن يعني از دور رسيدي به در خانه رد شو و برو و مسير را پيدا کن اين کار را کردم تا فرداي آن روز که گفتند ظهر بود بايد مي رفتم و جعبه را نصب مي کردم تا رسيد به روزي که جعبه را نصب کردم البته در اين 2 هفته وقفه 2 بار به انبار رفتم به خاطر اينکه اطمينان حاصل کنند که موتورها سالم است و روشن مي شود.
از درب اصلي بروم وقتي وارد انبار شدم 2 کارتن آنجا بود به هيچ چيزي دست نزده بودند 2 کارتن آنجا بود گفته بودند که در آن 2 هفته کلاه کاسکت، دستکش، لباس بگيرم و من گرفتم و به انبار برده بودم 2 کارتن کنار موتور گذاشته بودند يک کارتن بزرگ مربع بود با يک کارتن باريک و دراز مستطيل. کارتن مستطيل را باز کردم در آن دقيقاً وسايلي که در اسرائيل بود حتي رنگ آنها هم همانطوري بود جعبه ابزار بود ليدرمن بود از اين همه کاره ها، 2 قفل کوچک با کليدها، دستکش کار، يک زنجير.
يکي تلفن ديجيتال همان تلفني که در اسرائيل جوني طرز کار آن را به من آموزش داده بود در قسمت تئوري با دو باطري اضافه و شارژر آنها با دو پايه موتور زير جک براي زاپاس و کارتن اصلي که همان کارتن جعبه بمب بود جعبه را کارتنش را باز کردم 2 پوشش داشت به جز پوشش اصلي که پلاستيکي بود يک کارتن بود صاف و دست نخورده يک جعبه آلومينيومي بود که با چسب دورش را بسته بودند از داخل فويل هاي خيلي محکمي خورده بود که قرار بود فويل ها را از بين ببرم ولي جعبه را همان جا بگذارم اين کار را کردم طبق آموزش جعبه را گذاشتم استپر آن را عوض کردم سيني را گذاشتم جعبه را گذاشتم.
تلفن آخر
تلفن آخر بود که گفتند فردا صبح ساعت 5 بايد برگردي موتور را بياوري و بگذاري جلوي در خانه. تلفن ها را خاموش کردم و رفتم خانه از طريق لپ تاپ تماس گرفتم جزئيات را گفتم و گفتم کارهايي را که انجام داده بودم. آشغال ها را از بين بردم و در ضمن در آن انبار با دستکش بايد کار مي کردم که هنگام کار با دستکش هاي پزشکي بايد کار مي کردم که اثر انگشت من نماند و همه چيز آماده است و گفتند که ساعت 5 صبح بايد از خانه بروي بيرون من حدود 4 صبح از خواب بيدار شدم يکبار ديگر لپ تاپ را چک کردم که در صورت کنسل شدن به من اطلاع دهند چک کردم هيچ پيامي نبود گفتند اگر پيامي نبود طبق برنامه پيش بروم لباس راحت پوشيدم اما گرم که بتوانم راحت رانندگي کنم طبق شرايط امنيتي تلفن را در خانه گذاشتم از تاکسي استفاده کردم به پارک وي رسيدم از آنجا پياده رفتم تا محموديه انبار مورد نظر، رفتم داخل انبار موتور را برداشتم کلاه کاسکت، دستکش پوشيدم يکسري کارها را بايد داخل جعبه انجام مي دادم انجام دادم مثلاً 2 تا سوزن بايد در مي آوردم سوزن ها را پرت مي کردم 2 تا خشاب بود که بايد در مي آوردم و نگه مي داشتم خشاب ها را تا زماني که به من گفته بودند بايد نگه مي داشتم و آن دستکشي که با آن کار مي کردم را گفتند که آن را پرت کنم سوزن ها را با دقت دربياورم که نشکند و حتماً بايد سالم دربيايد انجام دادم از خانه آمدم بيرون موتور را خاموش از پارکينگ درآوردم 50 متر خاموش رفتم بعد موتور را روشن کردم حرکت کردم طبق مسير تا خيابان شريعتي انتهاي خيابان صبا روبروي شرکت برق آن نقطه که رمز آن قهوه خانه بود اولين تماس را مي گرفتم و مي گفتم که آماده ام به آنجا رسيدم و تماس گرفتم تلفن ماهواره اي امن نيست و نبايد پشت آن راحت صحبت کنم کدهايي را براي تلفن ماهواره اي گذاشته بودند.
اين تلفن يک آنتن بلند آلومينيومي داشت دقيقاً فتوکپي همان بود ولي پشت آن راحت مي توانستم صحبت کنم و جزئيات را بگويم آنجا بود که آن تلفن sayf خراب شد يعني آنتن داشت ولي ارتباط برقرار نمي شد چون طرز کار آن را گفته بودند که دکمه سبز را 3 ثانيه نگه مي داشتم و رها مي کردم کال اين مي آمد تمام اين مراحل را مي رفت بوق مي خورد ولي وصل نمي شد از آن لحظه به بعد ارتباط ما با تلفن ماهواره اي شد و با کد و راحت نمي توانستيم صحبت کنيم به نقطه قهوه خانه رسيدم.
تازه فهميدم چه کسي را ترور کردم
طبق برنامه موتور را روشن کردم و رفتم خيابان مهر 3 از آنجا رفتم بالا موتور رو کنار درخت پارک کردم، تراکت ها را درآوردم، تراکت ها را پخش کردم و رفتم به سمت بالاي خيابان مهر 3، به سمت چپ رفتم به جايي که کد آن کتابخانه بود، يعني جايي که بايد اطلاع مي دادم که موتور را گذاشتم اطلاع دادم و گفتم و به سمت محلي که کد آن امام زاده بود يعني نقطه انتظار رفتم، از لحظه اي که آنجا رسيدم تا حدود 3 بعدازظهر طول کشيد تا آنها با من تماس بگيرند و من منتظر ماندم و حدود ساعت 3 تماس گرفتند و گفتند طبق برنامه 2 بايد پيش بري و برنامه عوض شده و بايد برگردي و کد آن داروها بود يعني بايد مي رفتم داروها رو برمي داشتم و داروها را به داروخانه مي بردم من هم طبق برنامه موتور را برداشتم و به سمت انبار رفتم و موتور را به انبار برگرداندم و به من گفته بودند وقتي رسيدي انبار بايد 2 خشاب رو به محل قبلي برگرداني و سوزن ها را که دور انداخته بودم. به خانه رفتم و اطلاع دادم که موتور در انبار است و خشاب ها هم سرجايش است و فرداي آن روز اعلام کردند دوباره بايد برنامه را تکرار کني، 4 صبح بيدار شدم تماس گرفتم، برنامه تغيير نکرده بود طبق قرار به نقطه انتظار که همان ميدان تجريش بود رفتم مثل روز قبل، حدود 3 الي 4 ساعت بعد پيش رفتم و طبق برنامه يک عمل بايد مي کردم چون گفتند همه چيز خوب پيش رفته و بايد طبق برنامه يک عمل مي کردم و يک سري وسايل را از بين مي بردم طبق برنامه پيش رفتم با کلاه کاسکت و دستکش، کليدها و تلفن ديجيتال و خشاب ها را بايد از بين مي بردم و در فواصل مختلف آنها را از بين بردم به رودخانه و سطل آشغال انداختم تلفن ماهواره اي و مدارک را گفته بودند از بين نبرم اين کارها را انجام دادم و به منزل رفتم وقتي همان روز رفتم خانه پدرخانمم از تلويزيون تازه متوجه شدم که اصلاً جريان چه چيزي بوده و چه کسي بوده و آنجا تازه فهميدم چون اخبار 24 ساعت داشت درباره آن صحبت مي کرد و آنجا تازه فهميدم که آن شخص مورد نظر چه کسي بوده.
سفر به ارمنستان
به من پيام دادند صحبت نکن اگر اخبار مي بيني واکنش و عکس العمل نشان نده عادي باش رابطه ما طولاني مي شود هفته يا دو هفته اي يکبار با تو تماس مي گيريم به زندگي عادي ات ادامه بده تا به تو بگوئيم که قرار بود حدود يک ماه بعد برنامه ريزي ملاقات را کردند در تعطيلات عيد بود که کنسل شد و افتاد به يک ماه بعد که قرار بود اين ملاقات در (کشور همسايه) باشد طبق همان شرايط به صورت زميني رفتم ارمنستان در اين سفر يک تفاوت داشت تا که من را ديد بهرام 2 تا نکته را خيلي تأکيد کرد گفت ما در اين سفر با تو کاري نداريم و تنها آمده اي اينجا که ما با تو صحبت کنيم. خيلي زود بايد برگردي و در اين سفر فقط جوني و بهرام آمده بودند و 2 روز ملاقات بود روز اول جوني يک مکاني شبيه آمفي تئاتر بود در يک هتل آنجا جزئيات تمام کار را شفاهي از من پرسيدند و تايپ کرد.
ما به تو خبر مي دهيم يک شغل براي خودت در نظر بگير و مشغول به کار شو در حدود 35 هزار دلار که در 2 تا کيف بود به من داد و گفت 50 هزار دلار بابت اين عمليات در نظر گرفتيم. گفتند که يک 50 هزار دلار بابت عمليات به تو مي دهيم و از آن 35 هزار دلار گفتند که 20 هزار دلار بخشي از آن 50 هزار دلار است و ما نمي توانيم همه اش را به تو يکجا بدهيم و خرد خرد به تو مي دهيم.
پاداشي که 50 هزار دلار براي من در نظر گرفته بودند نصف آن را به من ندادند اصلاً نمي دانم چه شد خودشان برداشتند براي خودشان، بهرام برد، جوني برد نمي دانم.