کد خبر 225635
تاریخ انتشار: ۱ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۰

یوسفعلی میرشکاک، نویسنده و منتقد ادبی معتقد است که مولانا در مثنوی هویت دینی را مطرح می‌کند و وزن باعث می‌شود که مثنوی را شعر تلقی کنیم. او می‌گوید: این‌گونه نیست و مثنوی در حقیقت یک رمان پست مدرن است.

به گزارش سرویس فرهنگی مشرق به نقل از تسنیم، پنجمین جلسه کلاس آموزش نظم و نثر با حضور یوسفعلی میرشکاک در سالن آمفی تئاتر سازمان هنری رسانه ای اوج برگزار شد. متن کامل سخنرانی میرشکاک به شرح زیر است:


مطیع الدین حجازی از صادق هدایت بهتر می نوشت

زبان شعر زبانی است که فارغ از معنا اهمیت دارد ولی زبان نثر بدون معنا موضوعیت ندارد. مطیع الدین حجازی از صادق هدایت بهتر می نوشت ولی چون حرفی برای گفتن نداشت، کتاب هایش ماندگار نشد. اگر دو رمان بزرگ در جهان داشته باشیم یکی از آنها «جنایت و مکافات» و دومی «برادران کارامازوف» داستایوسکی است. نویسنده این کتاب افعال را اغلب غلط استفاده می کرد. چون زمانی که وی در زندان بود تنها کتاب انجیل و تورات را در اختیار داشت و زمانی هم که از زندان آزاد شد در روزنامه ها به صورت پاورقی مطلب می نوشت؛ در حالی که ما چند سال است از ادبیات انقلاب اسلامی نام می بریم ولی در عمل هیچ کاری نکرده ایم.

داستایوسکی همه کتاب هایش به جز «قمارباز» را به صورت پاورقی نوشته است. این نشان دهنده نبوغ این نویسنده است؛ با این حال عظمت این دو کتاب داستایوسکی همه جهان را تحت تاثیر قرار داده است. خیال و نیروی آفرینندگی که در وجود این نویسنده بوده باعث این همه زیبایی شده است.

ما ایرانی ها انسان های تنبلی هستیم. کسانی که می خواهند نویسنده باشند باید تنبلی را کنار بگذارند و مایه وجود تنبلی هم آرزو داشتن است؛ کسی که آرزو، مشغله، عشق به مصرف در وجود خود داشته باشد، نمی تواند نویسنده شود.

ممیزی در کشور ما به یک مشکل تبدیل شده است. در حوزه نویسندگی چند نوع ممیزی داریم که یکی از آنها ممیزی دینی، ممیزی عرفی، ممیزی سیاسی، ممیزی وزارت ارشاد، ممیزی عرفی و... با این حال در عالم شعر، شاعر می تواند همه مطالب مورد نظرش را به گونه ای بیان کند که هیچ کس متوجه آنها نشود. 

شعر عالم اجمال است؛ بنابراین شاعر می تواند افکار، اندیشه ها، غرض ها، کنایه ها و... را در شعر آورد بدون اینکه کسی متوجه آنها شود.

در کشور ما شاعران زیادی وجود داشته و دارند؛ دلیل این مسئله هم این است که قوم ایرانی گریز از همه مسائل را رفتن به نهان روشی می داند. هیچ قومی به اندازه قوم ایرانی چند چهره نیستند؛ یعنی با زن، بچه، شوهر، اطرافیان، دوستان، همکاران و... یک برخورد خاص دارند.

دشواری نوشتن «چه گفتن» است نه «چگونه گفتن»

صادق هدایت در بوف کور، نثر نامنظم استفاده می کند. زبان راوی در کتاب بوف کور استفاده شده است و ممکن نیست مطلبی در این کتاب پیدا شود که با قومیت ملی و دینی ایرانیان ارتباط نداشته باشد. دشواری نوشتن چه گفتن است نه چگونه گفتن؛ برای همین است که دیگر کتابی مانند «بوف کور» نوشته نشد.

عشق در ادبیات قدیم ما در اکثر اوقات سرسام آور است. چون در آثار گذشتگان معشوق طبیعی به خاطر وضعیت اجتماعی آن زمان، وجود ندارد؛ ولی صادق هدایت در کتاب «بوف کور» تمام انباشته های قوم ایرانی را مطرح کرده است. در حالی که هوشنگ گلشیری نثر زیبایی دارد و مطلبی برای گفتن ندارد.

ایرانیان نه فقط از لحاظ صنعت بلکه از لحاظ بینش و منش محض انسانی نیز دچار سرگردانی هستند. به همین دلیل است که کلا مسائلی که در کشور وجود دارد به صورت واکنشی انجام می شود و قوم ایرانی هیچ وقت در سر جای خود عمل نمی کند و وظیفه نویسنده نشان دهنده یک قوم است. کسی که می خواهد بنویسد باید بتواند گره اصلی اقوام را نشان دهد.

اینکه ما در رمان نویسی موفق نیستیم به دلیل این است که رمان نویسی کاری غربی است و ما تنها می خواهیم رمان بنویسیم؛ در حالی که آنها نمی خواهند بنویسند فقط این کار را انجام می دهند! در حالی که در غرب رمانسم(رمان کوتاه) می نوشتند. سروانتز مسئله را تغییر داد و کتاب «دن کیشوت» را نوشت با این حال دیگر غربی ها نخواستند «دن کیشوت» دیگری بنویسند در حالی که ما همیشه به دنبال این هستیم که یک «دن کیشوت» یا «بینوایان» بنویسیم.

نثر مانند راه رفتن و شعر مانند رقصیدن است

به تعبیر «پل والری»، نثر مانند راه رفتن ولی شعر مثل رقصیدن است. در شعر همان حرکتی که در نثر اتفاق می‌افتد، وجود دارد؛ با این تفاوت که حرکت در نثر به سمت یک مقصد صورت می‌گیرد ولی در شعر این حرکت، در واقع نفس خود شعر است. غایت شعر در خودش ولی غایت نثر در معنای آن است. وجود نثر معطوف به مخاطب و معنای شعر معطوف به خودش است و فرم و صورت شعر از مضمون آن اهمیت بیشتری دارد.

ما اگر دقت داشته باشیم، متوجه می‌شویم اهمیت اولیه در شعر، نحوه بیان آن است و آنچه که در شعر بیان می‌شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنچه که در شعر گفته می‌شود اهمیت ثانویه است و اهمیت اولیه شعر در نحوه بیان است. آنچه که نثر و شعر را از هم متمایز می‌کند وزن، جادوی قافیه، تاثیر ردیف، ظرافت های زبانی و... است.

قومی که در صنعت دروغ می گوید، در ادبیات هم اینگونه عمل می کند

صنعت مونتاژ را شرق ایجاد کرده است. چون می خواهند هم مصرف کننده تکنولوژی باشند و هم به دنیا بگویند که ما تولیدکننده هستیم؛ قومی که در صنعت دروغ می گوید در ادبیات نیز دروغ خواهد گفت. به طور مثال از یک کتاب 3هزار نسخه چاپ کرده ایم در حالی که هزار نسخه اول را می گوییم چاپ اول، هزار نسخه دوم، چاپ دوم و... در حالی که اینگونه نیست.

به راحتی می توان از کتاب هایی که در حوزه ادبیات دفاع مقدس نوشته شده است چند داستان جمع کرد و یک کتاب جدید نوشت بدون اینکه کسی متوجه شود؛ چون شخصیت های ما در ادبیات دفاع مقدس همگی یک حرف و یک کار را زده و انجام می دهند. با چنین وضعیتی آیا قوم ایرانی نیاز به نویسنده دارد؟ نه.

نویسندگان یا آدم های غافل و از خود بی خبرند یا انسان هایی اند که هرگاه دریچه ذهنشان را در صفحه کاغذ باز می کنند، عجایب مخلوقات از ذهنشان خارج می شود. قوم ایرانی نمی تواند با تقلید از غرب جایگاهی برای خود به دست بیاورد. هر گاه که در ادبیات توانستیم حرفی برای زدن، داشته باشیم قطعا به گذشته خودمان رجوع کرده ایم.«هزار و یکشب» تنها کتابی است که بیشتر نویسندگان غربی آن را خوانده اند.

قوم ایرانی هیچگاه از مرحله تقلید به اجتهاد نخواهد رسید. چون هر گاه که دست از تقلید برمی دارند باز یک تمدن جدید به وجود می آید و باز مجبور به تقلید می شوند. قوم ایرانی در همه مسائل مثل صنعت، فرهنگ، تمدن به قول فیلسوفان در وضعیت نه این و نه آن قرار دارد.

نویسنده کسی است که در درون خود بتواند حداقل یکی از هویت های قومی، دینی، جنسی، طبقاتی و... را در اثرش بیاورد. اگر کسی بتواند به همه این هویت ها بپردازد که در درجه بالای نویسندگی قرار دارد. فردوسی هویت قومی ایرانیان را در اشعارش نشان می دهد. عده ای می خواستند فردوسی را زرتشتی نشان دهند در حالی که اصلا اینگونه نیست و در شاهنامه اساطیر زرتشتی به بدی نشان داده شده است.

مثنوی شعر نیست بلکه یک رمان پست مدرن است

کسی که می تواند هویت قومی را بشناسد، طرح هویت قومی می کند. شاهنامه در حقیقت یک رمان است و تنها وزن باعث می شود که احساس کنیم شاهنامه با نثر تفاوت دارد. مولانا در مثنوی هویت دینی را مطرح می کند در حالی که وزن باعث می شود ما مثنوی را شعر تلقی کنیم در حالی که اینگونه نیست، بلکه مثنوی یک رمان پست مدرن است.

ما ایرانی ها می خواهیم در جهان مدرن باشیم ولی حاضر به پرداخت غرامت نیستیم. نمی توان کفر و اسلام را با هم جمع بست. کسی که بتواند تناقضی که در درون ایرانی ها وجود دارد را بنویسد، یک نویسنده به حساب می آید. نویسنده باید به جایی برسد که از دیگر مسائل منقطع شود و فقط بنویسد؛ اگر نویسنده به هر مسئله دیگری به غیر از کاغذ نوشتن فکر کند، قطعا به جایی نخواهد رسید.

تا زمانی که کسی خانه ای از خود برای زندگی نداشته باشد، قطعا زندگی نخواهد داشت. ما از زمانی که وارد مدرنیته شده ایم یعنی در حدود 100 سال، به قول خودمان خوش نشین هستیم در حالی که خوش نشینی نیست، بلکه از ویرانه‌ای به ویرانه دیگر رفتن است.