به گزارش سرویس جهان مشرق، شماری از مهاجران فارسیزبان مقیم کشورهای غرب اروپا و شمال آمریکا، که از قضا پر قیلو قالترین بخش بدنهی مهاجران ایرانی را اینروزها تشکیل می دهند، در جریان دو تهاجم نظامی تروریستی به ایران و یک کودتای مسلحانه داخلی در عرض یک سال، چنان وقاحت، شئامت و پلشتی از خود بروز دادهاند که به یکی از منفورترین گروههای مهاجر در دنیا تبدیل شدهاند.
فارغ از این که این گروه، مفتخرانه خود را به ننگ «خیانت» و «وطنفروشی» از طریق رقصیدن و کل کشیدن برای قاتلان هموطنان و متجاوزان به میهن، آلوده کردند، در زمانهای که تقریبا تمامی مردم آزاده در سراسر دنیا، نفرت از رژیم جنایتکار صهیونی و حمایت از مردم مظلوم فلسطین را وجهه همت قرار دادهاند، با حضور در تجمعات طرفداری از رژیم صهیونی(با حمل توامان پرچم های رژیم و پرچم شیر وخورشید)، تبدیل به مایهی نفرت همگانی شدهاند.
در همین راستا، حمید دباشی، استاد دانشگاه و نویسندهی مقیم آمریکا(که از قضا از منتقدان جمهوری اسلامی ایران هم هست)، در مقالهای در وبگاه «میدل ایست آی»، به بخش به اصطلاح «نخبه» ی این دیاسپورای صهیو-پهلوی پرداخته است که با ذهنیتی استعمارزده و خود-برده-بین، در خدمت مطامع و روایتپردازی رژیمهای جنایتکار آمریکا و اسراییل قرار گرفته اند.
حمید دباشی استاد کرسی هاگوپ کورکیان در مطالعات ایران و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک است، جایی که ادبیات تطبیقی، سینمای جهان و نظریه پسااستعماری تدریس میکند.
لازم به تاکید است که انتشار این مقاله به معنی تایید تمامی محتوای آن از سوی مشرق نیست.
این را در نظر بگیرید: با حمایت و مشارکت فعال دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اسرائیل در حال بمباران گسترده اهداف غیرنظامی و زیرساختهای مدنی در ایران بوده است؛ ترور دانشمندان ایرانی و مقامات سیاسی و دفاعی؛ ویران کردن پلها و ذخایر گاز و نفت؛ غیرقابل تنفس کردن هوای سمی تهران؛ هدف قرار دادن پردیسهای دانشگاهی و مؤسسات پژوهشی؛ و کشتن کودکان در حیاط مدرسههایشان.
اسرائیل در حال مسلح کردن و تحریک شورشگران خشونتطلب، امکانپذیر کردن شورش مسلحانه نیروهای تجزیهطلب، بمباران محوطه زندانها و آسیب دائمی زدن به میراث جهانی ایران بوده است.
در همین حال، یک استادیار مهاجر ایرانی در رشتهای از اینها در یکی از دانشگاههای ساحل شرقی آمریکا — بیایید او را پروفسور فاطمه شقالقمر خراسانی بنامیم (نامی واقعی نیست، فقط یک شخصیت خیالی است) — مشغول کار دیگری بوده است.
او در صفحههای اینستاگرام و ایکس خود از ترامپ و بنیامین نتانیاهو، جنایتکار جنگی فراری اسرائیل، خواسته است که هرگونه توقف بمباران ایران و ایرانیان را به آزادی دوستان اصلاحطلبش از زندان مشروط کنند.
این واقعی است. من این را از خودم درنمیآورم.
کمی بیشتر به این موضوع فکر کنیم. همینطور که مینویسم، درآمدهای نفتی عراق در حساب ویژهای در بانک فدرال رزرو نیویورک واریز میشود؛ حسابی که عراقیها باید برای دریافت بخشی از پول خود التماس و گدایی کنند. این استعمار بسیار کهنهبافته است.
ترامپ حتی صریحتر بود: برکناری دولت ونزوئلا و تصاحب نفت آن.
اینها مردانی هستند — رئیسجمهور آمریکا و ارباب عروسکی اسرائیلیاش — که فاطمه شقالقمر به آنها توسل میجوید تا توقف بمباران غیرنظامیان ایرانی را به آزادی زندانیان سیاسی ایرانی، از اصلاحطلبان تا سلطنتطلبان تا چپگرایان، مشروط کنند.
بله، واقعاً باید همه آنها فوراً آزاد شوند تا جهان آنها را برای آنچه هستند و آنچه میکنند بشناسد.
نکته دیگر. ناظران شمارش را از دست دادهاند که ترامپ چند بار تهدید کرده است ایران، ایرانیان و تمدن ایرانی را از روی زمین محو خواهد کرد.
ترامپ در ۷ مارس ۲۰۲۶ در هواپیمای ایرفورس وان، در گفتوگو با خبرنگاران، درباره حاکمان ایران گفت آنها «از شرورترین آدمهای تاریخ زمین… سر نوزادان را میبرند. زنان را از وسط دو نیم میکنند.» در ۲۱ مارس تهدید کرد زیرساختهای انرژی ایران را «محو» خواهد کرد.
در ۷ آوریل هشدار داد «تمام یک تمدن امشب خواهد مرد». در ۱۱ ژوئن تهدید کرد «کنترل کامل» صنایع نفت و گاز ایران را به دست خواهد گرفت. فاطمه شقالقمر خراسانی به این مرد توسل میجوید که تا او نگوید بمباران را متوقف نکند.
سفرنامهها چه آموختند
این نمایش نفرتانگیز کمی زمینه تاریخی میخواهد. جامعه مهاجر ایرانی چگونه به این نقطه از ابتذال رسید که فعالانه در کنار اسرائیل و ترامپ بایستد، در حالی که آنها میهنشان را بمباران میکنند، ایرانیان را دستهجمعی میکشند و بنیانهای خود کشور و میراثش را نابود میکنند؟
از اواخر قرن هجدهم، در سراسر قرن نوزدهم و تا خوب در قرن بیستم، ایرانیان به دور دنیا سفر کردند، و نه فقط «به غرب». آنها سفرنامههای جذاب به فارسی نوشتند، خرد انباشته جهانی خود را به میهن آوردند و به هموطنانشان کمک کردند تا برخوردی خردمندانهتر و آموختهتر با جهان پیرامون داشته باشند.
من بیش از ده سفرنامه را در کتابم «معکوس کردن نگاه استعماری: مسافران ایرانی در خارج» (۲۰۲۰) بررسی کردم.
هدف آن مطالعه این بود که بهتفصیل ترسیم کنم چگونه ایرانیانی که به دلایل گوناگون میهن خود را ترک کرده بودند، آگاهی جمعی از تغییرات تاریخی در حال وقوع در جهان را به آن بازگرداندند؛ تغییراتی که سیاستی پیشروتر در داخل میطلبید. نسلهای مبارزه ضداستعماری در ایران از این سفرنامهها الهام گرفتند.
اسرائیل و آمریکا چگونه از اعتراضهای ایرانی بهرهبرداری میکنند
در کتاب پیشینتری، «ایران بدون مرز: به سوی نقد ملت پسااستعماری» (۲۰۱۶)، پیشتر به تفصیل شرح داده بودم که چگونه جوامع مهاجر ایرانی در سراسر جهان به شکلدهی هویت ملی ایرانی و سرنوشت جمعی کشور کمک کردند. دستکم از اوایل قرن نوزدهم، ایرانیان مهاجر نقش مهمی در هنر، ادبیات و سیاست میهن خود داشتهاند.
نخستین رمان مدرن فارسی در قاهره منتشر شد. نخستین فیلم ناطق فارسیزبان، «دختر لر» (۱۹۳۳)، در هند ساخته شد. نشریات پیشگام ایرانی دوره مشروطه در استانبول، برلین، قاهره و کلکته منتشر میشدند.
صادق هدایت معروفترین اثرش «بوف کور» (۱۹۳۶) را در بمبئی منتشر کرد. حسن تقیزاده نشریه پیشگام خود «کاوه» (۱۹۱۶–۱۹۲۲) را در برلین منتشر کرد. زینالعابدین مراغهای «سفرنامه ابراهیمبیگ» (۱۸۹۷) را در قاهره منتشر کرد.
علیاکبر دهخدا وقتی نشریه انقلابی «صور اسرافیل» (۱۹۰۷–۱۹۰۹) در ایران ممنوع شد، آن را از ایوردون سوئیس منتشر کرد. در سالهای سرنوشتساز اواخر قرن نوزدهم که به انقلاب مشروطه ۱۹۰۶–۱۹۱۱ انجامید، روشنفکران مشهور ایرانی همچون میرزا آقاخان کرمانی، شیخ احمد روحی و میرزا حبیب اصفهانی ساکن استانبول بودند.
فهرست این چهرهها از آسیای مرکزی تا قلمرو عثمانی، تا عمق اروپا، و بازگشت به هند و مصر ادامه مییابد. ایرانیان آموخته سفر میکردند یا حتی در خارج زندگی میکردند، اما در سیاست پیشرو میهنشان محوریت داشتند.
چگونه از آنجا به چهرههای بدنامی چون آذر نفیسی، مسیح علینژاد و این شخصیت فاطمه شقالقمر امروزی رسیدیم؟
خبرچینهای بومی
پس از انقلاب مشروطه و تا دوره پهلوی اول، نخبگان برجسته ایرانی عمدتاً در اروپا تحصیل کرده بودند و به ایران بازگشتند تا خود شکل ملت را از نو بسازند.
چهرههای معروفی چون محمدعلی فروغی، حسن تقیزاده، میرزا ملکم خان و حسن پیرنیا، که هر یک سالها در خارج شکل گرفته بودند، بر نثر و سیاست ایرانی تاثیرات عمیقی گذاشتند.
در پی کودتای ۱۹۵۳ سیا و امآی۶، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی نقش کلیدی در بیان سیاستی پیشرو داشت.
یکی از ویژگیهای کلیدی کنفدراسیون، که موضوع پژوهشهای قابل توجهی بوده است، همبستگی فعال دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا با همه آرمانهای پیشرو زمانهشان بود؛ از جنبش حقوق مدنی در آمریکا تا آزادی فلسطین در خارج.
در دهههای پس از انقلاب ایران در ۱۹۷۷–۱۹۷۹ و تسلط اسلامگرایانه مبارز، روشنفکران دینی تاثیرگذاری چون عبدالکریم سروش، محسن کدیور و اکبر گنجی راه تبعید در پیش گرفتند.
در تحولات اجتماعی بعدی، از جنبش سبز ۲۰۰۹–۲۰۱۰ تا خیزش زن، زندگی، آزادی در ۲۰۲۲–۲۰۲۳، هنوز صداهای مشروعی در مهاجران وجود داشتند که به پیشبرد آرمان دموکراسی در میهنشان کمک میکردند.
با این حال، نشانههایی از تسخیر توسط سلطنتطلبان صهیونیست عمیقا فاسد پهلوی، فرقه مجاهدین خلق و گروهی از پویندگان «تغییر رژیم» که بودجه دولت آمریکا را میگیرند و در اتاقهای فکر نومحافظهکار مستقرند، از پیش آشکار بود.
«پروژه دموکراسی ایران» در مؤسسه هوور و بنیاد ملی برای دموکراسی نمونههای بارز رانش ارتجاعی برای سرنگونی دولت ایران هستند که با ترکیبی از تحریمهای اقتصادی فلجکننده، عملیات پنهان تجزیهطلبانه، ترورهای هدفمند و در نهایت، برای خشنودی صهیونیستهای نسلکش، حملات نظامی گسترده پیش رفته است.
انتشار «خواندن لولیتا در تهران» (۲۰۰۳) نوشته آذر نفیسی نخستین نشانه بود که نسلی از مهاجران ایرانی به آمریکا آمدهاند تا بهعنوان خبرچین بومی برای امپراتوری ناکارآمد آمریکا پول دربیاورند. «خاطرات» بدنام نفیسی با حمایت فعال مأموران نومحافظهکار آمریکایی چون پل ولفویتز به پرفروشترین کتاب در سراسر آمریکا تبدیل شد.
نفیسی سپس این نمایش ادبی بسیار سودمند خود را با اسرائیلیها بازیافت کرد تا در سال ۲۰۲۴، یک سال پس از نسلکشی غزه، آن را به فیلم تبدیل کند و راه را برای جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران در ژوئن ۲۰۲۵ و دوباره در فوریه ۲۰۲۶ هموار سازد.
مسیح علینژاد، آلتدست بدنام صهیونیست، شارلاتان سودمند دیگری شد که در خدمت به صهیونیستهای آمریکایی گوی سبقت را ربود و از نفیسی پیشی گرفت.
در پی جنگ اسرائیلانگیخته و آمریکاپشتیبان علیه ایران، تمامیت سیاست ایرانیان مهاجر بهطور قاطع مشکوک شده است؛ بیفایده، و اگر زیانبار نباشد، برای سرنوشت ملتی که اکنون همان جمهوری اسلامی از آن دفاع میکند.
فرقه مجاهدین خلق از زمانی که در جنگ ایران و عراق ۱۹۸۰–۱۹۸۸ طرف صدام حسین را گرفت، نزد ایرانیان داخل ایران حتی ذرهای اعتبار نداشته است.
همین درباره پسر آخرین شاه، رضا پهلوی، صادق است؛ چون توهمات بازگشتش به تخت طاووس را بر معمار نسلکشی اسرائیل در غزه، بنیامین میلیکوفسکی، معروف به نتانیاهو، بنا کرد.
بیاهمیت در داخل و خارج
عنصر کلیدی در این انحطاط سیاست مهاجران، نقش زیانبار رسانههای مهاجر است، بهویژه تلویزیون منوتو، ایراناینترنشنال و بیبیسی فارسی، که به ساختن و پایدار نگه داشتن سیاستی شوم ضدایرانی بدناماند.
این را با تاریخ پرشکوه نشریاتی مقایسه کنید که از اوایل قرن نوزدهم در بمبئی، قاهره، استانبول، برلین و لندن منتشر میشدند؛ از «ثریا» و «حبلالمتین» تا «ایرانشهر» که شاعر احمد شاملو در ۱۹۷۸–۱۹۷۹ از لندن منتشر کرد.
تنها سیاستی که امروز برای ایرانیان اهمیت دارد، سیاستی است که در داخل ایران در جریان است، چه به نفع دولت و چه علیه آن.
به همه اینها استادان مهاجر ایرانی بیفایده، و اگر زیانبار نباشد، را اضافه کنید؛ جماعت ایرانشناس که جرئت نمیکنند کلمهای به نفع هیچ آرمان پیشرو، چه فلسطین چه جان سیاهان اهمیت دارد، بگویند، اما بهشکلی زننده و پرحرارت علیه همان مردمی میتازند که همین حالا از تمامیت ارضی میهنشان دفاع میکنند.
به نامهای شرمآورشان نگاه کنید: هیچیک از آنها هرگز جزء هیچ جنبش پیشروی بیرون از میهنشان نبوده است. آنها تا مغز استخوانِ استعماریشده و توخالیشان، بومیگرا هستند.
این پایان اهمیت سیاسی مهاجران است. آنها در داخل ایران بیاهمیتاند و در خارج انگلی و مایه شرمساری.
آنها یک باند ارتجاعی بیفایده را تشکیل میدهند که هرگز هیچ کاری برای میهنشان نخواهند کرد، درباره آن چیزی نخواهند گفت و سهمی نخواهند داشت، در حالی که در کشورهای میزبان کاملاً بینام و بیچهره میمانند: یک حاشیهنشینی دوگانه واقعاً رقتانگیز؛ بیاهمیت در جایی که زندگی میکنند و مایه آسیب به آنچه زمانی میهنشان بود.
پوست قهوهای، ماسکهای سفید
اینکه این انگلیها چه زندگی رقتانگیزی در خارج از ایران دارند، با اخلاق بردگی تعیین میشود که بهطور پیوسته از هگل تا نیچه تا مالکوم ایکس، ادوارد سعید و فرانتس فانون بیان و نظریهپردازی شده است.
سهم خود من در این شیوه تفکر انتقادی نخست در «پوست قهوهای، ماسکهای سفید» (۲۰۱۱) ظاهر شد؛ جایی که با تکیه بر نظرات بر نظرات فانون، سعید و بهویژه نگوگی واتیونگو، بررسی کردم چگونه مأموران وابستهی آلت دستِ امپراتوری، احساس فرودستی نژادی را با قرار دادن خود در خدمت هژمونی شکننده و ناکارآمد درونی میکنند.
از «دیالکتیک ارباب و برده» هگل، که نخست در «پدیدارشناسی روح» (۱۸۰۷) ظاهر شد، میدانیم که این خبرچینهای بومی مهاجر، بردگان خانه در امپراتوری پذیرندهشان، هرگز از سوی اربابانشان بهعنوان برابر به رسمیت شناخته نمیشوند. هرقدر بیشتر اربابان را خشنود کنند، بیشتر از آنها بیزار میشوند.
در «پوست قهوهای، ماسکهای سفید» بهویژه بر دانشگاهیان و نویسندگان مهاجر تمرکز کردم، بر الگوی فؤاد عجمی، کنعان مکی و آذر نفیسی در جنگ عراق، که بهعنوان روشنفکران انگلی و مزدور عمل کردند.
غرور امپراتوری آمریکا از چنین چهرههایی استفاده میکند تا کشورهایشان را به نادرستی نمایندگی کنند و رضایت عمومی برای مداخلههای نظامی و اشغالهای خارجی بسازند.
برای بیان این استدلال، لازم بود چارچوب نگاه مثبت ادوارد سعید به روشنفکر تبعیدی را اصلاح کنم تا بگویم بعضی «فعالان» شارلاتان مهاجر کسبوکاری سودآور در گفتن آنچه اربابانشان میخواهند بشنوند، مییابند.
رضا پهلوی، مریم رجوی مجاهدین خلق، آذر نفیسی، مسیح علینژاد، تا حد تهوع، و اکنون این تیپ شخصیتی فاطمه شقالقمر خراسانی، امروز نمونه روشنفکر انگلصفت مهاجر ایرانیاند که جامعهای زمانی پرشکوه از اندیشمندان و فعالان را به باتلاق صهیونیسم نسلکش میکشانند.