ناامنی در گلوگاه های جهانی انرژی همچون هرمز، باب المندب و ماکالا به کابوس جدید دولت ترامپ مبدل شده است.

به گزارش مشرق، آمریکا در اسناد و مواضع نظامی سال‌های اخیر تقریباً تکلیف خود را مشخص کرده است. چین مهم‌ترین رقیب بلندمدت واشنگتن است و اگر آمریکا بخواهد در دهه‌های آینده برتری خود را حفظ کند، بخش مهمی از توان نظامی‌اش باید در منطقه هند و اقیانوس آرام متمرکز باشد. این موضوع فقط به چند ناو بیشتر در اقیانوس آرام محدود نمی‌شود.

آمریکا برای چنین رقابتی به زیردریایی، موشک‌های دوربرد، پدافند، جنگنده، اطلاعات ماهواره‌ای و مهم‌تر از همه ذخایر عظیم مهمات نیاز دارد. روی کاغذ شاید این برنامه روشن به نظر برسد، ولی مسئله این است که آمریکا در خلأ زندگی نمی‌کند و نمی‌تواند هر زمان که خواست تمام توجهش را از خاورمیانه بردارد و به سمت چین ببرد.

اقتصاد جهانی هنوز به چند مسیر دریایی محدود وابسته است. هرمز، باب‌المندب و مالاکا از مهم‌ترین این مسیرهای جریان انرژی جهانی به شمار می‌روند. کافی است عبور کشتی‌ها از یکی از این مناطق با مشکل روبه‌رو شود تا مسئله خیلی زود از یک بحران منطقه‌ای خارج شود. قیمت نفت بالا می‌رود، بیمه کشتی‌ها گران می‌شود، شرکت‌های کشتیرانی مسیر خود را تغییر می‌دهند و هزینه حمل کالا افزایش پیدا می‌کند. چند مرحله بعد، همان بحران به تورم و قیمت بنزین در کشورهای غربی می‌رسد. به همین دلیل اهمیت تنگه هرمز فقط به این نیست که چند نفتکش در روز از آن عبور می‌کنند.

براساس آمار اداره اطلاعات انرژی آمریکا، در سه‌ماهه پایانی سال ۲۰۲۵ حدود ۲۱.۶ میلیون بشکه نفت و فرآورده‌های نفتی در روز از هرمز عبور می‌کرد. بعد از افزایش درگیری‌ها، این مقدار در سه‌ماهه دوم سال ۲۰۲۶ به حدود ۴.۹ میلیون بشکه کاهش پیدا کرد. این کاهش بسیار بزرگ است، اما نفتی که قبلاً از هرمز عبور می‌کرد طبیعتاً ناپدید نشده است. تولیدکنندگان و خریداران باید به دنبال مسیرهای دیگری باشند. در همین دوره حجم نفت عبوری از باب‌المندب از حدود ۵.۴ میلیون بشکه به ۸.۱ میلیون بشکه افزایش پیدا کرد.

همین جابه‌جایی بخش مهم ماجراست. وقتی یک مسیر ناامن می‌شود، بخشی از فشار به مسیر دیگری منتقل می‌شود و حالا آن مسیر دوم هم اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. برای مثال عربستان سال‌هاست خط لوله شرق به غرب را در اختیار دارد و می‌تواند بخشی از نفت خود را به جای عبور از هرمز، به بندر ینبع در دریای سرخ برساند. این برای عربستان یک مزیت است، اما مشکل را به طور کامل حل نمی‌کند. نفتی که به دریای سرخ رسیده برای صادرات به بسیاری از بازارهای جهانی باز هم وارد مسیری می‌شود که امنیت باب‌المندب در آن اهمیت دارد.

اهمیت این موضوع وقتی بیشتر می‌شود که قیمت نفت بالا برود. در هفته‌های اخیر با افزایش ناامنی در منطقه و اختلال‌هایی که در مسیرهای انتقال انرژی به وجود آمده، قیمت نفت بار دیگر از مرز ۱۰۰ دلار عبور کرده است. هزینه حمل نفت هم افزایش پیدا کرده و در بعضی مسیرها نرخ اجاره نفتکش‌ها رشد زیادی داشته است. تا اینجا شاید گفته شود این مسائل مربوط به بازار انرژی است، اما برای آمریکا موضوع در همین‌جا تمام نمی‌شود.

افزایش قیمت نفت می‌تواند به سرعت آثار خود را در قیمت بنزین نشان دهد. افزایش کرایه کشتی روی هزینه واردات اثر می‌گذارد و اگر مسیرهای عادی تجارت هم بسته یا ناامن شوند، کالاها دیرتر و گران‌تر به مقصد می‌رسند. در اقتصاد آمریکا همه اینها مسئله سیاسی به شمار می روند. دولت‌ها در آمریکایی نمی‌توانند افزایش شدید قیمت انرژی را فقط به عنوان اتفاقی در خاورمیانه تلقی کنند. همین امر سبب اتکای مضاعف به نیروی نظامی خواهد شد.

در همین راستا دونالد ترامپ در ماه مارس حتی از احتمال استفاده از نیروی دریایی آمریکا برای اسکورت نفتکش‌ها در خلیج فارس خبر داد. البته ممکن است در ظاهر، اعزام چند کشتی جنگی برای آمریکا چالش بزرگی محسوب نشود، اما مسئله زمانی جدی می‌شود که واشنگتن همزمان در چند منطقه مجبور به حضور نظامی باشد.کشتی‌ای که در خلیج فارس مأموریت دارد، در همان زمان نمی‌تواند در غرب اقیانوس آرام باشد. سامانه پدافندی که به خاورمیانه فرستاده می‌شود، جای دیگری قابل استفاده نیست. موشکی که در یک عملیات مصرف شده نیز باید دوباره تولید شود و این تولید در بسیاری از موارد سریع نیست.

برآوردهایی که در خود آمریکا منتشر شده نشان می‌دهد جایگزین کردن بعضی از مهمات پیشرفته چند سال زمان می‌برد. بخشی از همین مهمات هم تسلیحاتی هستند که در صورت درگیری احتمالی با چین برای آمریکا بسیار مهم خواهند بود. پس مسئله فقط تعداد سرباز یا تعداد ناو نیست. ظرفیت صنعتی هم مطرح است. این نکته شاید در سال‌های گذشته کمتر دیده می‌شد، چون تصور رایج این بود که آمریکا آن‌قدر قدرت نظامی و اقتصادی دارد که می‌تواند همزمان چند بحران را مدیریت کند. تا حدی هم این مسئله درست است. آمریکا همچنان قدرت نظامی بسیار بزرگی دارد و از شبکه‌ای از پایگاه‌ها و متحدان در نقاط مختلف جهان استفاده می‌کند. ولی «قدرت زیاد» با «قدرت نامحدود» یکی نیست.

اگر آمریکا مجبور باشد بخشی از توانش را در خاورمیانه نگه دارد، بخشی را برای حفاظت از دریای سرخ اختصاص دهد، همزمان از اسرائیل پشتیبانی کند و در شرق آسیا نیز در برابر چین حضور گسترده داشته باشد، طبیعتاً امکان تمرکز کامل روی یک جبهه کاهش پیدا می‌کند. اتفاقاً شاید همین موضوع یکی از نقاطی باشد که بازیگران منطقه‌ای روی آن حساب می‌کنند.

برای ایجاد فشار روی آمریکا لازم نیست حتماً یک ناو آمریکایی غرق شود یا ارتش آمریکا در یک نبرد بزرگ شکست بخورد. تحمیل و افزایش هزینه حضور هم می‌تواند بر محسبات فرماندهان ارتش تروریستی آمریکا اثر داشته باشد. اگر ناامن شدن یک مسیر تجاری باعث شود آمریکا مجبور شود نیروی بیشتری به منطقه اعزام کند، بخشی از هدف بدون ورود مستقیم به جنگ با آمریکا محقق شده است.در مورد هرمز یا باب‌المندب حتی بسته شدن کامل مسیر هم ضروری نیست. اگر خطر تردد از این مسیرها بالا برود، شرکت بیمه‌کننده شناورها قیمت بیشتری مطالبه می‌کنند. در چنین شرایطی کشتی‌ها مجبور می‌شوند راه طولانی‌تری طی کنند و هزینه سوخت و زمان بالا می‌رود. به همین خاطر پیش از این در دریای سرخ شاهد بودیم که برخی کشتی‌ها به جای عبور از سوئز مسیر دماغه امیدنیک را انتخاب کردند؛ مسیری که برای بعضی نفتکش‌ها حدود دو هفته به زمان سفر اضافه می‌کند.

اگر تنها یک کشتی چنین مسیری را برای تردد انتخاب کند شاید موضوع بزرگی نباشد، اما وقتی تعداد زیادی کشتی این کار را انجام دهند، مسئله دیگر فقط یک تصمیم تجاری نیست و این روند روی زنجیره تأمین جهانی اثر می‌گذارد.در کنار هرمز و باب‌المندب، تنگه مالاکا هم اهمیت خاص خودش را دارد. در سه‌ماهه دوم سال ۲۰۲۶ حدود ۱۶.۶ میلیون بشکه نفت و فرآورده در روز از این مسیر عبور کرده است. تفاوت مالاکا این است که درست در همان منطقه‌ای قرار دارد که آمریکا قصد دارد تمرکز اصلی نظامی خود را روی آن بگذارد.

نتیجه‌گیری

برای همین رقابت بر سر گلوگاه‌ها را نباید صرفاً با این سؤال بررسی کرد که چه کسی می‌تواند یک تنگه را ببندد. سؤال مهم‌تر این است که چه کسی می‌تواند دیگری را مجبور کند نیروی بیشتری را در نقاط مختلف پخش کند. از این زاویه، هرمز و باب‌المندب برای آمریکا فقط دو آبراه دور از خاک این کشور نیستند. هر بحرانی در این مناطق می‌تواند واشنگتن را در برابر انتخاب قرار دهد: یا هزینه اقتصادی ناامنی را بپذیرد یا بخشی از توان نظامی خود را دوباره به منطقه بازگرداند.

این دقیقاً با هدفی که آمریکا برای تمرکز بر چین دارد در تضاد است. البته بعید است بحران در یک یا دو گلوگاه به تنهایی قدرت آمریکا را از بین ببرد. چنین ادعایی بیشتر شعار است تا تحلیل. آمریکا هنوز توان نظامی و اقتصادی زیادی دارد. مسئله این است که هر بحران جدید مقداری از آزادی عمل ارتش تروریستی آمریکا را کم می‌کند و هزینه ادامه نقش آفرینی جهانی آمریکا را بالا می‌برد.

اگر این بحران‌ها همزمان یا پشت سر هم ادامه پیدا کنند، ممکن است آمریکا نتواند آن‌طور که خودش برنامه‌ریزی کرده، بخش اصلی توان نظامی‌اش را روی چین متمرکز کند. در حقیقت به نظر می‌رسد هر بار که واشنگتن می‌خواهد نگاهش را بیشتر به شرق آسیا بدوزد، هرمز، دریای سرخ یا یک بحران تازه می‌تواند بخشی از توجه و نیروی آن را دوباره به منطقه دیگری بکشاند. قدرت گلوگاه‌ها شاید در همین باشد. لازم نیست قدرت بزرگ‌تر را مستقیماً شکست دهند؛ کافی است کاری کنند که نتواند تمام قدرتش را در زمان و مکانی که خودش انتخاب کرده متمرکز کند.

نویسنده: محمد بیات، کارشناس مسائل غرب آسیا

منبع: تسنیم