در خاطره‌ای از روزهای دی ۱۳۶۳ روایت تلاش آیت‌الله محلاتی برای قرائت پیام امام خمینی(ره) در جمع فرماندهان سپاه به ماجرایی پرتنش تبدیل شد؛ پیامی که بر لزوم کنارگذاشتن اختلافات در جنگ تأکید داشت.

به گزارش مشرق، یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۶۳، آقامحسن [رضایی] به من گفت: «آماده شید، باید بریم پادگان ولی‌عصر!» این، زمانی بود که تازه «گشت ثارالله» را راه انداخته بودند. تصورم این بود که می‌خواهد بازدیدی از آنها داشته باشد.

سوار ماشین‌ها شدیم و به پادگان ولی‌عصر رفتیم. وارد که شدیم، آقامحسن گفت: «برو زمین صبحگاه!» زمین صبحگاه در انتهای پادگان قرار داشت. گاز ماشین را گرفتم و رفتم. هنوز نرسیده، از دور دیدم حدود سیصد نفر آنجا جمع شده و جلوی جایگاه ایستاده‌اند. ماشین را پشت جایگاه نگه داشتم. آقامحسن پیاده شد. داشت به سمت جایگاه می‌رفت که دیدم ماشین بنز حامل آیت‌الله محلاتی سر رسید. او هم از ماشین پیاده شد و به طرف جایگاه رفت. بجز آقامحسن و آقای محلاتی، کاظم نجفی رستگار [فرمانده لشکر سیدالشهدا] هم به بالای جایگاه رفت و کنار آنها ایستاد. من جایم مشخص بود و کنار آقامحسن ایستادم.

آقای محلاتی پشت میکروفن قرار گرفت و بعد از سلام و خوشامدگویی به جمعیت حاضر، اعلام کرد که حامل پیامی از طرف حضرت امام است. بعد، از روی برگه‌ای که دستش بود، شروع به خواندن پیام کرد. فحوای پیام این بود که «در این برهه از جنگ، اختلافات معنا ندارد و آب به آسیاب دشمن ریختن است؛ از این کارها دست بردارید. جنگ، هم شکست دارد هم پیروزی. همیشه خرمشهر و فتح پیش نمی‌آید؛ بعضی مواقع هم عدم فتح حاصل می‌شود.»

یادم است در انتها، تندی پیام زیاد شد و حضرت امام به افراد دخیل در این قضایا هشدار داده بود که «از این به بعد، اگر کس یا کسانی باب این مباحث را در سپاه باز کنند، حرف آنها از گلوی آمریکا خواهد بود.»

وقتی آقای محلاتی این بخش از پیام را قرائت کرد، چند نفر احمق و عوضی، از بین جمعیت دادوفریاد راه انداختند که «اگر راست می‌گی، دست‌خط امام رو نشون بده! کی گفته این پیام امامه؟ کم خالی ببند!» و از این حرف‌ها. بعد هم شروع به هوکشیدن کردند. آنها واقعاً عوضی بودند و به نظر من با خودشان هم مشکل داشتند. کاظم رستگار جلوی تریبون رفت و خطاب به آنان گفت: «خفه شید! شما دست‌خط امام رو هم بازیچهٔ خودتون کردید؟ خجالت بکشید!»

سروصدای هوکردنشان آن‌قدر بلند بود که مردم از پنجره‌های بیمارستان خانواده که در قسمت شمالی بیمارستان قرار داشت، سرها را بیرون آورده بودند و نگاه می‌کردند.

جو به هم ریخته و معلوم نبود یک دقیقه دیگر چه اتفاقی بیفتد. طوری شد که احساس ناامنی کردم و ترسیدم نکند این جماعت آسیبی به آقامحسن برسانند! سریه درِ گوش محافظی که کنارم ایستاده بود گفتم: «به همه بگو آماده باشند؛ اوضاع بی‌ریخته! حواستون باشه!» او این کار را انجام داد. خودم هم با اشاره به بچه‌ها فهماندم که مراقب باشند. با خودم بستم که اگر اینها بخواهند جلو بیایند و کوچک‌ترین اقدامی علیه آقامحسن انجام بدهند، همه را با تیر خواهم زد؛ حتی اگر بیست نفر باشند. من محافظ بودم و کسی که به شخصیت تحت حفاظتم حمله می‌کرد، دشمن محسوب می‌شد؛ وظیفه‌ام حکم می‌کرد که دشمن را منکوب کنم.

آیت‌الله محلاتی گفت: «به‌هرحال من پیام امام رو برای شما خوندم! اون کسی که دوستدار امام است، پذیرای این پیامه! کسی هم که فهمی از ولایت و امام نداره، خودش می‌دونه و خدای خودش! بعد هم پایین آمد و به آقامحسن گفت: «بریم آقا! اینها آدم‌بشو نیستند!»

در حین رفتن به سمت ماشین‌ها، رستگار آمد و به آقای محلاتی گفت: «آقا ببخشید! من از طرف خودم عذرخواهی می‌کنم! بین اینها یه تعدادی هستند که واقعاً نمی‌فهمند و بی‌شعورند!» محلاتی که حسابی عصبانی بود، گفت: «خیلی احمق‌اند! خیلی بی‌شعورند! می‌گن دست‌خط امام نیست و دروغه! منِ محلاتی مسخره هستم که بیام به‌دروغ از طرف امام حرفی بزنم؟» بعد هم سوار ماشینش شد و رفت؛ ما هم همین‌طور.

بین راه به آقامحسن گفتم: «حاج‌آقا! اون سری [در حادثه مشابه در محل سپاه تهران] گفتید دوسه‌نفر نخاله بین اینها هستند، ولی فکر کنم بیشتر از چند نفر باشند! اینها آقای محلاتی رو هم که نماینده امامه هو کردند!» گفت: «به‌هرحال پیش میاد دیگه! هنوز هم می‌گم؛ همون چند نفر هستند که سم‌پاشی می‌کنند و باعث تحریک بقیه می‌شن.»

خاطرات محمود مجید مسافری سرتیم حفاظت محسن رضایی در دوران جنگ