سرویس فرهنگ و هنر مشرق- در روزهای اخیر که خبر درگذشت مرجان ساتراپی، خالق فرانسویِ ایرانیتبار انیمیشن مشهور «پرسپولیس»، در ۵۶ سالگی منتشر شد، بسیاری از رسانههای غربی از او به عنوان «صدای اعتراض»، «راوی رنجهای ایرانیان» و «چهرهای شجاع در نقد حکومت ایران» یاد کردند.
اما در میان این مدح و ستایش، صدای نقدهای جدیتری نیز به گوش میرسد؛ نقدهایی که فراتر از بحث «نقد حکومت» میروند و به این پرسش بنیادین میپردازند: آیا ساتراپی با «پرسپولیس» به راویِ حقیقت ایران تبدیل شد، یا در ساخت تصویری سیاه، یکبعدی و شرقشناسانه از ایران و ایرانیان نقش کلیدی ایفا کرد؟
«دیگریسازی» به جای روایت واقعیت
مرجان ساتراپی بخشی از جریانی است که تصویری خاص از ایران را به مخاطب غربی عرضه کرده است. جریانی که ظاهراً حکومت دینی را نقد میکند، اما در عمل مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و ایرانیان را در قالب مجموعهای از کلیشهها بازنمایی میکند. مسئله فقط ساتراپی نیست. مسئله شبکهای از روایتها، فیلمها و کتابهایی مانند «آرگو» و «بدون دخترم هرگز» است که طی دههها تصویری خاص از ایران ساختهاند.
در این تصویر، مردم ایران نه به عنوان انسانهایی با تجربهها، آرزوها و پیچیدگیهای واقعی، بلکه به عنوان ساکنان سرزمینی عجیب، خشن و گرفتار تعصب معرفی میشوند.
نکته کلیدی آن است که تاریخ نشان داده پیش از تحریمها، جنگها و مداخلات سیاسی، معمولاً یک مرحله فرهنگی وجود دارد: ساختن تصویری از مردمان یک کشور به عنوان «دیگری»؛ مردمانی که گویا کمتر متمدّناند، کمتر انسانیاند، یا ارزشهای مشترک بشری را نمیفهمند. شاید نیت سازندگان چنین نبوده باشد، اما نتیجه مهمتر از نیت است. وقتی بخش عمده شناخت جهان از ایران از دریچه چنین روایتهایی شکل میگیرد، چهره واقعی میلیونها ایرانی پشت کلیشهها پنهان میشود.
بومیسازی کلیشههای غربی؛ از دوگانههای سادهانگارانه تا تقلیل تاریخ
در نقدهای ادبی و فرهنگی که در همان زمان اکران جهانی پرسپولیس در شماری از رسانههای نسبتا مستقلتر جهانی منتشر شد(برعکس فضای عمدتا تحسینگرانه در داخل!)، از «پرسپولیس» به عنوان اثری یاد میشود که به شکلی چالشبرانگیز در دام نگاه استعمارزده (Orientalism/Eurocentrism) گرفتار آمده است. این انتقاد از تقلیلگرایی در روایت، مخاطبشناسی غربی و نمایش دوگانههای آشنای «شرقِ عقبمانده» در برابر «غربِ مدرن» سرچشمه میگیرد:
۱. بومیسازی کلیشههای غربی: ساتراپی برای انتقال مفاهیم به مخاطب جهانی (بهویژه غربی)، از استعارهها و قالبهای فرهنگی غربی استفاده میکند. نمایش فرهنگ و جامعه ایرانی اغلب با فیلترها و درک اروپایی و فرانسوی او از هویت ایرانی بازتولید میشود.
۲. دوگانه سادهانگارانه «سنت» و «مدرنیته»: در آثار او، جامعه ایران معمولاً به دو قطب افراطی تقسیم میشود: مردم مدرن، روشنفکر و آزادیخواه (که همراستا با ارزشهای غربی هستند) در برابر تودههای متعصب، مذهبی و سنتی (که مظهر عقبماندگیاند).
۳. تقلیل تاریخ پیچیده به روایتی شخصی: تجربه شخصی ساتراپی بهعنوان عضوی از یک خانواده طبقه متوسط، سکولار و تحصیلکرده، بهعنوان روایتِ کلِ جامعه ایران جا زده میشود. این امر باعث میشود هویت چندوجهی و واقعی ایران نادیده گرفته شود.
۴. پذیرش نگاه «دیگریِ» شرقی: از آنجا که این اثر برای بازار جهانی و به زبان فرانسوی تولید شده، ناگزیر به بازنمایی تصویری از غرب آسیا تن میدهد که برای مخاطب غربی آشنا، قابل فهم و تأییدکننده پیشفرضهای او درباره یک جامعه «سرکوبزده» و «استبدادی» است.
تحقیقات دانشگاهی نیز این نگاه را تأیید میکنند. یک پایاننامه کارشناسی ارشد در دانشگاه آلبرتا استدلال میکند که گفتمانهای بازنمایانه در «پرسپولیس» اغلب ناهمگونیها و تنوعهای قومی فضاها و تجربیات توصیفشده را همگن میسازد، و این اثر را نباید منبعی جامع برای شناخت ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به شمار آورد. این پژوهش همچنین به این نتیجه میرسد که «پرسپولیس» در پذیرایی از برخی روایتها و چشماندازها کوتاهی میکند و عمدتاً به دلیل همسویی با روایتهای شرقشناسانه درباره ایران، تحسین انتقادی بیسابقهای دریافت کرده است.
اسلامهراسی پنهان در لفافه فمینیسم چندفرهنگی
یکی از جدیترین نقدهای وارد بر «پرسپولیس» به رابطه آن با گفتمان اسلامهراسانه بازمیگردد. یک مقاله دانشگاهی با چارچوب فمینیسم فراملی، «پرسپولیس» را به داشتن روحیهی اروپامحور و اسلامهراسانه متهم میکند. هرچند این اثر اغلب چندفرهنگی و فمینیستی تلقی میشود، اما تداوم یک متن اروپامحور و اسلامهراسانه در آن، بینشی درباره نحوه شکلگیری تفاوتهای جمعیتی در فضاهای مهاجرت و دیاسپورا فراهم میآورد؛ فضاهایی که تحت تأثیر بازارهای سرمایهداری و استعماری جهان شکل گرفتهاند و خوانندگانی را هدف گرفتهاند که شیفته داستانهای مهاجرت، تبعید و فرودستی هستند.
در «پرسپولیس»، شخصیتهای مسلمان به صورت کلیشهای و به مثابه بیگانگان دشمن نسبت به امنیت درونی فضای خانواده ساتراپی به تصویر کشیده میشوند؛ در حالی که خانواده ساتراپی با ذهنیت فرانسوی/غربی و برتری فرهنگی نسبت به طبقات اجتماعی پایینتر اشتراک پیدا میکند. این استراتژیهای بازنمایانه، ناسیونالیسم گسلنده (dislocative nationalism) ایرانی را،که شکل حادّ آن در جماعت «پهلویپرست»دیده می شود، با گفتمان نئو-جمهوریخواه فرانسوی در مورد شهروندی «خوب» ادغام میکند که جمعیتهای مسلمان و عرب مهاجر در اروپا را طرد مینماید.
از «پرسپولیس» تا «پروژه اینترنشنال»؛ تصویری که به واقعیت تبدیل شد
مرجان ساتراپی شاید خود را راوی رنجهای ایران بداند، اما آثارش در نهایت به روایتی خدمت کردهاند که بیش از آنکه ایرانیان را فهمپذیر کند، آنان را برای مخاطب غربی بیگانه، مسئلهدار و سزاوار قضاوت جلوه میدهد. تصویری که مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و در نهایت، نه فقط یک نظام سیاسی، بلکه یک ملت را در جایگاه «دیگری» قرار میدهد. مسئله فقط نقد حکومت نیست؛ مسئله این است که چه تصویری از یک ملت در ذهن جهان ساخته میشود. تصویری که ساتراپی در ساخت آن مشارکت داشت، در نهایت با پروژهی اینترنشنال کامل شد و ایرانِ این روزها را ساخت.
آنچه نگرانکننده است، تأثیر بلندمدت فرهنگی «پرسپولیس» بر شناخت غرب از ایران است. مخاطب غربی که هرگز پایش به ایران باز نشده، با تماشای «پرسپولیس» احساس میکند تمام حقیقت ایران را فهمیده است؛ غافل از اینکه تصویری که دیده، تصویری تکبعدی، سیاهوسفید و آغشته به نگاه شرقشناسانه است. در این تصویر، خبری از پیچیدگیهای جامعه ایران، تنوع قومی و مذهبی، ظرفیتهای فرهنگی و هنری، و مردمی نیست که با وجود همه محدودیتها، زیباترین جلوههای زندگی و همبستگی را آفریدهاند.
رسانههای غربی هم در بازتولید این تصویر نقش فعالی داشتهاند. بیبیسی فارسی در گزارش خود از درگذشت ساتراپی، «پرسپولیس» را «روایت سرکوب سیاسی دوران پهلوی و همچنین دوران تاریک و دردناک سالهای آغازین جمهوری اسلامی» خوانده است. عباراتی از این دست نه تنها نگاه سیاهنمایانه را تأیید میکنند، بلکه آن را به عنوان حقیقتی مسلّم به مخاطب القا میکنند.
میراثی که نیازمند بازخوانی است
ساتراپی در مصاحبهای طنزآمیز گفته بود که خدا آنقدر مشغول تماشای «بریکینگ بد» است که نمیتواند به موقع به مرجان برسد. شاید این طنزِ سیاه بهترین تمثیل باشد برای وضعیت روشنفکران مهاجری که در بازنمایی سرزمین مادری خود، گاهی چنان درگیر جلب رضایت مخاطب غربی میشوند که از یاد میبرند حقیقت ایران بسیار بزرگتر و پیچیدهتر از آن است که در قالب دوگانههای سیاهوسفید یک کمیکاستریپ بگنجد.
مسئله هرگز نقد حکومت نبوده و نیست. نقد سیاسی بخشی جداییناپذیر از زیست روشنفکری در هر جامعهای است. اما وقتی این نقد به ابزاری برای دیگریسازی از یک ملتِ ۸۵ میلیونی تبدیل میشود و خوراک فکری برای سیاستهای تقابلی غرب فراهم میکند، آنگاه زمان آن رسیده که از خود بپرسیم: آیا «پرسپولیس» بیش از آنکه صدای «آزادی» باشد، صدایِ کلیشهی «دیگری-ساز» غربی که توجیهگر استعمار است، نبوده است.
ساخت «نوستالژی پهلوی» در لفافه «نقد چپگرایانه»
آنچه ساتراپی در «پرسپولیس» بنیان نهاد، بعدها به جریان قدرتمندی تبدیل شد که نه فقط حکومت را نقد میکرد، بلکه یک «ذهنیت دوگانهانگارانه» از تاریخ ایران را نهادینه ساخت: بهشت پیش از انقلاب در برابر جهنم پس از انقلاب. پارادایمی که سلطنتطلبان بعدها با بودجههای میلیاردی و شبکههای ماهوارهای آن را به سلاحی تمامعیار علیه هویت ایرانی-اسلامی تبدیل کردند.
«پرسپولیس» و تولد یک پارادایم دوگانه
ساتراپی در «پرسپولیس» روایتی شخصی و احساسی از زندگی خود را ارائه میدهد، اما این روایت ناخواسته به بازتولید یک تقابل سادهانگارانه دامن میزند. در این روایت:
ایرانِ دوران پهلوی (با وجود تلویحی بسیار رقیقی از نقد ساواک و فساد) عمدتاً به عنوان دوران «مدرنیته»، «آزادیهای نسبی» و «سبک زندگی غربی» بازنمایی میشود.
ایرانِ پس از انقلاب، بهویژه سالهای اولیه آن، به مثابه «جهنم» نظارت بر پوشش، سرکوب سیاسی، و تاریکی مطلق به تصویر کشیده میشود.
این قالببندیِ روایی، هرچند شاید در قصد اولیه ساتراپی نبوده، ریشههای یک گفتمان ناسیونالیستیِ تمامعیار را شکل داد که بعدها توسط رسانههای سلطنتطلب چون «منوتو» به شدت به مخاطبان القاء شد. آنها توانستند با روایت «بهشت گمشده پهلوی»، شکافهای هویتی را به منبعی برای تولید کینه و نیهیلیسم جمعی تبدیل کنند. تحقیقات نشان میدهد شبکه «منوتو» با مستندهای بازسازیشده خود، تصویری ایدهآل از دوران پادشاهی پهلوی را رواج داده و «خاطره جمعی» را در جهتی تجدیدنظرطلبانه بازتولید میکند.
متناقضنمایی تاریخی: روایت چپ با پیامد راست افراطی
تناقض آشکار ساتراپی در اینجا رخ مینماید. او با گرایشهای چپگرایانه و ضداستعماری (مخالفت با سلطه غرب و نقد شاه)، ابزار روایی را در اختیار جریانی راستگرا و سلطنتطلب قرار داد.
طلیعهدار ناخواسته: ساتراپی بهعنوان یک مهاجر چپگرا، انقلاب را عمدتاً از دریچه محدودیتهای فرهنگی (اجبار حجاب) و سرکوب سیاسی روایت کرد. این روایت، بدون پرداختن به ساختارهای طبقاتی وابسته به غرب در دوران شاه، به دامن زدن به این توهم دامن زد که «تنها راه رسیدن به آزادی، بازگشت به دوران پیش از انقلاب است.»
بنیانگذاری گفتمان رسانهای: در ادامه، شبکههایی چون «منوتو» و «اینترنشنال» با استفاده از همین دوگانه «آزادیِ پهلوی در برابر عقبماندگیِ جمهوری اسلامی» توانستند در میان بخش بزرگی از جوانان نسل جدید، «نوستالژیِ بدون تجربه» ایجاد کنند. آنها نسلی را تربیت کردند که هرگز شاه را ندیده، اما او را نماد آزادی میدانند و در مقابل، نسبت به همه ارزشهای ایرانی-اسلامی کینهای عمیق پیدا کردهاند.
از روایت تا واقعیت: نیهیلیسم ویرانگر در خیابانها
این فرآیندِ تخریب هویت ملی در نهایت به ظهور نوعی نیهیلیسم تهاجمی انجامید که خود را در رویدادهای اخیر به نمایش گذاشت. اعتراضاتِ دیماه ۱۴۰۴، که با شعارهایی همچون «این آخرین نبرده / پهلوی برمیگرده» همراه بود، نه فقط خواستار تغییر سیاسی بودند، بلکه به نمادی از یک خلأ هویتی عمیق تبدیل شده بودند؛ نسلی که جز «نفرت از وضع موجود» و «نوستالژیِ دروغین از گذشتهای که در آن نبوده» چیزی نداشت. در چنین فضایی، حتی نقد مشروع اجتماعی نیز جای خود را به خشونت کور و نابودی نمادهای ملی و مذهبی میدهد.
جمعبندی
بدون انکار رنجهای واقعی مردم در دورههای مختلف تاریخی، باید پذیرفت که روایتهای تکبعدی و سیاهنمایانه، حتی با نیت خوب، میتوانند به جریانی تبدیل شوند که تمامیت و هویت یک ملت را هدف قرار میدهد. ناخواسته، «کودک انقلاب» دیروز، به معمار فکری «جنگطلبان تبعیدی» علیه ایران امروز تبدیل شده بود.