به گزارش مشرق، از همان نوجوانی کدخدامنش بود و فامیلها روی بزرگی و مشورت با او حساب باز میکردند. برای کمک به افراد نیازمند شبهای زمستان چرخدستی مغازه پدرش را پر میکرد از لبو و باقالی تا با فروش آنها مخارج خانوادههای مستمند را تأمین کند.
سردی زمستان و گرمی تابستان او را از پا در نمیآورد و شبهای گرم تابستان را هم به فروش آبمیوه مشغول میشد. حسن خوانساری همان نوجوانی بود که دغدغه کمک به دیگران تا آخرین لحظه زندگی در اولویتش بود.
این انسان نیکسرشت در ۴۵سالگی در محل کارش در محله دیلمان شهر ری (سپاه سیدالشهدا)بر اثر حمله موشکی اسرائیل در جنگ ۱۲روزه به شهادت رسید و به برادر شهیدش پیوست.
به محرومان کمک میکرد
از قدیم گفتهاند غم مرگ برادر را برادرمرده میداند، اما بهنظرم مظلومیت هر جا که فریاد بزند دل آدم به درد میآید. بغض تلخ مجید خوانساری، برادر شهید حسن خوانساری را هم وقتی از برادر میگوید، میشود فهمید: «حسن از دوران نوجوانی هم کار میکرد هم درس میخواند و در همان ۱۶سالگی از درآمدش به محرومان کمک میکرد.
چند تا همسایه نیازمند داشتیم که برادرم برایشان ارزاق میخرید یا کمک مالی نقدی به آنها میداد. مدرسه که میرفتیم همکلاسیهایمان از بچههای همسایه بودند و همدیگر را میشناختیم، برای همین وقتی در مدرسه با کفش کهنه، دمپایی یا شلوار پاره میآمدند، مدیر با آنها دعوا میکرد.
حسن میرفت دستفروشی و برای این بچهها کفش و لباس میخرید. یک چرخدستی داشتیم که با همان چرخ شبها میرفت جلوی مغازه پدرم؛ زمستانها باقالی و لبو میفروخت و تابستانها آبآلبالو، آبزرشک و... .» مجید حرفهایش را اینگونه ادامه میدهد: «همیشه معتقد بود که بچه شیعه باید آگاه باشد به علم روز به همه توصیه میکرد که اهل مطالعه باشند.
همین کمکی که به بچهها میکرد غیر از من هیچکس حتی پدر و مادرمان هم نمیدانستند. اهل ریا نبود. خانواده فکر میکردند درآمد حاصل از کارش را پسانداز میکند.»
۴شبانهروز زیرآوار بود
مجید خوانساری در لابهلای حرفهایش از دیگر برادر شهیدش هم حرف میزند: «حسن هم مانند دیگر برادر شهیدم محمد خصوصیات بارز و ویژهای داشت. اگر در خانه دو تا وسیله داشتیم که مثل هم بود، محمد یکی از آنها را به نیازمندان میداد.
بیشتر سنگصبور پدر و مادرم بود. او درسال ۱۳۹۱در یک سلسله عملیات در شرق کشور دچار موج شدید انفجار در حمله اشرار تروریست شد و به شهادت رسید.
محمد هم پاسدار بود و شهادتش افتخار ما و با شهادت حسن هم این افتخار برای خانواده دوچندان شد.» وقتی همکارانش به مجید خبر میدهند که بچههای سپاهسیدالشهدا زیر آوار ماندهاند و سردار حسن هم جزو آنهاست، مجید همراه پدر و مادر و خواهرشان به محل کار حسن میروند.
او شب واقعه را اینطور تعریف میکند: «۳روز و ۴شب فقط آوار برمیداشتند. هر چه به پدر و مادرم اصرار میکردند که آنجا نمانند و به خانه بروند، اما هیچکدام راضی به رفتن نشدند و همان جا ماندند.
۱۱نفر را با کمک همکارهای سپاه از آوار بیرون کشیدیم. بالاخره آخرین نفر پیکر برادرم بود. مادرم تا پیکرش را از دور دید از حال رفت و او را به بیمارستان منتقل کردند.»
همه از او مشورت میگرفتند
رقیه حسین، مادر شهیدان محمد و حسن ۶۳ساله، از آخرین دیدار با جگرگوشهاش میگوید: «حسن شب قبل از شهادتش دم غروب آمد خانه و گفت: وسیلههایم را آماده میکنم؛ چون فردا آمادهباش هستیم. شب را پیش من ماند.
ساعت ۲:۳۰صبح بیدار شدم دیدم حسن دارد نماز میخواند. دلشوره عجیبی داشتم و خوابم نمیبرد. تا خود صبح مشغول دعا و نماز بود. ۶صبح که میخواست برود سر کار او را از زیر قرآن رد کردم. بعد از ساعت ۹صبح خبری از او نداشتیم تا پسرم مجید متوجه شد و به ما خبر داد.» مادر
ناخوش احوال است اما برای گفتن از پسرش کم نمیآورد: «همیشه بهدنبال این بود که ما را خوشحال کند. برای زن و بچهاش هم کم نمیگذاشت. هر جا میرفت حنانه را چون بابایی بود با خودش میبرد، اما زینب به مادرش وابسته بود.
الان روحیه حنانه به هم ریخته است. هر زمان که سر مزار پدرش میرویم میگوید: چه میشود این شیشه را از روی مزار بابا بردارید تا او را ببینم و بغلش کنم. پسرش هم تمام غصهها را در خودش میریزد و فقط سکوت میکند.»