کد خبر 1778454
تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۵:۴۰

پدر شهیده ۳ سالۀ اغتشاشات می‌گوید: ملینا را روی دستم گرفتم و دویدم به سمت مادرم؛ گفتم ملینا ترسیده و بی‌هوش شده است و این در حالی بود که خون دخترم روی دستم جاری شده بود.

به گزارش مشرق، بغض آسمان کرمانشاه از سوگ دختر سه‌ساله ایران ترکیده است؛ این روزها کمتر کسی هست که با یاد «ملینا» جگرش آتش نگرید.

امروز در این روز بارانی مهمان‌ خانه ملینا شدیم. دختر بی‌گناه کرمانشاهی که از کینه آشوبگران در امان نماند و به شهادت رسید.

مادربزرگ ملینا با آه و بی‌تابی مدام تکرار می‌کند «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را...»

مادربزرگ دست‌هایش را می‌فشارد که دست ملینا مدام در دستش بوده و چند روزی‌ست که گرمی دست نوه‌اش را دیگر احساس نمی‌کند.

از جای خالی اولین نوه خانواده می‌گوید که گوشه گوشه خانه پر از خاطراتش است، از شیرینی زبان‌هایش که با همان زبان کودکانه می‌گفت «مادرجون قربونت برم، دورت بگردم»

الهی مادرجون قربون ملینایش بره که چادر سرش می‌کرد و کنارم نماز می‌خواند به نماز خواندن می‌گفت «صلوات» بخوانیم.

در گوشه‌ای دیگر از این خانه؛ پدر و مادر جوان بی‌تاب هستند نمی‌توانند دوری دختر شیرینی زبانشان را تحمل کنند.

مادر زیر لب زمزمه می‌کند: خون دختر کوچلوی سه‌ساله‌ام به ناحق ریخته شده، گناه دختر من چی بود. خدایا! چه‌کار کنم، کجا برم، چگونه این دوری را تحمل کنم.

چند روزه دخترم تنها است، ملینا از تنهایی می‌ترسد...

ملینا می‌خواست خانم دکتر شود

با نگاهی به عکس تولد ملینا، ادامه می‌دهد: من و احسان سال ۱۳۹۴ با هم ازدواج کردیم بعد از هفت سال در بیست‌وهفتم مردادماه سال ۱۴۰۱ خداوند، ملینا را به ما هدیه داد.

۲۲ساله بودم که مادر شدم. کلی ذوق و شوق داشتم، الان ۲۵ ساله‌ام؛ داغ ملینا شیرین‌زبان را دارم... چکار کنم کجا بروم...

هر روز کلمه‌ای تازه یاد می‌گرفت، خودش می‌گفت می‌خواهم دکتر شوم اسباب‌بازی‌های پزشکی خریده بود، خانم دکترم با آن‌ها ما را معاینه می‌کرد.

دخترم شام نخورده از خانه زد بیرون، به‌خدا چند روزه خودم هم نمی‌توانم لب به چیزی بزنم، گلوی دخترم خشک است.

مادر با دخترش حرف می‌زند: ملینا مادربزرگ برایت غذایی که دوست داشتی پخته، بلند شو، دردت به جانم تو غذا نمی‌خوری من چطور بخورم.

اشک‌ها به بابا احسان امان نمی‌دهد که سخن بگوید. احسان خواهر ندارد، ملینا هم خواهرش بود هم دخترش. دخترها چقدر برای باباها خودشان را لوس می‌کنند، مخصوصاً ملینا جان که بابایی هم بود.

بابا احسان راننده تاکسی است، می‌گوید: به محض اینکه صدای دزدگیر ماشینم را می‌شنید خودش می‌دوید که به استقبالم بیاید. با همان شیرین‌زبانی‌اش بدون اینکه کسی چیزی بهش بگوید بغلم می‌پرید؛ می‌گفت «بابا خسته نباشی... قربونت برم می‌دونی خیلی دوستت دارم»

دختر کیف و کفش قرمزیم؛ کلمات خوب ادا نمی‌کرد ولی ما خودمان کاملاً می‌فهمیدیم چه می‌گوید.

عادت شبانه‌مان بود که هر شب چه خسته باشم چه نباشم باید حتماً ملینا را برای خرید خوراکی بیرون می‌بردم، تابستان‌ها یک شب نبود که پارک نرود.

عادت همیشگی بابا و دختری‌

پنجشنبه‌شب هم به همان عادت همیشگی بابا و دختری‌مان؛ برای خریدن خوراکی رفتیم بیرون، البته برادرش آرسام هم شیرخشک نداشت و خودش هم سرما خورده بود. گفتم برویم شربت سرماخوردگی و شیرخشک هم بخریم. برگشتنی خوراکی هم می‌خریم.

مادرم هم با ما آمد. صدای تیراندازی از سر خیابان بلوار می‌آمد، می‌گفت «مادربزرگ از صدای تیر می‌ترسم»، مادرم هم دل‌داریش می‌داد که دردت به جانم ترس ندارد با ما کاری ندارند.

ماشین تو کوچه پارک کردم، شلوغ بود.

دست ملینا در دستم، سر کوچه داشتیم راه می‌رفتیم که یکدفعه در یک لحظه از پشت به ملینا زدند، نمی‌خواستم باور کنم. باورش سخت بود.

ملینا را روی دستم گرفتم دویدم به سمت مادرم. گفتم ملینا ترسیده بی‌هوش شده. خون دخترم روی دستم ریخته بود.

مادرم بغلش کرد، خونی شد. نمی‌دانم به هر طریقی بود خودم را رساندم بیمارستان. ولی دخترم جان نداشت همان لحظه تمام کرده بود. من نمی‌خواستم باور کنم. الان هم باور ندارم، ملینا برای من زنده است. چند روز است وقتی آرسام را صدا می‌زنم، ملینا را نیز صدا میزنم می‌گویم «ملینا بابا!»

ملینا کجایی؟ چند روز است دنبالت می‌گردم!

بابا احسان طاقت نمی‌آورد. بغضش می‌شکند. عکس ملینا را بغل می‌کند به آرامی با دخترش حرف می‌زند: «ملینا دردت به جانم کجایی، چند روزه دنبالت می‌گردم، شب‌ها می‌خوام ببرمت فروشگاه خوراکی بخریم، چند روزه می‌رم همان پارکی که شب‌های تابستان می‌بردمت تا بازی کنی. ملینا دیگه به بابا زنگ نمی‌زنی دردت به جانم. ملینا داره باران می‌باره تو از باران می‌ترسی. بیا تو بغل بابا.»

خون ملینا روی کاپشن صورتی‌اش تازه است و کلاهی که به آن گلوله خورده، آخرین یادگاری‌های بابا احسان از دخترش است که برایش به جا مانده.

بابا یادگاری‌های به‌جا مانده ملینا را بلند می‌کند و با صدایی رسا و محکم می‌گوید: ملینا سند مظلومیت کشور و وطنم است. ملینا هیچ گناهی نداشت. در یک لحظه مقابل چشمانم پرپر شد و به شهادت رسید. هموطن بچه سه‌ساله را نمی‌کشد. معترض از اغتشاشگر جدا است.