کتاب ناگفته ها - حمید داودآبادی - نشر شهید کاظمی - کراپ‌شده

سریع دست در جیب بردم و کارت داخلی دانشگاه امام حسین (ع) را در آوردم و رفتم جلوی در. دژبان گفت: «مگه نشنیدید که هیچکس حق نداره خارج بشه؟ لطفاً تشریف ببرید محل کارتون.»

گروه جهاد و مقاومت مشرق - حمید داودآبادی تاکنون کتاب های متعددی با محتوای خاطراتش از جنگ تحمیلی منتشر کرده است. این رزمنده و نویسنده دفاع مقدس در همان سالهای اولیه پس از جنگ، خاطراتی را با عنوان «یاد یاران» منتشر کرد که مورد استقبال مقام معظم رهبری قرار گرفت. همین استقبال از سوی مخاطبان هم تکرار شد و داودآبادی تصمیم گرفت انرژی مضاعفی را برای نوشتن کامل خاطراتش صرف کند. او حتی خاطرات زمان انقلابش را هم با جزئیاتی مثال زدنی به خاطر داشت و بخش زیادی از آنها را در کتابی به نام «چادر وحدت» منتشر کرد.

اخیراً هم مجموعه ای ۱۱ جلدی از خاطراتش را با نام «انقلاب، جنگ، صلح» به نشر یازهرا سپرده است که تا کنون چند جلد از آنها چاپ و منتشر شده است.

داودآبادی اما به این خاطرات بسنده نکرده و برخی از خاطرات منتشر شده در فضای مجازی که عمدتاً به بعد از جنگ مربوط می شد را در کتابی به نام «ناگفته ها» گردآوری کرده و از سوی انتشارات شهید کاظمی به بازار کتاب ارائه داده است.

این کتاب، حاوی ۱۰۴ خاطره به همراه عکس و همچنین نمایه ای از شهیدان و نشانی مزار آنها در انتهای کتاب است.

کتاب «ناگفته ها» را نشر شهید کاظمی در ۳۲۸ صفحه با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه و با قیمت ۳۰,۰۰۰ تومان به بازار نشر فرستاده است.

آنچه در ادامه می خوانید، برشی از این کتاب، درباره خاطرات داودآبادی از روز ۱۴ خرداد سال ۱۳۶۸ و رحلت حضرت امام (ره) است.

یکشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، تهران ساعت ۷ صبح تلویزیون که فقط تلاوت قرآن پخش می کرد، با اعلام اخبار ساعت ۷، گوینده خبر گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون، روح بلند رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست!»

داشتم می مردم. می خواستم مثل دختران پدر مرده، بر صورت خود چنگ بکشم و جیغ بزنم؛ ولی جلوی صدیقه با این اوضاع و احوالش، نمی شد. سریع لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون تا بروم ستاد مرکزی سپاه. کوچه ها خلوت بود. سوار بر موتور، رفتم طرف ستاد مرکزی جلوی در، چند نفر داشتند دیوارها را سیاه پوش می کردند و تصاویری از امام میان آنها می چسباندند. وارد ساختمان که شدم، در اتاق ها بسته بود. گفتند همه باید در حسینیه ستاد جمع شویم. داخل حسینیه شلوغ بود. تلاوت قرآن عبدالباسط از بلندگو پخش می شد. همه آرام گریه می کردند.

چند معرفی کتاب دیگر هم بخوانیم:

چند دقیقه با کتاب «باخ»؛ / ۶۲

چرا می‌خواستند «حاج ابراهیم» را از سپاه اخراج کنند؟ + عکس

چند دقیقه با کتاب «شیر دارخوین»؛ / ۶۰

ازدواج «جواد فری» با خمپاره / من باجناق آقای روحانی‌ام + عکس

چند دقیقه با کتاب «حلوای عروسی»؛ / ۵۹

شهید چمران ترشی چه کسی را دوست داشت؟

یکی از فرماندهان سپاه، رفت پشت میکروفون و ضمن عرض تسلیت به همه، اعلام کرد: «الان حساس ترین و خطرناک ترین زمان برای کشور است. منافقین از چند روز پیش نیروهایشان را آورده اند پشت مرزهای ما و عراق تا به خیال خودشان به ایران حمله کنند. آمریکا و همه دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامی، بیشتر از ۱۰ سال منتظر چنین فرصتی بودند؛ ولی کور خوانده اند. شما عزیزان سپاهی! با وجودی که همه عزادار هستید، باید توجه داشته باشید که وظیفه مهمی بر دوش خود دارید. برای همین، از امروز تا اطلاع ثانوی، آماده باش ۱۰۰ درصد اعلام می شود. همه باید در محل کار خود حاضر باشند. از همین الان، هیچکس حق ندارد از ستاد خارج شود. تدارکات برای استقرار شبانه روزی نیروها امکاناتی آماده کرده است.»

با تعجب برگشتم رو به ابراهیم از همکارانم گفتم: «یعنی چی؟! یعنی امام رو تشییع و تدفین کنند، اونوقت ما اینجا بمونیم که شاید یک وقت منافقین حمله کنند؟! مگه اینجا مرزه؟

- خب پس چی؟ مثل اینکه گفت آماده باش ۱۰۰ درصده. میدونی یعنی چی؟

- نه من نمی دونم آماده باش یعنی چی. من باید برم تشییع امام، حتی اگر به قیمت اخراجم از سپاه تموم بشه.

چند دژبان جلوی در ایستاده بودند و اجازه خروج به کسی نمی دادند. مانده بودم از کجا و چه جوری از در بروم بیرون. ناگهان فکری به ذهنم رسید. سریع دست در جیب بردم و کارت داخلی دانشگاه امام حسین (ع) را در آوردم و رفتم جلوی در. دژبان گفت: «مگه نشنیدید که هیچکس حق نداره خارج بشه؟ لطفاً تشریف ببرید محل کارتون.»

درحالی که کارت را نشان دادم، خیلی عادی گفتم: «خدا پدرت رو بیامرزه. من الان باید سریع خودم را به دانشگاه امام حسین معرفی کنم وگرنه برام غیبت می زنند.»

فرمانده دژبانی که آمد، نگاهی به کارت انداخت و پرسید کدام قسمت دانشگاه هستم، جواب که دادم، به اجبار در را باز کرد و رفتم بیرون. پشت سرم واویلایی به پا شد که همه می خواستند بروند بیرون.

سریع رفتم مسجد محل، همه جمع بودند. مانده بودیم چه کار کنیم. شنیدیم قرار است پیکر امام را برای وداع مردم، به مصلا بیاورند.

شب، صدیقه را سوار موتور کردم و دو نفری رفتیم مصلا. باوجود تاریکی و شب، دریای انسانی بود که موج می زد. انگار همه ایران در مصلا جا شده بودند. آن وسط، روی بلندی، اتاقک شیشه ای قرار داشت که پیکر امام را داخل آن گذاشته بودند. جمعیت همچون پروانه، به دور شمع وجود پیکر امام می چرخیدند. هر دسته و گروه برای خود نوحه ای می خواند. بلندگو هم برای خودش تلاوت عبدالباسط را پخش می کرد.

تا آنجا که جا داشت، جلو رفتیم. چشممان به یخچال نورانی ای بود که بدن امام را داخل آن گذاشته بود. همان جا روی زمین نشستم.

شروع کردم با خود نجواکردن و گریستن: چرا؟ چرا؟ مگه قرار نبود بمونی تا امام زمان بیاد؟ پس ما پشت سرکی توی قدس نماز بخونیم؟ همین طور که داشتم نجوا میکردم، ناگهان یاد خوابی که سال ۶۴ دیده بودم، افتادم. آه از نهادم بلند شد. گریه ام شدیدتر شد. با خودم گفتم: قربونت برم. تو که دروغ نمیگی. پس چی شد؟ مگه نگفتی سه بار من رو می بوسی؟ اون روز توی جماران که هرچی نگاهت کردم، خبری نشد. پس چی شد؟ من نمیدونم؛ حالا که تو نمیتونی من رو ببوسی، من باید سه بار تورو ببوسم.

ساعت حدود ۲ نیمه شب بود که خسته و نالان، برگشتیم خانه.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس