کد خبر 48955
تاریخ انتشار: ۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۴:۲۵

در هر صورت، آدم اگر يک ذره عقل و منطق داشته باشد جاي نگراني براي بنده و شما و صدا و سيما نيست. اگر هم نداشته باشد... حماقت گناه بزرگي‌ست!

گروه فرهنگي مشرق- آدم‌هاي احمق، اگر هم به فرض، خودشان آدم‌هاي خوبي باشند، کارها و تصميمات‌شان خوب نيست. اکثر مصيبت‌هاي تاريخ را آدم‌هاي احمق به وجود آورده‌اند، يا تکميل کرده‌اند. در روايتي شنيدم خود ناداني و حماقت گناه است. اگر روايت درست باشد واقعاً حرف عجيبي‌ست. چون همه ما هنگام عذرخواهي از هر اشتباهي معمولاً مي‌گوييم: نمي‌دانستم، نفهميدم، شما ببخشيد! يعني ناداني را به نوعي موجّه مي‌دانيم. ظاهراً خيال مي‌کنيم جهل و ندانستن مي‌توانند هر گناهي را تبرئه کنند. حالا اگر خود ناداني و نفهميدن گناه باشد بايد چه کرد؟ بگذريم...
از همان سال‌هاي آغاز انقلاب، مخصوصاً در کارهاي فرهنگي يک نهضتي راه افتاد به اسم اسلامي کردن هر چيزي. مثلاً در برابر سينماي مستهجن داخلي و خارجي، سينماي اسلامي درست کردن. مدرسه اسلامي، دانشگاه اسلامي، تفريحات اسلامي و الي آخر. مي‌گفتند روابط نامشروع زن و مرد گناه است، ما با ازدواج آن را اسلامي کنيم. آب‌جو چند درصد الکل دارد و حرام است، ما ماءالشعير اسلامي درست کنيم. دردسرتان ندهم، با اين فرمول هرچيزي را نمي‌توان اسلامي کرد. «ربا» حرام است، اسلامي و غيراسلامي ندارد. رشوه، لواط، دروغ، دزدي و امثالهم که اسلامي و غيراسلامي ندارد. هرچيزي را نمي‌توان با چسباندن قيد اسلامي مشروع کرد. شما به محض اينکه به هر بهانه‌اي و در هر شرايطي براي خودِ پول، پول دادي يا گرفتي، اين ربا و اعلام جنگ با خداست. اين واقعاً احمقانه است که به جوان‌ها بگويي، شما به سمت عرفان سرخپوستي گرايش پيدا نکن، خودمان عرفان اسلامي داريم. اينجا معلوم مي‌شود که طرف اصلاً نمي‌داند «عرفان» يعني چه. نمي‌فهمد رياضيات و شيمي مباح و غيرمباح، حلال و حرام دارد، اما اسلامي و غيراسلامي ندارد. نمي‌فهمد ايمان، ايمان است، مسيحي و اسلامي ندارد. مؤمن مسلمان، يا مؤمن مسيحي داريم، رياضي‌دان مسلمان و غيرمسلمان داريم، اما خود ايمان و رياضيات اسلامي و غيراسلامي ندارد. (چون «علم» يک نوع نعمت است، مثل باقي نعمت‌هاي الهي) براي ما که با الفباي چيني يا زبان لاتين آشنايي نداريم، ترجمه شعر حافظ يا رکيک‌ترين فحش‌هاي ناموسي به خط چيني نوشته شده، يا به زبان لاتين گفته شده باشد، يکي‌ست. ما اينقدر متوجه مي‌شويم که احتمالاً اين کلمات به الفباي چيني يا زبان لاتين است. حالا معني کلمات چيست، خدا مي‌داند. آيا مي‌شود گفت هرچه با الفباي چيني نوشته شده باشد نقشه گنج است يا نيست؟ ما که ايراني هستيم اکثر چيني‌ها را فقط چشم‌بادامي مي‌بينيم و زرد پوست. خيال مي‌کنيم بچه‌هاي يک مدرسه چيني همه شبيه يکديگرند. اما چيني‌ها بالاي ميليارد جمعيت دارند و همه‌شان هم يکديگر را تمايز و تشخيص مي‌دهند. اين طور نيست که يک پسر بچه چيني به چند ميليون آدم بگويد عمو يا خاله!
مکاتب علوم تجربي تفاوت‌هايي با هم دارند. اين تفاوت‌ها و تنوع‌ها هرچه بالاتر مي‌آيد، مثلاً در فلسفه بيشتر است. دو فيلسوف پيدا نمي‌کنيد که واقعاً فيلسوف باشند (نه فلسفه‌دان) و با يکديگر اساساً اختلاف نداشته باشند. در عرفان اين تنوع به مراتب بيشتر است. تا جايي که فرمود به تعداد نفوس راه براي سلوک به حقيقت وجو دارد.
خلاصه مکاتب عرفاني هم براي امثال حقير همين حالت را دارند. مثل الفباي چيني هستند. ما خيال مي‌کنيم هر حرفي عارفانه باشد لابد خوب است. هر عارفي لابد بهشتي است. اما اصلاً اينطور نيست. خيلي از مثلاً عرفا، براي دست يافتن به آن جنس معرفت و شهود مجبور مي‌شوند روح خود را به شيطان بفروشند. نمايشنامه «فاستوس» يادتان هست؟ کسي که مي‌خواست براي پي بردن به راز کائنات روح خود را به شيطان بفروشد... بسياري از عرفاي اسلامي از کشف و کرامات اکراه دارند. نه اينکه تعارف کنند، اصلاً وحشت دارند! مي‌دانيد چرا؟
مثلاً فرض کنيد در مترو کنار يک آدم ورزشکار و بسيار قوي و نيرومند ايستاده‌ايد. قطار گاهي ترمز مي‌کند، به چپ و راست دور مي‌زند، کساني از اطراف هُل مي‌دهند و... خلاصه ناخواسته پايتان را روي پاي آن ورزشکار مي‌گذاريد. معمولاً عذرخواهي مي‌کنيد و معمولاً طرف عذر شما را مي‌پذيرد. چون کار شما از روي عمد نيست. ندانسته و نخواسته اشتباه مي‌کنيد. اصلاً خيلي وقت‌ها لازم نيست عذرخواهي هم کنيد. آن «بوروس‌لي» يا غولي که کنار شما ايستاده از شما عصباني نمي‌شود. اما حالا فرض کنيد قطار کاملاً ساکن است؛ اطراف شما خلوت است. زل مي‌زنيد در چشم‌هاي يارو و پايش را لگد مي‌کنيد! يا اصلاً لگد هم نمي‌کنيد، فقط يک لحظه چپ نگاه مي‌کنيد... معلوم است يارو دکوراسيون صورتتان را پائين مي‌آورد! چون اين اشتباه را از روي عمد و آگاهي انجام داده‌ايد. اينجا طلب بخشش و توبه خيلي معني ندارد.
عارفاني که چشم برزخي دارند وضع‌شان خيلي خطرناک مي‌شود. يک لحظه اشتباه کنند بيچاره مي‌شوند. کوچکترين اشتباه اگر آگاهانه باشد ديگر ربطي به کوچک و بزرگي گناه ندارد؛ ربطي به صغيره و کبيره بودن ندارد. اينجا بزرگي و عظمت خدايي مطرح است که در مقابل او اين گناه صورت گرفته. خدا بسيار مهربان است. هيچکس نسبت به يک آدم از خداوند مهربان‌تر نيست. خدا لطف مي‌کند که به هر نمازخواني چشم برزخي نمي‌دهد. مي‌خواهد اگر بنده اشتباهي کرد قابل بخشش باشد. خداوند لطف مي‌کند که به خيلي‌ها ايمان يقيني و کامل نمي‌دهد. چون مي‌خواهد راه گريزي براي گناهان بنده‌اش باشد. اگر شما قدرت طي‌الارض داشته باشيد، ديگر خيلي مهم نيست کجا مي‌خواهيد برويد و با چه سرعتي. اين مهم است که هرجا برويد خدا حي و حاضر است. خلاصه کنم: هر آدمي در هر شرايطي اگر بخواهد کارهاي خوب انجام بدهد، اگر بخواهد راه درست برود، اگر بخواهد تسليم حق و حقيقت شود، آنقدر علم و آگاهي دارد که بداند چه بکند و کدام سمت برود...

گفت کافي‌ست سخن گفتن، گر مرد رهيد
حرف حق آنقدري هست که انجام دهيد

مشکل بسياري از آدم‌ها از جنس تقوا نداشتن است. در قرآن مي‌فرمايد «...علي نفسه بصير...؛ هر انساني به نفس خود آگاه و بصير است...» مي‌داند چه کار کرده و دارد چه مي‌کند. به مؤمن وقتي چشم برزخي مي‌دهند که موفق شده باشد نفس خود را از گناه نگه دارد. يعني اين کرامت يک نوع امداد الهي‌ست. خدا مي‌خواهد آن مؤمن در آن شرايط دشوار و مراحل سخت با دلگرمي بيشتري جلو برود. افسرده نشود که چرا هنوز نتوانسته بر شيطان نفس خودش غلبه کند. حالا اينهايي که به عشق طي‌الارض، به عشق پيدا کردن چشم بزخي و امثال اينها سراغ مکاتب عرفاني مي‌روند، با عرض معذرت، انصافاً احمق‌اند. «دون خوان» ظاهراً براي اين به «کاستاندا» مواد گياهي روان‌گردان مي‌دهد که شاگردش نمي‌تواند حصار منطق را بشکند. نمي‌خواهد آن پاي چوبين و دست و پاگيرش را کنار بگذارد. اين جوانک‌هاي بدبختي که به اسم سير و سلوک سراغ روان‌گردان‌ها مي‌روند... اصلاً مگر منطق دارند؟! يارو دو ريال عقل در کله‌اش نيست؛ يک ذره منطق و شعور در نظام فکري‌اش ندارد. اين آدم مي‌خواهد کدام تفکر منطقي‌اش را کنار بگذارد؟! اگر عقل داشت، يک بار از خود مي‌پرسيد اين قرآن، اين اسلام بالاخره حق است، يا نعوذ‌أبالله نيست؟ هزار و چهارصد سال پيش پيامبري آمد و گفت: مردم! خداي عالم، خداي اين زمين و اين آسمان‌هاي عظيم، خداي نوح و ابراهيم و صد و بيست و چهار هزار پيامبرع احد و واحد است. و من آخرين فرستاده همان خداي يگانه‌ام. مردم! زندگي شما، اين دم و دستگاه حيرت‌انگيز خلقت شما (ميلياردها سلول، ميليون‌ها کيلومتر سيم‌کشي ظريف دستگاه عصبي، ميليون‌ها کيلومتر لوله‌کشي دقيق و کامل دستگاه عروق و خون، ميليارد‌ها سلول مغزي و...) براي هفتاد-هشتاد سال نيست. شما با اين عظمت آفريده نشده‌ايد که چند روز بخوريد و بياشاميد و مواد زائد دفع کنيد و کنکور شرکت کنيد و وام ازدواج بگيريد و چک بکشيد و... بميريد و تمام! اصلاً به زندگي آدم‌ها نگاه کن! کدامشان باور کرده‌اند که فقط براي سي-چهل سال آينده دارند سگ‌دو مي‌زنند و زندگي مي‌کنند؟ مثلاً تصور کنيد يارو مهندس و مخترع است. يک خودرو ساخته که شصت و چهار عدد سوپاپ دارد و سوخت اتمي و ترمز فلان و جعبه فرمان هيدروليک و... سيصد ميليون هزينه توليدع آن وقت بگويد من اين ماشين را ساخته‌ام براي اينکه هفتاد-هشتاد کيلومتر راه برود و بعد منفجر شود! چنين چيزي شدني‌ست؟ اين مهندس عقل و شعور دارد؟
در دم و دستگاه عظيم خلقت، بين ميليون‌ها گونه جانوري و گياهي يک مورد پيدا نمي‌کنيد که بي‌خاصيت باشد. اين همه سلول و بافت و اندام‌هاي بدن، يک سلول پيدا نمي‌کنيد که بيهوده و بي‌معني باشد. چطور امکان دارد کليت اين ماجرا بي‌معني باشد؟ هيچ فيلسوفي، هيچ عارفيع هيچ روان‌شناس و روانکاوي نمي‌تواند کوتاه بودن زندگي آدم‌ها و «مرگ» را توجيه کند – اگر قيامتي نباشد. قرآن مي‌فرمايد به آسمان‌ها نگاه کن! دوباره نگاه کن! ببين يک ذره «فتور» يک فرمول اشتباه مي‌بيني؟ يک الکترون پيدا مي‌کني که بگويد من سرم گيج رفت؟ خسته شدم و نمي‌خواهم بچرخم!؟
عرفان سرخپوستي – ظاهراً همين مقدار که کتاب‌هاي «کاستاندا» مي‌گويد – دروغ نيست. البته براي يک بچه مسلمان سلوک و تلاش براي سلوک به اين شيوه، يا هر شيوه بيگانه ديگري حرام است. اصلاً احمقانه است و... بگذريم. ظاهراً بخش عمده‌اي از مهارت‌هاي جادوگران سرخپوست در راه «مرگ اختياري»ست. اينطور که کاستاندا مي‌گويد، اينها به جاي اينکه همت اصلي‌شان رسيدن به تکامل روحي باشد، عجله دارند که زودتر وارد دنياي برزخ شوند. يعني تکامل روحي را اينقدر به دست مي‌آورند که بتوانند وارد عالم برزخ شوند. آنجا چه بلايي سرشان مي‌آيد؟ خدا عالم است. البته حضرت حق (جل جلاله) کريم، بخشنده، رئوف و مهربان است. بر خود فرض فرموده که رحمتش بر همه چيز سبقت بگيرد. براي همين «رحمت» است که آفرينش به وجود مي‌‌آيد. وگرنه او سبحانه و تعالي که مطلقاً صمد و غني و بي‌نياز است. خلاصه به گمان حقير، خداوند کريم‌تر از آن است که اجداد سرخپوستان را هدايت نکرده باشد. دين فقط يکي‌ست و يکي بوده و آن اسلام است. از تمام اينها گذشته، خنده‌دارتر از همه اين حرف‌ها اين است که بنابر تصريح و تأکيد مکرر «دون خوان» و «دون خونارو» و ديگر بزرگان اين عرفان، سلوک به طريقه سرخپوستي فقط و فقط براي افرادي خاص مقدور است. آن هم «ناوال» اگر کسي را به اشاره «روح» ببيند و انتخاب کند و چه و چه و... هزار دنگ و فنگ. يارو اگر عرفان سرخپوستي را جدي مي‌گيرد که نبايد سرخود اقدام کند. اگر نمي‌گيريد... اين چه مسخره‌بازي‌اي‌ست؟! بالاخره يا درست است، يا نيست. در هر دو صورت، آدم اگر يک ذره عقل و منطق داشته باشد جاي نگراني براي بنده و شما و صدا و سيما نيست. اگر هم نداشته باشد... حماقت گناه بزرگي‌ست!
والسلام

 

نعمت الله سعيدي

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس