سرویس جهاد و مقاومت مشرق- «محمدمهدی مینایی» ۱۱ ساله و دانشآموز کلاس پنجم دبستان مدرسه «شجره طیبه» در میناب بود؛ کودکی که به گفته پدرش، همه زندگی خانواده محسوب میشد. پدر او «عباس جنگچی مینایی» که با کار روزانه در نانوایی امرار معاش میکند، حالا با صدایی بغضآلود از فرزندی میگوید که در حمله به مدرسهاش به شهادت رسید.
او میگوید: «من پدر کودک شهید محمدمهدی مینایی هستم؛ دانشآموز کلاس پنجم مدرسه “شجره طیبه”. شغلم نانوایی با دستمزد روزانه است و خدا را شکر زندگی متوسطی داشتیم. محمدمهدی برای من همه چیز بود؛ هم پسرم بود، هم دوست و رفیقم. در کار به من کمک میکرد و حتی حسابوکتاب دخلوخرج را به او میسپردم، چون هوش بالایی داشت.»
به گفته پدر، محمدمهدی تنها فرزند خانواده بود و در میان اقوام، همسایهها و معلمانش به خوشاخلاقی و ادب شناخته میشد. او به مسجد رفتن و تلاوت قرآن علاقه زیادی داشت و اغلب با صدایی رسا و عربی فصیح قرآن میخواند.
کودکی که با قرآن شناخته میشد
پدر این کودک شهید درباره ویژگیهای فرزندش میگوید: «محمدمهدی فقط فرزندم نبود؛ همه امید و دلخوشی زندگیام بود. بسیار مهربان، باهوش و دوستداشتنی بود. در کلاسهای آموزش زبان انگلیسی شرکت میکرد، قاری خوب قرآن بود و میان همسایهها، اقوام و آشنایان محبوبیت زیادی داشت.»
او ادامه میدهد: «محمدمهدی زیاد به مسجد محل میرفت، عاشق اهلبیت (ع) بود و معلمش خانم “سالاری” همیشه از موفقیت درسی، اخلاق و تعهد او تعریف میکرد. مدرسه “شجره طیبه” هم از مدارس ممتاز منطقه بود و معلمان و دانشآموزان موفقی داشت.»
پدر محمدمهدی سپس به سفر زیارتیشان اشاره میکند: «حدود هفت ماه قبل همراه کاروانی به کربلای معلی رفتیم تا حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) را زیارت کنیم. بعد هم به نجف اشرف رفتیم. در حرم امیرالمؤمنین (ع) من مشغول نماز بودم که محمدمهدی با صدایی زیبا شروع به تلاوت قرآن کرد. زائران دور او جمع شدند و بعد از پایان تلاوت، از او تعریف کردند و تربیتش را به ما تبریک گفتند.»
او میگوید: «پسرم به رهبر شهیدمان آیت الله خامنهای علاقه زیادی داشت و همیشه میگفت دوست دارد روزی نیروی امنیتی محافظ او شود.»
صبحی که متفاوت آغاز شد
پدر داغدار حادثه، صبح روز بمباران را اینگونه روایت میکند: «شب قبل از حمله، با هم برنامه قرآنی “محفل” را که در ماه رمضان از شبکه سوم پخش میشد تماشا کردیم. به خاطر شغلم باید صبح زود به نانوایی میرفتم و دامادم معمولاً محمدمهدی را به مدرسه میرساند.»
او ادامه میدهد: «آن روز مادرش موهایش را شست، لباسهای تمیز تنش کرد و آماده رفتن شد، اما برخلاف همیشه روی زمین دراز کشید و منتظر ماند تا دامادم برسد. چند دقیقه فقط نگاهش میکردم، چون هیچوقت قبل از رفتن به مدرسه این رفتار را نداشت.»
پدر محمدمهدی میگوید: «احساس عجیبی داشتم. دامادم هم برخلاف همیشه دیر رسید. معمولاً ساعت هفت صبح میآمد، اما آن روز ساعت هشت آمد. مدرسه هم فقط ۱۰ تا ۱۲ دقیقه با خانه فاصله داشت. محمدمهدی با ما خداحافظی کرد و رفت.»
او اضافه میکند: «حدود ساعت ۱۱ و ربع صبح برای خرید کپسول گاز مورد نیاز نانوایی رفته بودم که شنیدم خانه آقای علی خامنهای در تهران هدف حمله قرار گرفته است. همان لحظه فهمیدم کشور وارد جنگ جدیدی شده. برای پیگیری اخبار، شبکههای خبری را نگاه میکردم که ناگهان از مدرسه تماس گرفتند و گفتند برای بردن فرزندمان مراجعه کنیم، بدون اینکه چیزی درباره حمله یا انفجار بگویند.»
مدرسهای که به تلی از آوار تبدیل شد
پدر این کودک شهید ادامه میدهد: «چند دقیقه بعد با راننده تاکسی آشنایی تماس گرفتم و خواستم محمدمهدی را به خانه بیاورد، اما حدود پنج دقیقه بعد صدای انفجار مهیبی آمد؛ آنقدر شدید که سقف مغازهها از موج انفجار لرزید.»
او با صدایی بغضآلود میگوید: «راننده تماس گرفت و گفت مدرسه بمباران شده و امکان ورود به خیابان مدرسه وجود ندارد. همان لحظه قلبم گواهی داد اتفاق بدی افتاده است.»
پدر محمدمهدی ادامه میدهد: «من و همسرم سوار ماشین شدیم و با عجله به سمت مدرسه رفتیم. بارها با مدیر و معلمان تماس گرفتیم، اما هیچکس جواب نمیداد. خیابانهای اطراف مدرسه پر از جمعیت بود. ماشین را حدود ۸۰۰ متر دورتر پارک کردیم و همراه بقیه والدین دویدیم.»
او میگوید: «وقتی رسیدیم، از شدت شوک خشکمان زد. چیزی از مدرسه باقی نمانده بود. فقط صدای گریه و فریاد زنان و مردان شنیده میشد.»
پدر داغدار ادامه میدهد: «دیدم کلاس پسرم کاملاً ویران شده و فقط تلی از سنگ و آوار باقی مانده است. همانجا یقین کردم فرزندم را از دست دادهام، هرچند امدادگران میگفتند هنوز ممکن است افرادی زنده زیر آوار باشند.»
جستوجو در میان آوار و سردخانهها
او میگوید: «حدود دو ساعت در محل ماندیم و عملیات جستوجو در کلاس پسرم تمام شد، اما هیچ اثری از محمدمهدی پیدا نشد. به ما گفتند به بیمارستان برویم.»
پدر محمدمهدی با چشمانی اشکبار ادامه میدهد: «در سردخانهها میان پیکرها و تکههای بدن قربانیان دنبال فرزندم میگشتم؛ تا جایی که بوی گوشت سوخته در دستانم مانده بود. تا ساعت پنج صبح دنبال پیکر پسرم بودم و چیزی پیدا نکردم.»
او میگوید: «در نهایت ما را به سردخانه دیگری راهنمایی کردند و همانجا محمدمهدی را پیدا کردم؛ تنها فرزندم که همه زندگیام بود.»
حمله ارتش تروریستی امریکا به مدرسه «شجره طیبه» در میناب در روز نهم اسفند سال گذشته، یکی از تلخترین فجایع انسانی سالهای اخیر به شمار میرود؛ حادثهای که نهتنها جان دهها دانشآموز و معلم را گرفت، بلکه خانوادههای بسیاری را در سوگی عمیق فرو برد. حالا روایت پدران و مادرانی که فرزندانشان را در میان آوار جستوجو کردهاند، بخشی از حافظه تلخ این فاجعه شده است.