شهید حاج قاسم میرحسینی

شهید «میرقاسم میرحسینی» شب عملیات گفت: خدای نکرده اگر یکی از شما نسبت به جنگ کوتاهی کند، به خدا قسم در آن دنیا یقه او را خواهم گرفت و اجازه نخواهم داد که از زیر مسئولیت جنگ شانه خالی کنید.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید «میرقاسم میرحسینی» در سال 1342 در یکی از روستاهای شهر زابل به دنیا آمد. وی کوچک‌ترین فرزند خانواده حاج مرادعلی میرحسینی بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای جزینک به پایان رساند و برای ادامه تحصیل رهسپار هنرستان کشاورزی شهر زابل شد.

پس از اخذ مدرک دیپلم در سال 1360 به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در واحد پذیرش مشغول به خدمت شد و پس از چند ماه کار و تلاش صادقانه و خالصانه برای گذراندن دوره عالی برگزیده شد. با شروع عملیات بیت المقدس میرحسینی به عنوان معاون یکی از گردان‌های عمل‌کننده در این عملیات شرکت کرد. سرانجام پس از آزادسازی و فتح خرمشهر برای دوره آموزش تکمیلی فرماندهی رهسپار تهران شد و پس از فراگیری آموزش‌های لازم به تیپ   41 ثارالله(ع) پیوست.

میرقاسم میرحسینی در سال 1361 به عنوان فرمانده گردان شهید مطهری منصوب شد و پس از شرکت در عملیات‌هایی چون رمضان و والفجر مقدماتی و با لیاقتی که فرماندهان در او سراغ داشتند او را به عنوان مسئول طرح و عملیات تیپ 41 ثارالله(ع) منصوب کردند.

وی در عملیات والفجر یک از ناحیه کتف و صورت مجروح شد. در سال   1362 سنت حسنه پیامبر(ص) را بجای آورده و ازدواج کرد. این سرباز گمنام امام زمان(عج) در عملیات والفجر 3، سه شبانه روز چشم به هم نگذاشت تا این عملیات را ساماندهی کند.

در عملیات والفجر 4 نیز ارتفاعات دره شیلر و پنجوین را با یاری خداوند و رشادت رزمندگان اسلام تصرف کرد. وی در عملیات خیبر به عنوان فرمانده تیپ منصوب شد و در این عملیات در جزیره مجنون پس از دلاوری‌های فراوان بر اثر بمباران شیمیایی دچار مسمومیت گازهای سمی شد و به پشت جبهه اعزام و پس از آن به تهران منتقل شد.

سردار میرحسینی هنوز از بند جراحات وارد شده رها نشده بود که به مناطق عملیاتی برگشت و در عملیات میمک شرکت کرد تا اینکه ارتفاعات میمک را فتح نمود.

در سال 1363 مسئولیت طرح و عملیات لشکر 41 ثارالله(ع) به او واگذار شد. او در عملیات بدر دوباره بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن بعثی از ناحیه پا به شدت زخمی شد.

در سال 1364 به زیارت خانه خدا مشرف شد و در همان سال ایشان به سمت قائم مقامی لشکر 41 ثارالله(ع) معرفی شد. در عملیات والفجر 8 پس از رشادت‌ها و شجاعت‌های نیروهای سپاه اسلام شهر فاو آزاد شد.

وی در عملیات کربلای یک که منجر به فتح ارتفاعات قلاویزان شد شرکت داشت و در کربلای 4 که مقدمه کربلای 5 بود خالصانه و شجاعانه جنگید و بعثی‌های ظالم را از مرزهای کشور بیرون راند.

سرانجام این سردار رشید اسلام در سال 1365 در خاک مقدس شلمچه و در عملیات کربلای 5 پس از ساماندهی نیروها در حین عملیات بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به ناحیه پیشانی سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در ادامه خاطرات برخی از همرزمان شهید آمده است که آن را می خوانیم:

علی آقایی: شب قبل از عملیات حاج قاسم دوباره به گردان 409 آمد، فرماندهان را جمع کرد و از جنگ جمل سخن گفت. با یقین از مولا علی(ع) یاد کرد و خطبه مولا را درباره این نبرد بازگو کرد.

میرحسینی می گفت: در مقابل دشمن با چشمانی باز، دندان هایی به هم فشرده و پاهای استوار همچون میخ در زمین پیکار کنید.

او می گفت: شاید این شب آخرین شبی باشد که با شما هستم. شاید فردا بسیاری از شما لیاقت شهادت را داشته باشید و شاید خدا هم به من توفیق شهادت داد. امشب آمده ام از شما حلالیت بطلبم. اگر حقی بر گردن کسی دارم، می بخشم ولی اگر خدای نکرده یکی از شما نسبت به جنگ کوتاهی کند به خدا قسم در آن دنیا یقه او را خواهم گرفت و اجازه نخواهم داد که از زیر مسئولیت جنگ شانه خالی کنید.

...

حبیب دانش شهرکی: در حین عملیات یکی از فرماندهان ارتش عراق را دستگیر کردیم. هیکل ورزیده ای داشت با قدی حدود 2 متر. اولین باری بود که دست اسیری را می بستیم. نمی شد آزادش گذاشتف هر لحظه فکر می کردم الان است که بیوفتد به جای بچه ها و همه را تکه تکه کند.

با قایق به عقب آوردیمش. حاج قاسم شروع به بازجویی از او کرد. کمی عربی بلد بودم و حرف هایش را ترجمه می کردم، حاجی ساعتی با او صحبت کرد. آرام و با طمانینه فرمانده ی عراقی لحظه به لحظه از این رو به آن رو می شد، انگار آبی که بر آتش ریخته باشی. ساعتی گذشت، گفت دستان فرمانده ی عراقی را باز کنیم. به او پرتقال تعارف کرد. یک دفعه فرمانده دشمن زیر گریه زد. حاجی را در بغل گرفت و شروع به بوسیدن او کرد.

...

حبیب دانش شهرکی: قایق ها در آب راهه ها ستون شده بودند. دو طرف مان پر از نی بود. آب راهه ها پیچ در پیچ بودند و نمی دانم چه طور سکان دارها راه را گم نمی کردند. وقتی به دوراهی رسیدیم فانوس ها و تکه های یونولیت را دیدم که راه را مشخص می کردند. توی قایق نشسته بودم و نگاهم به عقب بود. به آب راهه خیره می شدم و می خواستم همه چیز را به خاطر بسپارم. میرحسینی که دید مرتب بر می گردم و به عقب نگاه می کنم پرسید: چیه؟ چرا همه اش به عقب نگاه می کنی؟ همانطور که نگاه به آب راهه بعدی داشتم گفتم: نگاه می کنم که اگر احیانا زمانی مجبور به عقب نشینی شدیم راه ها را بلد باشم و توی آبراهه ها گم نشویم.

تا این را شنید به من خیره شد و قاطع گفت: حق نداری به پشت سرت نگاه کنی. ما داریم می رویم جلو، ما باید فقط رو به رویمان را ببنیم، آنجا که خط دشمن است. چنان حرفش را با تحکم گفت که تا اخر راه جرات نکردم به عقب نگاه کنم.

...

علی زارعی: یک روز صبح داشتم از کنار کارون می گذشتم که چشمم به میرحسینی افتاد. توی کارون شنا می کرد و از سرما نفسش به شماره افتاده بود. راهم را کج کردم و به طرفش رفتم. هوا خیلی سرد بود و وقتی او را در آن آب سرد دیدم بیشتر سردم شد. زیپ اورکتم را بالا کشیدم و سلام کردم. به طرفم آمد و جواد داد. دستش را به طرف گیاهان کنار کارون دراز کرد و با کمک آن ها از آب بیرون آمد. با تعجب پرسیدم: حاجی چرا در این سرما رفتی توی آی؟ در حالی که لبخند می زد گفت: قراره امروز گردان ها برای تمرین سنا بیان توی آب. خواستم قبل از اینکه بچه های مردم بیان تو آب یخ رودخونه خودم بیام و مزه سرما را بچشم.

چیزی نگفتم. نمی دانستم چه بگویم. این همه جوان مردی و اخلاص از کجا آمده بود. همه حرکات میرحسینی یک دنیا حرف بود.

منبع: دفاع پرس

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.