شهید کمال ظل انوار

صورت آقا کمال سرخ شده بود، کاردش می زدید خونش در نمی آمد.

گروه جهاد و مقاومت مشرق -  در عملیات والفجر 8، آقا کمال به توپخانه لشکر 31 عاشورا مأمور شده بود. گفت: فرمانده فلان آتشبار کاتیوشا را بگویید بیاید پیش من!
تا به حال آقا کمال را این قدر عصبانی ندیده بودم. تا فرمانده آتشبار، به آقا کمال رسید، کمال دستش را بالا برد و محکم به سمت صورت فرمانده پائین آورد، اما چند سانتی صورت او، خودش را کنترل کرد و دستش را مشت کرد انداخت و بلافاصله با عصبانیت گفت: حیف که اگر تو را بزنم، می گویند بسیج و بسیجی روی فرمانده ما دست بلند کرد!
فرمانده آتشبار که جا خوره بود گفت: آقای ظِل انوار مگه من چه کار کردم که می خواهید من را بزنید، شما حق چنین کاری را ندارید!
آقا کمال گفت: من چشم دارم می بینم، گوش دارم می شنوم. وقتی از شما می خواهم روی فلان نقطه آتش بریزید، صدای "الله اکبر" شما از پشت بیسیم می آید [یعنی من آتش را ریختم!] اما من، نه صدای انفجار گلوله های شما را می شنوم، نه محل انفجار را می بینم!
صورت فرمانده آتشبار سرخ شد، سرش را پائین انداخت. فکر می کرد آقا کمال، فریب الله اکبر های او را می خورد، نمی دانست آقا کمال تا مطمئن نشود آتشی را که خواسته به هدف رسیده یا نه دست بردار نیست!

صورت آقا کمال سرخ شده بود، کاردش می زدید خونش در نمی آمد. دستش را مشت کرده و به هم می فشرد، دندان هایش هم. اما هیچ نگفت. بلند شد و از سنگر زد بیرون. دنبالش رفتم. پوتینش را پوشید و رفت سمت نخلستان. دست هایش را از پشت گره زد توی هم، سرش هم پائین بود. آرام بین نخل ها قدم می زد. ربع ساعتی طول کشید تا دوباره مسیرش را به سمت سنگر فرماندهی عوض کرد. وقتی برگشت صورتش مثل همیشه آرام بود، از اخم و عصبانیت هم در آن خبری نبود.
داخل سنگر نشست و رو به برادری که او را عصبانی کرده بود گفت: برادر عزیز من، این موضوعی که شما گفتید و روی آن اصرار دارید، به این دلیل و این دلیل غیر منطقی است و قابل اجرا نیست!

سردار خدادوست - سردار استوار آذر / برشی از کتاب  "سهمی برای خدا"

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده