مرحوم آيت الله مشكيني با آقاي منتظري خيلي نزديك و دوست صميمي بودند، اما در موضوع نظام و مسئله امام و ولايت، آقاي مشكيني با كسي تعارف نداشت، به همين جهت به طور جدي با اين مسئله برخورد كرد، حتي قبل از اين مسئله در قضيه مهدي هاشمي در آن نامه‏ اي كه در خاطرات آقاي منتظري هم هست، نسبت به بيت ايشان حتي زماني كه منتظري به عنوان قائم مقام رهبري انتخاب شد، هشدار جدي دادند.

مشرق: حجت الاسلام والمسلمين محمد محمدى ری شهری هم اكنون توليت آستان مقدس حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام را برعهده دارد و عمده وقت خود را به اشتغالات علمي و فقهي اختصاص داده است، اما سابقه فعاليت هاي او به ويژه در دهه اول انقلاب اسلامي و وزارت او بر وزارتخانه حساس اطلاعات آن هم در آن مقطع خطير، وي را به يك چهره نام آشنا تبديل كرده است. ري شهري شايد يكي از بهترين كساني باشد كه از نزديك محضر آيت الله مشكيني را به‌واسطه انتساب خانوادگي درك كرده و در عين حال، با مواضع سياسي و انقلابي پدر همسر خود نيز آشنايي كامل داشته است.

جنابعالي شايد بهتر از هركس با جزئيات زندگي آيت‌الله مشكيني آشنا باشيد. ابتدا درباره زندگي‌نامه و تحصيلات ايشان در حوزه مطالبي را بفرماييد. 

حضرت آيت اللّه‏ مشكينى (رضوان اللّه‏ تعالى عليه) در سال 1300هـ‌ . ش، در يكى از روستاهاى مشكين به نام آلِنى ديده به جهان گشودند كه شهرت ايشان هم «فيض آلِنى» است. ايشان، در اوايل كودكى، همراه پدرشان براى تحصيل به نجف اشرف تشريف بردند و حدود چهار سال در آن جا، مكتبخانه می ‏رفتند. در اين جا، خوب است به نكته ‏اى اشاره كنم، ايشان می فرمودند:«پدرم سواد طلبگى داشت، وليكن آن موقع، بعضى از طلاب نوشتن بلد نبودند و پدر من هم نوشتن برايش خيلى سخت بود، به همين جهت، من را از كودكى در مكتب، نزد خطاط گذاشت كه خطم خوب شود». به همين جهت، خط ايشان بسيار زيبا بود.

نكته قابل توجه ديگر، درباره زندگى خانوادگى ايشان و نياكان‌شان است كه آن را در يكى از كتاب‏هايشان به نام كشكول آورده‏ اند. جد هفتم آيت‌الله‏ مشكينى، به نام ملامحمد تقى، در همين روستاى آلِنى زندگى مى‏كردند و محبوبيت فراوانى در ميان اهل روستا داشتند. در آن زمان كه دوران حكومت نادرشاه بود ـ گويا نادرشاه، از طرف تركيه با سپاه خودش می ‏آمده، كه به روستاى آلِنى می ‏رسد. ايشان نقل مراجعه می ‏كردند. وقتى نادرشاه به چشمه آب می ‏رسد، زن و مرد و دختر و پسر، مشغول برداشتن آب از چشمه بودند. نادرشاه تشنه ‏آب بوده و دختر بچه ‏اى كوزه آب خود را به ايشان می ‏دهد. نادرشاه آب را كه می ‏خورد، نگاهى به چهره اين دختر می ‏اندازد و مجذوب او می شود.
به دختر می ‏گويد:«شما بيا با من باش». دختر بچه می ‏ترسد و فرار می كند و به ده می ‏آيد و در خانه جد آيت‌الله‏ مشكينى بست می نشيند. نادرشاه دستور می دهد كه آخوند روستا را كه همان جد ايشان ملا محمد تقى بود ـ احضار كنند. وقتى او را پيش نادرشاه مى‏ آورند، نادرشاه به او دستور می ‏دهد كه:«عقد اين دختر را براى من بخوان!». ايشان هم طبق ضوابطى كه هست، پدر و مادر دختر را می خواهد و می ‏گويد كه:«ايشان مى‏خواهد با دختر شما ازدواج كند». آنها مى‏گويند كه:«مايل نيستيم و نمی ‏خواهيم». ايشان به نادرشاه می گويد كه:«من نمی ‏توانم صيغه عقد را اجرا كنم، چون پدر و مادر دختر راضى نيستند».

 نادرشاه می گويد:«تو كارى به اين كارها نداشته باش. كار خودت را بكن و عقد را بخوان». ايشان میگويد:«نمیخوانم» و به دليل همين امتناع، نادرشاه دستور میدهد كه خميرى را به شكل عمامه آماده مى‏كنند و به جاى عمامه روى سر ايشان می ‏گذارند و روغنى را داغ می ‏كنند و وسط اين خمير ـ كه همان مغز سر اين عالم متقى بوده ـ می ‏ريزند و ايشان به خاطر دفاع از حق اين دختر و پدر و مادر، شهيد می شوند. به هر حال، ايشان از چنين خانواده‏اى برخاسته است. بعد از فوت پدر، به وصيت ايشان، براى ادامه تحصيل به اردبيل می ‏آيند. در اردبيل، مقدارى صرف و نحو می خوانند و بعد با يكى از دوستان يا با استادشان، به قم مشرف می شوند، كه اواخر حكومت رضاخان بود.

در آنجا درس سطح را تمام مى‏كنند. يكى از اساتيد ايشان ـ كه من به خاطر دارم ـ حضرت آيت‌الله‏ بهاء‌الدينى بودند، كه گويا قوانين را پيش ايشان خوانده باشند، در درس خارج، ابتدا به درس حضرت آيت‌الله‏ حجت رفتند و بعد كه آيت‌الله‏ بروجردى به قم تشريف آوردند، جزء اصحاب و شاگردان ايشان بودند. يادم است ايشان می فرمودند:«آيت‌الله‏ بروجردى كه تازه به قم تشريف آورده بودند، [گويا] در خانه‏ شان تدريس می كردند و حدود 18 نفر از فضلا در درس ايشان حاضر می ‏شدند. بنده هم در درس آيت‌الله‏ بروجردى شركت می كردم، كه بعد ديگر حوزه درس‌شان گسترده ‏تر شد و ايشان به تدريج، تنها مرجع عالم تشيع شدند.» 

ايشان از درس آيت‌الله‏ محقق داماد هم استفاده كردند؟

خود ايشان در همان زمان، حوزه درس مفصلى داشتند. حوزه درس آيت‌الله‏ مشكينى، فوق‌العاده مورد استقبال طلاب و جزء درس‏هاى بسيار پرجمعيت يا حتى می ‏شود گفت پرجمعيت ‏ترين درس‏هاى سطح بود. ايشان سطوح مختلف را تا درس خارج تدريس می كردند كه بنده هم از درس خارج ايشان استفاده می ‏كردم و مكاسب و بخشى از كفايه را پيش ايشان می خواندم. بعد از پيروزى انقلاب هم به طور خصوصى، تا سال 66، پنج‌شنبه ـ جمعه‌ها كه قم مى‏آمدم، از ايشان استفاده مى‏كردم.
نحوه تدريس ايشان به اين شكل بود كه در آغاز درس، عادت داشتند يكى ـ دو روايت مى‏خواندند و اين خيلى مهم بود. چون ايشان علاقه و اعتقاد راسخى به مؤثر بودن روايات اهل بيت و نورانيت اين روايات داشتند و در آغاز درس‌شان، يك يا دو روايت كوتاه مى‏خواندند و بعد درس را شروع می كردند. اين، عادت بسيار خوبى است و شايسته است كه همه اساتيد، اين گونه تدريس كنند. بيان ايشان، بسيار شيرين و جذاب بود.

‌در مورد فعاليت‏هاى سياسى، آيت‌الله‏ مشكينى بارها در زمان طاغوت، به زندان افتادند. همان طور كه مقام معظم رهبرى ـ در پيامى كه اشاره كردم‌ـ مى‏فرمايند:«در دوران طاغوت، جزء پيشگامان نهضت اسلامى و در دوران جمهورى اسلامى، در شمار مجاهدان واقعى و معلم اخلاص و پرهيزگارى و پارسايى محسوب می گشت». حقيقتاً مسئله همين‌طور بود. ايشان جزء پيشگامان نهضت بودند و بارها به زندان افتادند. ايشان جلسات مخفى با ساير فضلا داشتند و يكى از اركان اعلاميه‌هايى كه عليه رژيم سابق داده می ‏شد، ايشان بودند.
حدود سال 44 بود كه ايشان به دليل همين فعاليت‏ هاى سياسى، تحت تعقيب قرار گرفتند و چهار ماه متوارى بودند. بعد مخفيانه به نجف اشرف تشريف آوردند، كه من هم در آن زمان (ظاهراً سال 46 بود) در نجف بودم، و قبل از ايشان مشرف شده بودم. البته بنده هم آن موقع، به دليل پرونده‏اى كه در ساواك داشتم، مخفيانه به نجف رفته بودم. آشنايى نزديك من با ايشان، از آن جا بود؛ هر چند كه قبل از دوران نجف، در سال 42-41 كه در مدرسه آيت‌الله‏ گلپايگانى بودم ـ و اين مدرسه تحت اشراف آيت‌الله‏ مشكينى و آيت‌الله‏ ربانى اداره مى‏شد ـ آشنايى ابتدايى من با ايشان آغاز شد. ايشان براى درس اخلاق به مدرسه آيت‌الله‏ گلپايگانى می ‏آمدند.  در نجف، در مدرسه آخوند خراسانى رحمه ‏الله، با ايشان هم ‏غذا بوديم. آن جا آقاى اصغر كنى ـ كه خدا رحمت‏شان كند ـ و جناب آقاى رحيميان -كه نماينده ولى فقيه در بنياد شهيد بودند‌ - و يكى از دوستان، به نام آقاى متقى ـ كه با آيت‌الله‏ مشكينى هم‏ غذا بودند ـ نيز حضور داشتند.
اين، تا زمانى كه بنده به مدرسه آيت‌الله‏ بروجردى رفتم، ادامه داشت. آيت اللّه‏ مشكينى، حدود هفت ماه در نجف بودند، كه آنجا، مسئله ازدواج من با صبيه ايشان مطرح و بعد كه به ايران برگشتيم انجام شد. بعد از هفت ماه كه در نجف بودند، به خاطر گرماى هوا نتوانستند در آن جا بمانند و به قم برگشتند.
‌ايشان 15 ماه در مشهد بودند و بعد به قم برگشتند و باز فعاليت‏هاى سياسى‏شان را ادامه دادند، كه مجدداً همراه با چند نفر از مدرسين و فضلاى حوزه، به سه سال تبعيد محكوم شدند. ايشان به اردبيل تشريف بردند و همان جا دستگيرشان كردند و به قم آوردند و بعد به ماهان تبعيد كردند و يك سال در ماهان بودند. در آنجا هم فعاليت‏هاى سياسى، علمى و فرهنگى داشتند، كه خوب است صدا و سيما، خاطرات اهل ماهان را در اين زمينه ضبط كند. چون مردم اقبال زيادى به اين گونه افراد دارند، طبعاً نمی گذاشتند كه در يك جا بمانند؛ لذا ايشان به گلپايگان تبعيد شدند و يك سال آن جا بودند.
 بعد از يك سال، مجدداً محل تبعيدشان را تغيير دادند، و آخرين جايى كه ايشان تبعيد بودند، كاشمر بود. در كاشمر، سختگيری ‏هاى زيادى براى ايشان بود و حتى از نماز جماعت خواندن ايشان هم ممانعت می ‏كردند. به هر حال، اين دوران هم به پايان رسيد و به قم برگشتند. اين بار، ديگر نزديكی هاى انقلاب بود و بعد انقلاب پيروز شد و مردم از شر طاغوت آسوده شدند.




در مورد تأليفات آيت‌الله مشكيني توضيح بدهيد. خيلي متنوع است، آن‌هم با آن كثرت مشغله و مراجعاتي كه ايشان داشته است.

ايشان در تمام دوران زندگى، همان ميزان وقتى را كه صرف تدريس يا مطالعه براى تدريس می كردند، صرف تأليف می كردند، مخصوصا اين اواخر كه حال تدريس نداشتند، عمده وقت‌شان صرف تأليف مى‏شد. ايشان كتاب‏هاى مختلف در زمينه‌هاى فقه، اصول، اخلاق، حديث، تفسير و ترجمه دارند كه به بخشى از آنها اشاره میكنم. ايشان تعليقه‏اى استدلالى بر بخش‏هايى از تحرير‌الوسيله حضرت امام دارند، كه در دست آماده ‏سازى است‌. كتابى به نام الفقه المعاصر دارند كه چاپ شده است. كتابى در احكام زمين و نيز در حديث كتاب قصار الجمل را دارند و مواعظ العدديه كه آيت‌الله‏ جنتى با عنوان نصايح ترجمه كردند و مورد استقبال فراوانى قرار گرفته است.

ايشان كتاب‏هاى مختلفى دارند كه عمدتا در ايام تعطيلات تابستانى كه ما خدمت ايشان بوديم ـ تأليف شده است. من حقيقتاً از اين روش ايشان خيلى استفاده كردم. از سال‏هايى كه من با ايشان آشنا شدم، يكى از درس‏هاى عملى‏ كه از ايشان گرفتم، صرفه‏ جويى در وقت و استفاده از آن بود. ايشان به هيچ وجه نمی ‏گذاشتند كه وقت‌شان تلف شود. از باب مثال عرض كنم كه در ايام تعطيلى در نجف، به علت گرماى تابستان، طلبه‌ها براى هواخورى يا شنا، به شط كوفه مى‏رفتند و چند ساعتى آن جا بودند. در اين گونه موارد، ايشان هم همراه ما مى‏ آمدند، ولى با خودشان كتاب می ‏آوردند و تا فرصت می ‏شد، همان جا شروع به نوشتن، مطالعه يا تحقيق می كردند. من هيچ وقت نديدم كه وقت ايشان بيهوده تلف شود. بيشتر يا همه كتاب‏هاى ايشان، در همين اوقات غير از وقت تدريس و سخنرانى و امثال آنها نوشته و تأليف شده است. آخرين تأليف‏هاى ايشان، ترجمه قرآن است، كه ترجمه بسيار نفيس و دقيقى است. همچنين، تفسير روانى نوشته ‏اند كه هنوز چاپ نشده و در شش جلد در حال آماده ‏سازى است. البته ايشان در زمان حيات‌شان اين كتاب را نديدند و اميدوارم در آينده نزديك چاپ شود.
ايشان حتى در آن لحظات و روزهاى آخر زندگي‌شان نيز، دست از تأليف و نوشتن برنداشتند‌ و همان وقت، نوشتن كتاب كشكول را مطرح كردند، كه شامل يادداشت‏هاى ايشان و آخرين كتاب‏شان است.
يكى از نكاتى كه در ويژگى‏هاى اخلاقى ايشان خيلى مهم است، بی‏ علاقگى به دنياست. انسان وقتى با ايشان بود، احساس می كرد كه اصلاً به مسائل مادى علاقه ندارند و معنويت سراسر وجود ايشان را گرفته بود. يك بار صحبتى بين من و ايشان بود كه می فرمودند:«من حاضر هستم همه آن چه را دارم، با يك ريال با تو معامله كنم»! حتى ايشان می گفتند:«اگر كسى، از چيزى كه دارم [حالا ايشان چيز زيادى هم نداشت]بدزدد، من راضى هستم. ولى اين مطلب را با كسى مطرح نمی كنم، چون اگر بگويم كه راضى هستم، هرچه كتاب هم دارم، مى‏برند.»
ايشان در صرف بيت‌المال، به شدت احتياط داشتند و مقيد بودند كه از بيت‌المال مصرف نكنند، يا اگر مضطر به مصرف كردن شدند، به حداقل اكتفا كنند. يادم است كه وقتى با ايشان خدمت امام رسيده بوديم، ايشان از حضرت امام اجازه مى‏خواستند و می گفتند كه:«شما درباره همين مقدارى كه از بيت‌المال مصرف مى‏كنم، به من اجازه بدهيد» كه امام از سؤال ايشان تعجب مى‏كردند، كه چرا اين گونه مطرح مى‏كنند. ايشان تا اين حد احتياط مى‏كردند كه به نظر من خيلى مهم است.
نكته‏اى كه باز در مورد فروتنى و تواضع ايشان، قابل توجه است، چيزى است كه مقام معظم رهبرى به آن اشاره كردند.
ايشان می فرمايند:«جايگاه رفيع او در نظام جمهورى اسلامى و رياست مجلس خبرگان رهبرى، از آغاز تشكيل اين مجلس ـ كه نشانه حرمت و مكانت او در چشم نخبگان و علماى بزرگ و اساتيد مبارز روحانى كشور است‌ـ هرگز نتوانست در تواضع و فروتنى او يا در زندگى زاهدانه و دامن پاك او، كمترين خدشه‏ اى وارد آورد. او جامع علم و عمل، جهاد و زهد و تشخيص و سلوك صائب و مستقيم، بدون انحراف بود». و بعد، راجع به فقدان ايشان مطالبى را میفرمايند.

آيت‌الله مشكيني در حد مرجعيت بودند، چرا وارد اين عرصه نشدند؟

يكى از نكاتى كه در باب بى‏ اعتنايى ايشان به دنيا و مقام‏ هاى دنيوى، بايد مورد توجه قرار بگيرد، اين است كه ايشان با اينكه سابقه تدريس ‏شان از همه مراجع فعلى بيشتر بود و بعد از آيت‌الله‏ گلپايگانى و آيت‌الله‏ اراكى، انتظار خيلى از بزرگان حوزه اين بود كه ايشان رساله منتشر كنند و خودشان را در مقام مرجعيت قرار دهند، اما چنين نكردند.  در اين باره، من خاطره‏اى دارم كه خيلى جالب توجه است.
 ايشان شايد حدود دو سال قبل از اينكه آيت‌الله‏ گلپايگانى و آيت‌الله‏ اراكى از دنيا بروند، رساله‏اى را تهيه كردند و به من فرمودند كه با دو نفر از بزرگان فعلى مشورت كنم، كه آيا ايشان اين رساله را منتشر كنند يا نه؟ من با آن دو بزرگوار مشورت كردم، و هر دو تأييد كردند كه ايشان رساله خودش را منتشر كند. يكى از آن دو بزرگوار گفت:«اگر ايشان نظر من را مى‏خواهند، من واجب مى‏دانم كه ايشان رساله خودش را منتشر كند».
من اين مطلب را به آيت‌الله‏ مشكينى منتقل كردم، و ايشان هم رساله را به چاپخانه دادند كه منتشر شود. نمی دانم اين وسط چه اتفاقى افتاد، كه يك‌مرتبه ايشان رساله خودشان را از چاپخانه گرفتند و ديگر هر كارى كردند، ايشان آمادگى نداشتند كه رساله را منتشر كنند. يك روز سر سفره، من سؤال كردم:«حاج آقا! چه شد كه شما رساله را پس گرفتيد؟»، ايشان فرمودند كه: «مرجعيت، يك انسان راكب مى‏خواهد و من راجل هستم» و بيش از اين هم چيزى نگفتند.  به هر حال، با اينكه ايشان از نظر علمى و سوابقى كه در حوزه داشتند، چيزى از ديگران كم نداشتند، آمادگى اين را پيدا نكردند و من علت آن را نمى‏دانم. آنچه مى‏دانم، اين است كه ايشان، تا آن جا كه ضرورت نداشت، هيچ علاقه‏اى به مقام‏هاى دنيوى نداشتند، هر چند كه آن مقام، همراه با مقام‏هاى دينى و معنوى باشد. شايد احساس كردند كه ديگران آمده‏اند و رساله داده‏اند و ديگر چه ضرورتى دارد كه ايشان هم خودشان را در مقام مرجعيت قرار دهند. حتى بچه‌هاى خودشان را هم به آيت‌الله‏ فاضل لنكرانى ارجاع داده بودند و اگر كسى سؤال میكرد، اين را میگفتند.

به‌رغم رفاقت چندين ساله كه آيت الله مشكيني با آقاي منتظري داشتند، چه عاملي موجب شد تا هم در ماجراي عزل آقاي منتظري از قائم مقامي رهبري و هم پس از آن در قضيه 13 رجب سال 76، آيت‌الله مشكيني با صراحت در نماز جمعه واكنش نشان داده و موضع‌گيري صريحي عليه آقاي منتظري كردند؟

مرحوم آيت الله مشكيني با آقاي منتظري خيلي نزديك و دوست صميمي بودند، اما در موضوع نظام و مسئله امام و ولايت، آقاي مشكيني با كسي تعارف نداشت، به همين جهت به طور جدي با اين مسئله برخورد كرد، حتي قبل از اين مسئله در قضيه مهدي هاشمي در آن نامه‏ اي كه در خاطرات آقاي منتظري هم هست، نسبت به بيت ايشان حتي زماني كه منتظري به عنوان قائم مقام رهبري انتخاب شد، هشدار جدي دادند.
ايشان در اين مسئله خيلي جدي بود به همين جهت حفظ نظام را بر هر چيز مقدم مي‌داشت و به همين دليل بود كه بعد از قضاياي مهدي هاشمي به طور كلي رابطه خود را با آقاي منتظري قطع كرد.

آيا آيت الله مشكيني با انتخاب آقاي منتظري به عنوان قائم مقام رهبري مخالف بودند؟

نه، ايشان مخالف نبودند، خودشان رئيس خبرگان بودند. در اين زمينه در كتاب سنجه انصاف مفصل توضيح دادم‌. البته آقاي منتظري مي‏گويد كه اين كار را كردند كه من را زمين بزنند، متأسفانه آقاي منتظري از اين اقدام چنين برداشتي داشت، اما در نامه‌اي كه آقاي مشكيني به آقاي منتظري مي‏نويسد مي‌گويد تنها نگراني من از بيت شما و افرادي است كه اطراف شما هستند و همين نگراني هم سبب شد كه آقاي منتظري زمين بخورد.

چه ويژگي‏ هايي در آيت الله مشكيني بود كه سبب شد حضرت امام حكم مسئوليت مهم و خطير گزينش و اعزام قضات را براي ايشان صادر كنند؟

بعد از امام در حوزه علميه قم دو نفر به عنوان مدرسين بزرگ مطرح بودند؛ اول آقاي منتظري بود و بعد هم آقاي مشكيني. پيش از اينكه شوراي عالي قضايي تشكيل شود يعني قانون اساسي تصويب و شوراي‌عالي قضايي تشكيل شود، حضرت امام، امر قضا را به حوزه علميه و جامعه مدرسين واگذار كرد و مسئوليت اصلي اين كار به آقاي مشكيني واگذار شد، چراكه نسبت به طلبه‌ها شناخت داشتند. از جمله خود من هم كه حكم گرفتم، با حكم ايشان‌ بود كه در دادگاه انقلاب آمدم و بعد هم به دادگاه انقلاب ارتش رفتم، يعني در مقطع قبل از وزارت اطلاعات.




از آخرين خاطراتي كه از ايشان داريد، بفرماييد.

تقريبا روز قبل از اينكه به حال اغما در بيايند و نتوانند صحبت كنند، آخرين گفت‌وگوهاى من با ايشان اتفاق افتاد. در روز يك‌شنبه 24/4/86 در بيمارستان بقيه‌الله‏، براى عيادت خدمت ايشان رسيدم. حال‌شان تا حدى بهتر بود و مى‏توانستند صحبت كنند. میخواستم ببينم كه خودشان متوجه هستند، كه در حال رفتن به عالم بقا هستند يا نه؟ از ايشان سؤال كردم كه: «حاج آقا! دنيا را چگونه میبينيد؟». ايشان متوجه شدند كه من چه مى‏خواهم بگويم، فرمودند كه:«دنيا را با كمى تفاوت، همان طور مى‏بينم كه اوايل طلبگى، استادم براى من ترسيم كرد».

 بعد فرمودند كه:«مى‏بينم كه با ارحام و نزديكان خودم خداحافظى مى‏كنم، اما پيش ارحامِ نزديك‌تر و دوستانى كه براى من بهتر هستند، پيش آقاى بهشتى، آقاى مطهرى و امام مى‏روم. من به آقاى بهشتى و آقاى مطهرى خيلى علاقه داشتم و فقط اين فاصله [به تعبير من] كمى مشكل است.»  جالب توجه اين است كه همسر فرزندم سعيد آقا، در عالم رويا در همان شبى كه ايشان به حال اغما رفتند، مادر آيت‌الله‏ مشكينى را خواب ديده بود. با اينكه مادر ايشان را نديده بود، مشخصاتى كه میگفت، منطبق بود. ايشان ديده بود كه مادر آيت‌الله‏ مشكينى، خيلى خوشحال است و میخندد. گفته بود كه:«پسرم على مى‏آيد و من خيلى براى اين فرزندم زحمت كشيدم. زمانى كه او را در شكم داشتم، روزى چهار جزء قرآن می خواندم» و اظهار شادمانى می كند و اين خيلى جالب است، و می ‏تواند از روياهاى صادقه باشد.

بعد، ايشان به آقاى ساجدى ـ كه از ايشان پرستارى می ‏كردند ـ اشاره كردند و گفتند كه:«اينها می خواهند با عزرائيل مبارزه كنند»، يعنى من رفتنى هستم و اينها بيخود تلاش می كنند. بعد به اين مطلب اشاره فرمودند:«من معتقد هستم كه خداوند، روح مؤمن را خودش قبض میكند» و به اين آيات اشاره كردند و فرمودند: «بعضى از آقايان، اين آيات را طولى تفسير مى‏كنند و من عرضى معنى می كنم». آيه اين است كه می فرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا». اين آيه اين گونه مى‏گويد كه خدا جان انسان‏ها را می گيرد، زمانى كه مرگ‌شان فرا می رسد. در آيه‏اى ديگر می فرمايد: «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا» يعنى فرشتگان الهى روح را قبض مى‏كنند. در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد:«قُلْ يَتَوَفَّـلـكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ»، يعنى ملك‌الموت (عزرائيل) جان ما را مى‏گيرد. معمولاً اين طور معنى مى‏كنند كه قبض روح فرشتگان و قبض روح ملك الموت كه همان قبض روح خداوند است، در طول هم هستند. ايشان مى‏فرمودند كه:«من اين آيات را در عرضِ هم معنى مى‏كنم؛ به اين معنى كه يك عده را ملك‌الموت قبض روح مى‏كند، يك عده را فرشتگان الهى قبض روح مى‏كنند و يك عده را خودِ خدا قبض روح میكند». بعد اضافه كردند كه:«من معتقد هستم عالم عامل و علماى عدول و مؤمنين عدول را خداوند خودش قبض روح می ‏كند». من از محتواى فرمايش ايشان استفاده كردم كه يعنى من را خود خدا قبض روح می ‏كند و داشتند مقدمات رفتن خودشان را به اين شكل بيان می كردند.
بعد هم به آن تشريفاتى كه در حديث معراج آمده است اشاره كردند.

ظاهراً براي سال آينده برنامه مفصلي به منظور تجليل از مقام علمي، مبارزاتي و اخلاقي آيت‌الله مشكيني داريد؟

بله، همايش بزرگداشتي براي آيت الله مشكيني احتمالا براي نيمه رجب سال آينده برگزار مي‏شود كه براي آن همايش كار سنگيني در حال انجام است. يك بخش از كار، تنظيم مجموعه آثار ايشان است، چند اثر هم سفارش داديم كه يكي تاريخ شفاهي زندگي و مبارزات آيت الله مشكيني است، ديگري آيت الله مشكيني در جامعه مدرسين است كه نامه‌ها، سخنراني‏ها، بيانيه‌هاي آن مرحوم در جامعه مدرسين است.
كتاب‌هاي «آيت الله مشكيني در مجلس خبرگان»، «آيت الله مشكيني به روايت اسناد ساواك» و «آيت الله مشكيني از نگاه ديگران» هم اكنون چاپ شده است. مجموعه مقالات هم هست كه هم اكنون فراخوان كرديم و در زمان بزرگداشت كار خواهد شد. همچنين نوارهاي سخنراني ايشان در درس‏هاي اخلاق و نماز جمعه در حال پياده‌سازي و تنظيم است.

نظرات

  • انتشار یافته: 11
  • در انتظار بررسی: 3
  • غیر قابل انتشار: 37
  • کاووس جعفرزادگان جهرمی ۰۹:۵۹ - ۱۳۹۱/۱۱/۲۱
    0 1
    ظلم نادر شاه به خاندان پاک آیت اله مشکینی بسیار دردناک و تکاندهنده است
  • ۱۵:۳۷ - ۱۳۹۲/۰۱/۰۱
    0 0
    م
  • ۱۵:۰۰ - ۱۳۹۲/۰۵/۱۵
    0 0
    اینروایت نمیتواند راست باشد.نادرشاه اینقدر هم بیرحم نبود.دررابطه با نادراست که پیرزنی او رادربیابان پناه داد وتنها بزش را برای نادر سر برید.نادرشاه به پاس اینکار ازگوسفندان پدرش به پیرزن بخشید.
  • ۱۱:۴۶ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۹
    1 1
    خیلی جنایت درناکی بود!!!!!!!! نادرشاه واقعا انسان بی رحمی بوده است.!!!!! من هرگز او را به خاطر این جنایت نمیبخشم!!!!!!!
  • بابک ۱۵:۳۴ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۱
    1 0
    دروغ محض است
  • ۰۸:۴۱ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۶
    2 0
    نادرشاه نمونه يه مرد واقعي بوده اين توهمات چيه در ارتباط با اون مرد بزرگ ، اون شهوتران نبوده او آخرين فاتح ايران بود دنبال شهوت و شهوت برستي نبود!!!!!!!!!!!
  • عطا ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۷
    1 0
    اصلا نادر شاه زن رسمی نداشته و حرم سرایی نداشته چون در طول عمرش فقط در جنگ بوده دروغه
  • سعید ۰۲:۵۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۹
    1 0
    ایا نادر شاه قهرمان ملی چنین ادمی بود؟
  • میلاد ۰۱:۳۷ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۲
    1 0
    دروغه
  • مسعود ۲۳:۰۹ - ۱۳۹۴/۰۸/۰۴
    1 0
    من که نمی تونم باور کنم. حتی بعد از خوندم دلاوریها و دفاع از مملکت برای این شاه وطن پرست فاتحه و اخلاص هم خوندم.
  • milad ۰۳:۰۲ - ۱۳۹۵/۰۱/۲۰
    1 0
    اقا اطلاعات نداری ننویس اگه نادر دنبال عشقو عشق بازی بود گندم تو کفشش جوانه نمیزد یعنی اینکه این بشر انقد دنبال جنگو این چیزا بوده ک اصن فکر عشقو هوس توسرش نبود. بی عقل ننویس

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.